قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

قبلا به این باور رسیده بودم که توی روند زندگی همه چیز به سمت فروپاشی و انهدام پیش می ره. هیچ چیزی بهتر نمی شه و اوضاع روز به روز بدتر و بدتر می شه. فانی بودن ذاتی این دنیا منو به این باور رسونده بود. دیدن فرسایش ها و از دست دادن ها و پشت سر گذاشتن ها. تا اینکه یه روز، روزی که حتی دقیقا یادم نمیاد چه روزی بود، با دیدن یه فیلم یه فکری از ذهنم رد شد. اینکه آدم هایی که به ظهور منجی اعتقاد ندارن چطور در مورد آینده ی دنیا فکر می کنن؟ دنیا روز به روز به سمت تباهی و نابودی پیش می ره. انسان ها بلاهایی سر خودشون و سیاره شون میارن که قابل تصور نیست. و هیچ چیز جلوی این روندو نمی گیره. همه چیز فقط روز به روز بدتر و بد تر می شه... ولی مگه واقعیت اینه؟ ایمان و باورهای قلبیم بهم گفتن نه! من به کسی که روند رو به تباهی دنیا رو متوقف می کنه و انسان ها رو نجات می ده باور داشتم ولی توی زندگی خودم سعی می کردم همه ی معادلاتو بدون در نظر گرفتن این پارامتر حل کنم. فکر کردم شاید به زندگی خودمم باید همین طور نگاه کنم. این طور که هر چند اگه همه چیز بخواد همین طور پیش بره زندگی روز به روز سخت تر و بدتر می شه، ولی باید باور داشته باشم که زندگی من هم به حال خودش رها نشده. مثل ظهور منجی ای که انسان ها رو از قهقرایی که توش گرفتار شدن نجات می ده، توی زندگی منم خدا یه جاهایی خارج از محاسبات ماها روند رو تغییر می ده و نجاتم می ده.

اینا رو بعد ازین که به ته خط رسیدم فهمیدم. بعد ازین که برای اولین بار توی زندگیم تموم شدم و زیر بار بحرانی که گرفتارش شده بود شکستم. بحرانی که یه روزه به وجود نیومده بود، مثل ترک های روی یه سد که به تدریج به وجود میان، ولی دست آخر سد ناگهانی می شکنه. برای منم همچین اتفاقی افتاد. ولی بعد دیدم کم کم این شکستگی داره التیام پیدا می کنه. بعضی چیزا تغییر کردن و بعضی چیزا رو هم فراموش کردم. بعضی از زخم ها هم هنوز هستن و نمی دونم کی قراره بهتر بشن. ولی یه دفعه توجهم به این جلب شد که هرچند همه چیز در حال تغییره ولی لزوما در حال بدتر شدن نیست. توی یه نقطه هایی خدا منجی های کوچیک و بزرگی می فرسته توی زندگیم تا ظهور کنن و روند رو به تباهی رو تغییر بدن. و وقتی به گذشته نگاه کردم دیدم همیشه همین طور بوده. میون تاریک ترین جاهای زندگی همیشه نقطه های روشنی وجود داشتن که شاید همون موقع نمی فهمیدمشون. و توی تند ترین سراشیبی های رو به سقوط همیشه دستی بود که اوضاعو تغییر می داد و شیب منفی زندگیمو عوض می کرد.این فکرا زمانی وارد ذهنم شدن که با برآوردم از گذشته و حال، بدترین تصورها رو برای آینده داشتم و قلبم داشت توی تاریکی نبودن امید خفه می شد. یعنی وقتی که ضعف ایمانم داشت نور امیدو خاموش می کرد، یه دفعه یه جرقه، یه منجی، از طرف همون کسی که باید بیشتر ازین ها بهش ایمان می داشتم باعث شد نگاهم تغییر کنه و چراغ امید توی قلبم روشن بمونه.

----------------------------------------------------------------------

پ ن1: بعد از بیشتر از سه ماه بیشتر ازینا برای نوشتن داشتم، ولی گاهی حرف نزدن آدمو کم حرف می کنه. یکی از بی شمار جاهایی توی زندگی که فیدبک مثبت وجود داره.

پ ن2: یه سری به لیست پیوندهای وبلاگم زدم، اکثرا مدت هاست که دیگه نیستن. وبلاگا بدجوری خلوت و سوت و کور شدن. ولی با این حال می خوام هنوزم اینجا رو داشته باشم. نوشتن بدون مخاطب ام حال و هوای خاص خودشو داره.

پ ن3: خدایا! به هر معجزه ای، هر منجی ای، هر خیری که بهم بروسونی شدیدا محتاجم.

 

[ ۱۳٩٤/۸/۱٢ ] [ ۳:۱٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب