قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

ﺍﻣﺸﺐ ﺷﺐ ﻋﯿﺪﻩ، ﻋﯿﺪﻣﺒﻌﺚ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺸ‌‌ﺘﺮ ﺍﺯﯾﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﻣﺸﺐ ﯾﻪ ﮐﺎﺭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺭﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺗﻤﻮﻡ ﮐﺮﺩﻡ. ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺤﺘﻮﺍﯾﺶ ﻧﺒﻮﺩ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﭘﺴﺶ ﺑﺮﻧﻤﯽ ﺍﻭﻣﺪﻡ!

ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﯼ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﻮﺩ، ﻭﻣﺜﻞ ﺍﺯﺍﻭﻝ ﺳﺎﻝ ۹۴ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻋﺪﺩ" ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ "

ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ"ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻫﺎ"

ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ

ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﺒﻠﺖ ﺗﺎﯾﭗ ﮐﺮﺩﻥ ﺳﺨﺘﻪ ﻭ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺩﺳﺖ ﺧﻄﺶ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﻨﺪﻩ ﻭﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻢ, ﺿﻤﻦ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﻪ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺍﻡ ﺧﻨﮓ ﻩ!

ﭼﻪ ﻗﺪﺭﻡ ﻫﻮﺍ ﮔﺮﻣﻪ!

--------------------------------------

ﭖ ﻥ: ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﺴﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﻫﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺶ ﺷﺪﻩ؟! : ﺩﯼ

[ ۱۳٩٤/٢/٢٦ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

پناه بر خدا از بلاتکلیفی و ابهام

[ ۱۳٩٤/٢/۱٤ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نوشته بود کاری انجام بده که خوشحالت کنه، رفتم تو فکر...

این جمله درسته؟

اون دوره ای که مجله خون بودم زیاد می خوندم از آدمایی که حتی کار یا رشته تحصیلی شونو به کلی عوض می کردن فقط چون تو رشته ی قبلی حالشون خوب نبوده، خوشحال نبودن...

الان توی شرایطی ام که بعضی از کارایی که از نظر عقل خیلی ام خوبن، با احساساتم و خوب بودن حالم در تناقضن. مثلا این که تجربه ی بیست ساله ی زندگی کردن توی شهری که دوستش ندارم بهم ثابت کرده که تو این شهر هرچی از خونه بیرون نرم حالم بهتر می مونه. حالا بنا به دلایلی خاک دامن گیر غربت، زنجیرشو از گردنم بر نمی داره و فعلا باید اینجا بمونم چون خانواده و خونه زندگیم اینجاس. و  تصمیم گرفتم برای رسیدن به چیزی که واقعا می خوام صبر کنم و یه سال دیگه ام خونه بمونم. خب متعاقب این تصمیم اولین پیشنهادی که بهم می شه اینه که این مدتو برم سر کار. چه از طرف خانواده چه از طرف دوستان. از نظر عقلی و منطقی سرکار رفتن گزینه ی مناسبیه. برای همین حتی خودمم بهش فکر می کنم. ولی بعد، یه دفعه که تجربه ی همه ی حال های بد و ناراحتیای بیرون از خونه تو این شهر از فکرم رد می شه، مردد می شم. آیا واقعا باید برم سر کار تو فضایی که دوست ندارم؟ کنار آدمایی که دوست ندارم؟ تو دانشگاهی که دوست ندارم؟ تو شهری که دوست ندارم؟ همین دوست نداشتن، همین حس خوب نداشتن، همین ناراحت بودنه اینقدر حس قوی ایه که حتی من که همیشه سعی کردم احساسمو له کنم و با عقلم تصمیم بگیرمو هم به زانو در میاره. راست می گن که می گن تنفر از عشق و علاقه قدرتش بیشتره. وقتی پای تناقض عقل با خواسته های دلم در میون باشه، عقل راحت تر برنده می شه تا الان که پای تناقض بین عقل و نخواستن دلم وسطه. این همه حس بد من نسبت به این شهر برای کسی قابل درک نیس و از نظر همه فقط یه حس بی منطقه. این که نمی خوام اینجا کار کنم یا ازدواج کنم اینقدر از نظر همه احساسی و الکی بود که خودمم به خودم شک کردم. تصمیم گرفتم منطقی باشم و حداقل این یه سال و خورده ای رو سر هر کاری که شد برم. بلکه بتونم با احساساتم مقابله کنم و عوضش یه تجربه ی کاری به دست بیارم. کلی با خودم فکر کردم تا تونستم خودمو راضی کنم که این کار به نفعمه و بهتره که قوی باشم و تحت تاثیر محیط کاری که ازش خوشم نمیاد قرار نگیرم و فقط روی خود کار تمرکز کنم. ولی این جمله رو که خوندم یه دفعه فروریختم! کاری رو انجام بده که خوشحالت می کنه! این کاری که من براش تصمیم گرفتم خوشحالم می کنه؟ ابدا! تجربه ی بیست سال گذشته می گه هیچ خبری از حال خوب توی این کار نیست...

نمی دونم باید چی کار کنم!

--------------------------------------------------------------------

پ ن: امروز که تو دانشکده دور هم بودیم باید عکس می گرفتیم! چرا من اون موقع حواسم نبود که حالا پشیمون بشم ازین که عکس نگرفتیم؟!

[ ۱۳٩٤/٢/٥ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب