قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

برامون دعا کنید لطفا

لطفا

لطفا

لطفا

[ ۱۳٩۳/٦/۳۱ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

زندگی آدما گاهی اینقدر با هم فرق داره که جای هیچ مقایسه ای نمی مونه. ولی خب این مقایسه کردن درد بدیه که گاهی دست از سر بعضیا بر نمی داره... و همین مقایسه کردناس که خود اون آدم و همین طور اطرافیانشو بیچاره می کنه...

---------------------------------------------

کسی می دونه داروی این درد چیه؟

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

در شبیه سازی یه سیستم توی سیمولینک متلب و دیدن خروجی های مدار روی اسکوپ و اسپکتروم آنالایزر لذتی هست که توی هیچ چیز دیگه ای نیست!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٧ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

1- دیروز توی خونه فهمیدم گاهی اوقات دیدگاه یه نفر راجع به یه قضیه ای می تونه اینقدر آزار دهنده باشه که آدم تا چند روز هر وقت یادش بیاد بخواد بره بمیره. مخصوصا اگه اون دیدگاه متعلق به یه آدم نزدیک و عزیز ام باشه.

2- امروز توی دانشگاه فهمیدم با بعضی از آدما همیشه باید از موضع بالاتر بودن بر خورد کرد. آدمایی که وقتی مشکلتو می بینن به جای درک و کمک کردن، مسخره و تحقیر می کنن. جلوی این آدما تواضع معنی نداره. کمک خواستن معنی نداره. همیشه باید بهتر و قوی تر باشی.

3- امروز توی دانشگاه فهمیدم دیگه نمی تونم تنهایی برم گردش و خرید، حتی اگه به شدت حوصله م سر رفته باشه. مثل اون سالی که هر روز بستنی می خوردم و بعد تا چندین سال از بستنی بدم میومد. این چند سال اون قدر تنهایی بیرون رفتم که دلم می خواد تو خونه بمونم بپوسم ولی تنهایی نرم بیرون!

4- دیروز توی خونه فهمیدم آدمایی که دور و برمون می بینیم چه قدر روی دیدگاهامون نسبت به مسائل تاثیر می ذارن. پس از اون جا که محدودیت های زمانی و مکانی و... اجازه نمی ده با آدمای بیشتری آشنا بشیم تا دیدگاهامون گسترش پیدا کنه، بهتره هیچ وقت از استقرا برای تحلیل مسائل انسانی استفاده نکنیم. یادمون بمونه همه چیز اینی نیست که ما می بینیم. خیلیا یه جور دیگه ان. تجربه خیلی مفیده ولی مشکل اینجاست که تجربه های ما هر قدر هم زیاد باشه محدوده!

5- دیروز توی خونه فهمیدم چقدر دردناکه مجبور به انجام کاری باشی در حالی که باهاش مخالفی فقط به خاطر این که یه دختری. فقط به خاطر اینکه همراه خانواده ت نیستی. فقط به خاطر ترس یکی دیگه از حرف و حدیثای یکیای دیگه.

6- امروز توی دانشگاه فهمیدم شاید اگه دختر نبودم خیلی خیلی خیلی خوشبخت تر بودم.

----------------------------------------------------------------------

پ ن 1: موارد 2 و 3 کاملا بی ارتباط با بقیه ی موارد هستند. ولی بقیه ی موارد می توانند به هم مرتبط باشند.

پ ن2: اگه اینقدر علاقه به نگه داشتن چیزای باارزشم نداشتم این وبلاگو بعد از سیو کردن آرشیوش منهدم می کردم. از نظر فنی وبلاگی که نه بازدید کننده داره و نه کامنت باید منهدم بشه.

[ ۱۳٩۳/٦/۱۱ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آدم وقتی یه تصمیمی می گیره،باید روی تصمیمش بمونه. شک نکنه. دودل  نشه. وا نده.

ولی من همچین آدمی نیستم. همه ام بهم می گن که به اندازه کافی قاطعیت ندارم...

نمی دونم چه جوری باید باشم که قاطع باشم. که به تصمیمام پایبند بمونم. نمی دونم این یه چیزیه که تو شخصیت آدمه یا چیزیه که باید به دستش بیارم؟ اگه به دست آوردنیه چرا با وجود خواستنش نتونستم؟

------------------------------------------------------------------------------------

پ ن بی ربط: می خوام بکشم کنار. از اینکه قرار نیست کسی چیزی بهم بگه و حتما باید با پرسیدن و خواهش کردن خبرا رو بشنوم خسته شدم. می خوام بکشم کنار و دیگه هیچ سوالی نپرسم. فکر کنم اینجوری بهتر باشه.

[ ۱۳٩۳/٦/٦ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب