قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

همیشه شغل هایی مثل پزشکی و دندانپزشکی و امثالهم یک جذابیت خیلی پررنگ برایم داشتند: ارتباط با انسان ها

اینکه آدم های مختلف و قصه هایشان راببینی، مستقیما برایشان مفید باشی و احیانا در برخورد با این آدم ها ماجراهایی هم پیش بیاید.

برای همین هم مدتی شده رفته ام توی فکر که ببینم من با یک رشته ی مهندسی (که در آن حتی با یک لپ تاپ پشت میز می شود کار کرد) چه طور می توانم مستقیما با آدم ها در ارتباط باشم و احیانا یک فایده ای بهشان برسانم؟

---------------------------------------------------------------------------

پ ن: عنوان مطلب را بر عکس هم می شود خواند. به عنوان تنها جوابی که تا حالا برای سوال بالا پیدا کردم...

[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هفته ی پیش


ادامه ی مطلب
[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بعد از سه تا پست ناراحت پشت سر هم دیدم دارم از تابستون به این خوبی یه رد غمگین و ناشکرانه به جا می ذارم که اصلا خوب نیست! برای همین با اینکه تعداد نظرات پستای قبلی هیچ کدوم به حد نصابی که معمولا منتظرش می مونم تا پست بعدی رو بذارم نرسیده می خوام بازم بنویسم! ولی این دفعه یه جور دیگه...

به نظرم هیچ خوشبختی ای بیشتر ازین نیست که هر روز خانواده تو ببینی، باهاشون حرف بزنی، کنارشون نفس بکشی و هر لحظه ای که بخوای بتونی بری کنارشون. این خوشبختی تکمیل ام می شه وقتی این خانواده سالم و خوشحال ام باشن. به نظرم من الان این خوشبختی رو دارم پس دیگه جای هیچ گله ای نیست. باید برم کلی اسغفار کنم بابت گله و شکایتام به خدا وقتی این همه نعمتایی بهم داده که نه لیاقتشو داشتم و نه از پس شکرش بر میام! همیشه توجیه خودم جلوی خدا موقع این گله گذاریا اینه که یه بچه ی کوچیم هر چه قدرم زندگی خوب و خوشبخت و کاملی داشته باشه وقتی بخوره زمین و دردش بیاد می زنه زیر گریه. بعد مثلا حالا این ناراحتیای گاه گاه به خاطر اینه که مثل اون بچه دردم اومده نه چیز دیگه ای...

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل این آدمایی که توی فیلما نشون می ده بعد از سال ها زندگی توی یه جزیره ی دورافتاده بر می گردن و به نظرشون همه چیز عجیب غریبه و نمی تونن درست ارتباط برقرار کنن با آدما و مناسبات و شرایط و وقایع. همچین حسی دارم موقع دیدن فامیل و دوستا بعد از مدت ها خونه بودن. انگار توی همین مدت کوتاه دنیا و آدماش خیلی پیچیده تر شدن در حالی که من توی آرامش جزیره ی کوچیکمون همون جوری ساده مونده باشم...

---------------------------------------------------------------------------------

پ ن ی بی ربط: می دونم که حق ندارم هیچ توقعی از هیچ کسی داشته باشم ولی عصبانی شدنم دست خودم نیست وقتی به همه ی آدمایی فکر می کنم که برامون عزیزن ولی این همه سال هیچ وقت نخواستن یا نتونستن که ذره ای از بار این تنهاییا رو کم کنن، حتی توی شرایط بحرانی... همه اینقدر سرشون شلوغه که هیچ وقت فکر نمی کنن شاید یه عده توی یه جزیره ی دورافتاده همیشه چشم به راه باشن...

[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

گاهی اوقات توی زندگی مجبور می شی تصمیمایی بگیری که غلط نیستن. بهترین یا شاید تنها انتخاب موجودن. ولی نمی تونی یه عمر وایسی و دلایل درست بودنشو برای همه توضیح بدی. در حالی که کسی که دلایلتو بدونه بهت حق می ده ولی کسی که ندونه بهت حق نمی ده. سه تا راه داری. یا اصل اون تصمیمو برای همیشه یه راز نگه داری، یا بدون پنهان کردن چیزی بی تفاوت به حق دادن یا ندادن آدما زندگی کنی، یا ام همیشه در حال توضیح دادن باشی.

خیلی دلم می خواست آدمی بودم که می تونستم راه دومو انتخاب کنم. ولی توی تمام موقعیتای پیش اومده یا راه اولو انتخاب کردم یا راه سوم. در حالی که هم راه اول هم راه سوم از درون آدمو خورد می کنه. هم نگه داشتن یه راز خیلی سخته هم توضیح دادن و قانع کردن همه.

-----------------------------------------------

متنفرم از تصمیمایی که این جوری آدمو برای همیشه تحت فشار نگه می دارن...

متنفرم از شرایطی که آدمو به این تصمیما می رسونن...

متنفرم از این که گاهی حس می کنم واقعا دیگه هیچ راه خلاصی نیست...

----------------------------------------------------------------------------------

پ ن: از نزدیک ترین تصمیم این جوریم به امروزم 7-8 ماه می گذره و از قبلی تر هاش چندین سال... ولی اینقدر همه چیز ادامه دار و بی راه رهاییه که حتی فکر کردن بهشون و نوشتن این سطور بالا هم ناراحت کننده بود...

[ ۱۳٩۳/٥/۱۳ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

خیلی دلم می خواست این چند روز تعطیلی عید با خوبی و خوشی یه مسافرتی می رفتیم و فامیلامونو می دیدیم... تازه کلی ام فکرشو کرده بودم که وقتی رفتیم اونجا چی بپوشم! ولی نشد...چون ما کس و کار و فامیل نداریم... یعنی داریم ولی از بس دوریم از هم می شه فرض کرد که نداریم!

---------------------------------------------------------

نگو شرط دوام دوستی دوری ست باور کن

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

http://bayanbox.ir/id/1354584636320681778?info

[ ۱۳٩۳/٥/٩ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

در واقع همه چیز از اون جا شروع شد که دیدم این وبلاگای بلاگ بیان چه قد ترتمیز و خوشگلن و بیشتر شکل سایتن تا وبلاگ. در نتیجه منم دلم خواست. در نتیجه رفتم اون جا یه وبلاگ جدید ایجاد کردم که در رابطه با یه چیزایی کلا متفاوت از اینجا توش بنویسم. ولی قبل ازین که چیزی توی اون وبلاگ جدید بنویسم فهمیدم می شه همین وبلاگم به کلی انتقال بدم به اون جا یا به قول خودشون مهاجرت کنم! در نتیجه این کارو کردم. ولی مشکل این بود که این قالب وبلاگمو خیلی دوست دارم در حالی که اونجا هیچ قالبی که به این وبلاگ بخوره نبود. در نتیجه یه فکر احمقانه به سرم زد! این که در حالی که تا حالا هیچ کد قالبی رو ذره ای ویرایشم نکردم، برم و کد css یکی از قالبای موجود در اونجا رو تغییر بدم تا شکل این قالب بشه...گرفتن این تصمیم همانا و ریختن 5 ساعت وقت گرانمایه به پای این کار همان.

نتیجه ی کار هم شد این

ولی خب آخرش حس کردم اون قدر خوب نشد که به کل این جا رو ول کنم و برم اون جا!

در نتیجه تصمیم گرفتم فقط مثل این سایتای معروف که دامنه شونو با همه ی پسوندا ثبت می کنن، اونجا ام یه نسخه ی دیگه مشابه همین جا باشه.

و اما اون یکی وبلاگ جدید! هر وقت تعداد پستاش به پنج تا رسید آدرسشو می دم خدمتتون!

---------------------------------------------------------------------------

پ ن1: بعضی وقتا که یه کار فوق العاده مهم مثل پروژه کارشناسی داشته باشی ناگهان تصمیم می گیری بهترین ساعت های یه روز یه کار فوق العاده غیر مهم مثل ویرایش کد وبلاگ انجام بدی... اونم زمانی که کلا همون چند ساعت خیلی محدود از روز اون قدر انرژی داری که بشینی سر پروژه... خودت می دونی دیوانگی محضه ولی متاسفانه راه درمان این دیوانگی رو بلد نیستی!

پ ن2: آخه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!!!

پ ن3: دعا کنید خدا عقل بده بهم! حداقل اونقدری که این پروژه رو به موقع و به خوبی و خوشی و سلامتی تموم کنم!

پ ن4: ولی خداییش این بلاگ بیان خیلی محشره! تا حالا کار ایرانی توی این حوزه به این حد حرفه ای و باحال ندیده بودم!

[ ۱۳٩۳/٥/۱ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب