قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امروز دو سه بار از روی عصبانیت و از شدت استیصال گفتم خدا نگذره ازین خاله خانباجیایی که می شینن دو تا خونواده رو که هیچ ربطی به هم ندارن معرفی می کنن برای ازدواج. که باعث این همه دردسر و بحث و تنش و اعصاب خوردی و گریه زاری و وقت تلف شدن می شن.

یه ذره که آروم شدم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد دیدم چه دعای بدی کردم. از خدا معذرت خواستم و گفتم خدایا از گناهای همه مون بگذر! من کی باشم که بگم از فلانی بگذر یا نگذر؟

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1:نمی دونم به خاطر درد شدید عضلات کمرم بعد از ورزش و اینکه نمی تونستم پشت میز بشینم بود یا به خاطر اون ماجرای بالا. به هر حال امروز هیچی درس نخوندم و کلی شاکی شدم از دست خودم که اینقدر راحت تحت تاثیر شرایط و اتفاقات قرار می گیرم و از مسیرم منحرف می شم! درخت بید رو دوست دارم ولی خب آدم نباید بیدی باشه که به این بادا بلرزه!

پ ن بی ریط: علی رغم اینکه خیلی قشنگن و خیلی ام طرفدار دارن، نمی تونم با این مجسمه های willow tree ارتباط برقرار کنم. چون آدماش صورت ندارن. چشم ندارن. و این خیلی ترسناکه!

[ ۱۳٩۳/٩/٢٦ ] [ ۳:٤٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

این روزا که تلوزیون پشت سر هم تبلیغات یه سری مرکزخریدهای بزرگ که چند جای کشور ساخته می شن رو نشون می ده، هر دفعه به این فکر می کنم که ای کاش فرد یا افرادی که همچین سرمایه ای دارن، روی یه کاری سرمایه گذاری می کردن که یه فایده ای داشته باشه. یه کار تولیدی مثلا. وگرنه مرکز خریدی که توش جنسای وارداتی (و نه تولید داخل) به مشتریای ایرانی (و نه توریست خارجی) فروخته می شه که هیچ فایده ای برای کشور و مردم کشور نداره.

[ ۱۳٩۳/٩/٢٤ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

اما چه قدر دلخوشی خواب ها کم است...

[ ۱۳٩۳/٩/٢٠ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

پارسال همین موقعا توی برگ ریزون پاییز بود که که مهمون خونه مون شد. و حدود یه سال پیشمون موند. تا امروز صبح که دیدیم همون طور که نشسته چشماشو بسته و خیلی آروم و بی سرو صدا برای همیشه از پیشمون رفته...

اوایل حالش زیاد خوب نبود. حسابی زخم خورده بود و برای همین حتی به ما ام اعتماد نداشت. ولی خب جای دیگه ای ام نمی تونست بره. ما ام دیدم سرپناه دیگه ای نداره برای همین یکی از اتاقای خونه رو دادیم بهش. امیدوار بودیم زودتر حالش خوب بشه و بتونه بره دنبال زندگی خودش. ولی خب یه کم که گذشت دیدیم ضربه ای که بهش خورده کاری تر ازین حرفا بوده و شاید مجبور بشه تا آخر عمرش همین جا بمونه.

احساس ما بهش دوست داشتن همراه با دلسوزی بود. براش ناراحت بودیم که اینجوری تنها و پرشکسته شده. اونم بعد چند وقت کم کم بهمون اعتماد کرد. از تابستون به این طرف دیگه خودشو قایم نمی کرد و گاهی می اومد یه دوری تو خونه می زد. یه ذره جلوی آفتاب می نشست و دوباره بر می گشت سر جاش.

گاهی وقتا آواز می خوند. ولی خیلی کم. راه رفتنش خیلی قشنگ بود. دوست داشتم وقتایی که تو خونه راه می ره یواشکی بشینم و نگاش کنم. سرگرمیش این بود که اول بپره روی یه گلدون کوتاه. بعد یه گلدون بلند تر. و بعد گلدون بزرگ مورد علاقه ش. اگه وقت استراحتش بود که همون جا می نشست. اگه نه می پرید روی شاخه های آویزون نزدیک زمین و یه کم تاب می خورد. و بعد می پرید پایین و دوباره می رفت سراغ گلدون کوچیک. گاهی وقتا با مامان می نشستیم و همین کاراشو بی سروصدا نگاه می کردیم.  خیلی کم آب و غذا بود. همین که ظرف آبش پر باشه و خورده نونا و برنجای سرمیزو براش بریزیم بسش بود. وقتایی که آبش تموم می شد یا وقتایی که دلش می خواست بیاد بیرون و در پاسیو بسته بود، می اومد پشت شیشه و هی ازین ور به اون راه می رفت. ما ام درو براش باز می کردیم یا براش آب می ذاشتیم.

یه بار بابا یکی مثل خودشو توی حیاط دیدن که بی حال افتاده بوده. اونم اوردن پیش این یکی تا بلکه حالش خوب بشه. من اون روز خونه نبودم ولی می گن گوگودی ما خیلی خوشحال بوده ازین اینکه بعد از مدت ها تنهایی حالا یکی مثل خودش پیششه. حسابی دورش گشته بوده و فکر کنم شب تا صبح یه دل سیر با هم حرف زده بودن. فردا صبحش داداشم می بینه اون مهمون یه شبه مرده و می ره که برش داره. ولی گوگودی میاد بالای سرش و پراشو باز می کنه بالای سرش و نمی ذاره. آخر گوگودی رو می گیردش و نگهش می داره تا بشه خواهرم جنازه ی اون یکی یاکریم بیچاره رو ببره بیرون. بیچاره یاکریممون خیلی تنها بود!

بچه های تو کوچه با تیر زده بودنش. بابا پیداش کردن و اوردنش خونه. بال راستش بدجوری شکسته بود جوری که حتی بعد از خوب شدن دیگه نمی تونست پرواز کنه. امروز که مرد فکر کنم بعد از یه سال دوباره تونست پرواز کنه! به داداشم نگفتیم که مرده. اگه می گفتیم ناراحت می شد. بهش گفتیم بالاخره خوب شد و پرواز کرد و رفت.

--------------------------------------------------------------------

پ ن1: این عکس و این عکس از شادروان "گوگودی" یاکریم مرحممون :)

پ ن 2: خیلی وقت بود می خواستم اینجا یه چیزی در موردش بنویسم. تا بالاخره امروز که مرد اینکارو کردم. لطفا درس عبرت بگیرید و وقتی قراره از کسی یا چیزی بنویسید نذارید برای وقتی که دیگه از دست رفته!

[ ۱۳٩۳/٩/۱٢ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من اینو تازه امروز دیدم!

آقا واقعا من با اعتماد به سقف تعیین تکلیف می کنم برای بقیه؟ بعد اون وقت بقیه ام حساب می برن؟!!!!

داریم همچی چیزی؟؟؟!!!

[ ۱۳٩۳/٩/۳ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

رادیو آزار داره

رادیو آزار داره که توی این شرایط یهو بی هوا شروع می کنه این شعرو می خونه...

آخه چرا باید تو اون شرایط یهو رادیو شروع کنه اینا رو بگه؟ چون آزار داره!

خانوم گوینده شروع می کنه می خونه...ناگزیر از سفرم بی سر وسامان چون باد. به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد. کوچ تا چند؟مگر می شود از خویش گریخت. بال تنها غم غربت به پرستوها داد. این که مردم نشناسند تو را غربت نیست. غربت آن است که یاران ببرندت از یاد...

خب حالا که چی؟نمی شد تو اون موقعیت من این چیزا رو نشنوم؟ خودمم می دونستم اینا رو. چه نیازی بود به یادآوریش تو اون زمان خاص؟

رادیو واقعا آزار داره!

[ ۱۳٩۳/٩/۳ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب