قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

اولش برایم جذابند و برای همین شروع می کنم به خواندن. وبلاگ هایی که یک نفر خاطراتش را می نویسد می گویم. خاطرات زندگی یا محل کار یا هر چی. ولی معمولا بعد از خواندن چند تا پست می بندمشان. فرقی نمی کند خاطرات خوب باشد یا بد. بعد از چند تا پست حالم بد می شود. چرا؟ چون من از هیچ چیز زندگی دوست و فامیلم خبر ندارم بعد دارم اینجوری در جریان زندگی کسی که اصلا نمی شناسم قرار می گیرم! این تضاد بین ندانستن چیزی که می خواهم بدانم و دانستن چیزی که نیازی به دانستنش ندارم حالم را بد می کند.

دلم می خواهد هر هفته زنگ بزنم به تک تک دختر عموها و دختر دایی ها و دختر خاله و دوستان و حتی خواهر هایم،یکی یک ساعت حرف بزنم و بفهمم چی توی زندگی و فکر هرکدام می گذرد ولی مناسبات مسخره ای که بینمان است حکم می کند هیچ وقت چنین جنایتی مرتکب نشوم. هیچ کدام هم وبلاگی که مرتب تویش از خودشان و زندگیشان بنویسند ندارند. بعد خب من که توی خانه نشسته ام و هیچ خبر درست و حسابی ای حتی از خواهرهایم ندارم، شروع می کنم به گشتن توی اینترنت و احوالات آدم هایی که هیچ ربطی به من ندارند را می خوانم.

فکر کنم همه ی آدم ها نیاز به دانستن نظرات و تجربه های همدیگر از وجوه مختلف زندگی دارند و بعضی ها هم علاقه دارند این نظرات و تجربیات را با دیگران در میان بگذارند. که اگر این طور نبود وبلاگ ها به وجود نمی آمدند. ولی خب خواندن نظرات و تجربیات دیگرانی که نمی شناسمشان، هر چند خیلی هم مفید باشد و مشعوف کننده، همیشه یادم می آورد که چه قدر از آدم هایی که باید بهشان نزدیک باشم دورم. این قدر که نه من از احوال آن ها خبر دارم نه آن ها از احوال من. نه آن ها هیچ وقت روی من حساب می کنند، نه من هیچ وقت می توانم رویشان حساب کنم. نه آن ها به من کمک می کنند نه من به آن ها. این قدر که برای غریبه ها طبیعتا غریبه باشم و برای آشنایان هم متاسفانه... غریبه!

[ ۱۳٩۳/٧/٢٩ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یک نگاه به پست های وبلاگم می اندازم. می بینم تقریبا هیچ اثری از دین و مذهب ندارند. هیچ اثری از عقاید و باورهایم اینجا نیست و به فکر افتادم که چرا؟!

دبیرستانی بودم که وبلاگ نوشتن را شروع کردم. آن موقع هیچ وقت جرئت ابراز عقایدم را در جمع دوستان نداشتم. دوره ی راهنمایی متهم شده بودم به ربات بودن، چون دوستان می گفتند تو مثل یک ربات از قبل برنامه ریزی شده فکر و عمل می کنی. در حالی که اگر کمتر از آن ها تحت تاثیر خانواده نبودم بیشتر هم نبودم. فقط مشکل این بود که فکر و عمل مذهبی تحجر محسوب می شد و غیر مذهبی بودن یا افکار التقاطی و ساز مخالف زدن، روشنفکری.

خب توی شرایطی که مذهبی بودن ارزش نبود و من هم آن قدر قوی نبودم که در هر شرایطی روی عقایدم پا فشاری کنم، نوشتنم این مدلی شد. جوری که هیچ کس ناراحت نشود. هیچ کس مخالفت نکند. هیچ بحثی در نگیرد. اینجوری هم خودم راحت تر بودم هم دوستداران بیشتری داشتم! الان گاهی که نوشته های بعضی ازین همکلاسی ها را این جا و آن جا می خوانم می بینم خیلی بیشتر از چیزی که آن زمان فکر می کردم فاصله داریم حتی! و همیشه بیهوده می خواستیم به هم نزدیک بمانیم!

ولی الان رسیده ام به نقطه ای که دلم بخواهد دوستانی داشته باشم که راحت با هم از دغدغه های دینی و فرهنگی سیاسی مان حرف بزنیم. توی این حرف زدن ها دنبال بهتر شدن و بیشتر فهمیدن باشیم. یک دوستی که بشود اسمش را گذاشت خواهری دینی. همیشه این قدر در روابطم با آدم ها سکولار بودم و این قدر آدم ها را نمی شود از روی ظاهرشان شناخت، که توی کتابفروشی یا نمایشگاه رفتن با بعضی دوستان یا در سر زدن به صفحاتشان در شبکه های اجتماعی و وبلاگستان ها تازه می فهمیدم که حدود مبانی فکری و اعتقادی شان چیست.

شکر خدا سال های دانشگاه زمین تا آسمان با دوران مدرسه فرق داشت و شرایط خیلی خیلی بهتر بود ولی همان موقع اینقدر به خاطر نظرات و اعتقاداتم حرف های درشت و آزار دهنده شنیدم و له شدم که اثرش تا الان همراهم بماند و الان دیگر جرئت اظهار نظر نداشته باشم. جدای از این ترس، فرصت عطش مطالعه ی دوران نوجوانی را به جای خواندن چهارتا کتاب درست و حسابی به خواندن چلچراغ و امثالهم گذراندم. اگر آن موقع یا حتی سال های بعدش هدفمند مطالعه کرده بودم الان وضعم این نبود. مثلا یک بار خواب دیدم دارم ولایت فقیه را به زبان انگلیسی(!) برای یک غیر مسلمان اثبات می کنم در حالی که در واقعیت هیچ وقت کمتر از اینش را هم نکرده ام چون نه جرئتش را داشته ام نه علمش را! در واقعیت هیچ وقت نه از عقیده ای دفاع کرده ام و نه عقیده ای را نقد کرده ام. در واقعیت هیچ وقت اظهارنظر نکرده ام و الان دیگر دارد حالم به هم می خورد از این موجودیت بی اثر و بی شهامت.

این قدر در مورد چیزهای مهم حرف نزده ام که نمی دانم چه جوری می شود در موردشان حرف زد! این قدر از عقایدم دفاع نکرده ام که نمی دانم چه جوری باید ازشان دفاع کرد! این قدر توی حرف ها و نوشته هایم اثری از اعتقاداتم نبوده که نمی دانم چه جوری باید درستشان کنم!

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1:اهل رواداری نیستیم. هیچ وقت هم نبوده‌ایم. تاریخ‌مان هیچ وقت به خودش رواداری ندیده. حتی تاریخ اندیشه‌مان. تا یکی ساز مخالف می‌زند، می‌نوازیمش. همین باعث می‌شود آدم‌ها خودشان نباشند. حتی در همین وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی، یک نقاب «من خیلی آدم گل و دوست داشتنی‌ای هستم» می‌زنند به صورت‌شان و هی از چیزهایی می‌نویسند که متفق‌القول مورد تایید دیگران است. دیگران هم هی به‌به‌شان می‌کنند و به خاطر اینکه طرف از هیچ خطی بیرون نزده و هیچ کادری را نشکسته، هی برایش سوت و کف می‌زنند. ولی امان از وقتی که کسی پیدا شود که خودش باشد و کمی چارچوب‌ها را دستکاری کند. آن وقت است که اگر فحشش هم ندهیم، لااقل هر طور شده به نحوی آزارش می‌دهیم تا زهرمان را ریخته باشیم. پائین بودن آستانۀ رواداری‌ آسیب دارد. باعث می‌شود آدم‌های متفاوت و جسوری که می‌خواهند خودشان باشند، خسته و درمانده و گوشه‌گیر شوند و راه خلاقیت که با جسارت توأم است بسته شود. راه خلاقیت که بسته شد، جلوی حرف‌های نو را که گرفتیم، به گِل می‌نشینیم. نمی‌رویم جلو. درجا می‌زنیم. می‌شویم همینی که الان هستیم... بگذریم. در این زمینه حرف بسیار است و من هنوز از ضربات قبلی دوستان، لِه!

پ ن 2: پی نوشت اولی عینا کپی شده از جیغ و جار حروف

پ ن3: هر چند الان معتقدم آدم باید اینقدر قوی باشد که حتی جرئت طرد شدن و برچسب خوردن و محکوم شدن به خاطر باورهایش را هم داشته باشد، ولی پای عمل که می رسد ترجیح می دهم همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود و کسی از کسی دلگیر نشود.

پ ن 4: شرک خفی که معرف حضورتان هست. الان حس می کنم دچار سکولاریسم خفی شده ام! به حرف می گویم دین از هیچ یک از وجوه زندگی جدا نیست ولی در عمل سعی می کنم نوشته ها و حرف هایم در جمع، تا حد امکان از خدا و دین اثری نداشته باشد!

پ ن5: این که آدم هیچ نظری نداشته باشد از این که جرئت اظهارش را نداشته باشد خیلی بدترست. گاهی می ترسم نکند دارم می روم به سمت بی نظری و خودم حواسم نیست! این که گذاره ی همیشه درستمان به جای حرف خدا، نظر خودمان باشد هم خیلی خیلی بدتر.

پ ن6:این پستو یه بار کامل نوشتم و بعد ازین که دکمه ی انتشارو زدم با صفحه ی ورود مجدد مواجه شدم و دیدم حواسم نبوده خیلی وقته صفحه بازه و هیچیش هم ذخیره نشده! خیلی سخت بود که یادم بیاد قبلا چیا نوشته بودم و چه جوری نوشته بودم! یه بخشیش ام یادم نیومد اصلا!

[ ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ۳:۳٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نظر خودم را می نویسم. این نظر ممکن است درست باشد یا غلط باشد. ولی خب به نظرم خیلی از زن ها و دختر ها دچار یک جور سوء تفاهم شده اند در مورد بعضی چیزها!

همه قبول داریم که بعضی چیزها با طبع دخترانه مان جور می آید و بعضی چیزها نه. و آن جایی که جور شدن باشد آرامش بیشتری هست. ولی گاهی بعضی چیزها را اشتباه می گیریم! هنرمند بودن و زیبایی آفریدن را با مشغول شدن به ظواهر اشتباه می گیریم. به جای اینکه  هنر و ایده داشته باشیم برای بهتر کردن زندگی خودمان و اطرافیان، می رویم دنبال مد و آرایش و نگرانی های مسخره در مورد سرو شکلمان. بعد تازه با این مشغولیات فکر می کنیم خیلی خانوم شده ایم غافل از این که روز به روز از هویت اصلیمان دورتر می شویم. همیشه خیاطی دوست داشتم و گهگاهی هم برای پیدا کردن ایده چرخی بین سایت ها می زنم. و این میان گاهی وبلاگ هایی هستند که واقعا حال آدم را بد می کنند. مثلا وبلاگی که خیلی هم بازدید کننده داشت و در نظر اول با توجه به عنوانش به نظرم جالب آمد. ولی هرچه بیشتر خواندم بیشتر دلم سوخت برای زن ها و دخترهایی که اینقدر زیاد و به هر قیمتی می خواهند فقط خوشگل باشند! خوب دیده شوند و به خاطر ظاهرشان مورد تایید دیگران قرار بگیرند! بعد هم با خودشان فکر می کنند هرچه بیشتر به خودشان برسند و ظاهر بهتری داشته باشند خانوم ترند!

گاهی اینقدر غرق در ظواهر  و در بند نظر دیگران و مشغول به اجسام  شدیم که یادمان رفت روح مردانه و زنانه ندارد! شاید طبع زنانه با آرایش کردن اندکی سر کیف بیاید  ولی روحمان چه؟ روحمان را فراموش کردیم و به جای خواندن و فکر کردن و یادگرفتن رفتیم سراغ  نمایش دادن و تو چشم کردن و مقایسه کردن. توی گرانی ها هیچ وقت از لباس و لوازم آرایشمان به بهانه ی طبع ظریف و لطیف دخترانه! کم نگذاشتیم ولی به بهانه ی همین گرانی کتاب را به کل از خریدهایمان گذاشتیم کنار. این که توی خانه یک بوفه گذاشتیم با چه شکوه و جلالی و خانوم بودنمان را با ظرف و ظروف کریستال فراوان جدید و برق انداخته مان نشان فک و فامیل دادیم هیچ، هر وقت رفتیم جایی که دکوری هایشان جدید نبود یا هر روز برق انداخته نشده بود کلی حرف پشت سر خانوم خانه زدیم.

غذای اشتباهی به خورد طبع لطیفمان دادیم و ذائقه اش را خراب کردیم. به جای این که با لذت فهم و تدبر در معانی و حقایق سیرش کنیم، با ظواهر کم اهمیت سرش را گرم کردیم.

موقعی که خواستیم برای ازدواج آماده شویم به جای اینکه رشد کنیم، اخلاقمان را بهتر کنیم، به سلامتی جسم و روحمان هم زمان توجه کنیم و مهارت های زندگی کردن را یاد بگیریم، رفتیم دنبال خوشگل تر شدن. هنوز هم وقتی به حرف های زن میانسالی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود و مثلا نصیحتم می کرد فکر می کنم خنده ام می گیرد. خنده ی تلخ. می گفت اینقدر خودتو توی چادر نپیچ اینجوری هیچ وقت نمی تونی ازدواج کنی! و تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل!

حتی در تشخیص کارهای مردانه هم به نظرم بعضی چیزها را اشتباه گرفتیم. خیلی هایمان هیچ وقت دل به ریاضی و فیزیک و منطق و مسئله حل کردن ندادیم چون فکر کردیم دخترانه نیستند و فقط به درد مردهای مهندس سیبیل کلفت می خورند! در حالی که همین مسئله ها را اگر با دل و جان حل کرده بودیم و تفکر منطقی را یاد گرفته بودیم، توی جریان زندگی هم خیلی منطقی تر برخورد می کردیم و هوشمندانه تر مسائل را حل می کردیم. لذت حل مسئله مردانه و زنانه ندارد که! مسئله هم که همه جای زندگی هست. ایده زدن و راه حل پیدا کردن. ما فقط با ترس الکی و فرار از ریاضی و منطق فرصت تمرین کردن و بهتر شدن را از دست دادیم.

نمی دانم این همه اشتباه توی شناخت مصادیق چیزهایی که با دختربودنمان جور باشد از کجا آمده. کسی این ها را عمدا اشتباهی یادمان داده یا خودمان غفلت کردیم و اشتباه فهمیدیم؟! به نظرم اینکه دختر بودن را با سطحی بودن اشتباه بگیریم همانقدر مسخره است که مثلا پسر بودن را با لات و قلدر بودن!

توی این دنیای وانفسا، حداقل یک زن مسلمان نباید به بهانه ی لطیف ماندن، ضعیف بشود!

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن: این متن خیلی ناقص و خامه. به بزرگی خودتون ببخشید. یه فکری بود که رد شد و این اثر ازش موند. مثالای خیلی بیشتری می شه آورد از چیزایی که به عنوان دخترونه و زنونه بودن سرمونو باهاشون گرم کردیم در حالی که کارای اصلیمون زمین موندن! و چیزای مفیدی که با سوء تفاهم لطیف نبودن و دخترونه نبودن ازشون دور موندیم در حالی که برامون لازم بودن! خوشحال می شم نظراتتونو در راستای تکمیل بحث یا حتی ردش بدونم!

پ پ ن: نظرات تکمیلی زیر باز نشر پست در لینک زن

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خیلی حس خوبی داره. تمام کتابام، تمام کاغذام، تمام وسایلم، تمام لباسام، همه و همه همین جان. توی همین اتاق. دم دستم. جلوی چشمم. هر کدومو بخوام فقط کافیه برم سراغش. چهارسال بود که هر تیکه شون یه جا بود. ولی الان همشون یه جا کنار همند. و البته معلوم نیست تا کی همین جور بمونه. یه سال؟ کمتر از یه سال؟

کاش می شد یه روزی ام همه ی آدمای زندگیم، که الان هر کدوم یه جایی ان، همه می اومدن یه جا نزدیک هم. نزدیکم. جلوی چشمم. هر کسو می خواستم ببینم راحت می رفتم و می دیدم. به اندازه ی کل عمرم آدمای زندگیم هر کدوم یه جا بودن و نمی دونم اصلن روزی می رسه که حداقل اونایی که بیشتر دلم براشون تنگ می شه یه جا نزدیک هم و نزدیک من باشن؟

------------------------------------------------------------------------------

پ ن: گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست.......در و دیوار گواهی بدهد کاری هست!

[ ۱۳٩۳/٧/۱۳ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وقتی یه دوره تموم می شه، فقط بدی ها و ناخوشی هاش نیستن که تموم می شن. تمام خوبی ها و خوشی هاش ام تموم می شن.

فکر کنم برای همین بود که بر خلاف انتظارم، بعد از دفاع پروژه و تموم شدن دوره ی کارشناسی، نتونستم آهنگ وبلاگمو عوض کنم و اون آهنگ شادی که از قبل انتخاب کرده بودمو براش بذارم.

[ ۱۳٩۳/٧/٤ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب