قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

توی روابط خانوادگی، روابط دوستانه، روابط اجتماعی، کلا همه ی روابط، صبر کردن چیز بی نهایت مفیدیه!

معمولا بیشتر سوءتفاهمات بعد از یه مدت* برطرف می شن...پس بهتره آدم صبر کنه و همون موقع واکنشی نشون نده که بعدا پشیمون بشه.

و البته صبر کردن همچین کار آسونی ام نیس!

------------------------------------------------------------------------

پ ن1: می گن بی خبری خوش خبریه... ولی برای من صبر کردن توی بی خبری از آدما یکی از کارای خیلی سخته! یعنی اگر خبر داشته باشم از حال و روزشون، مسلما می تونم درک کنم و درست رفتار کنم ولی وقتایی که خبر نداشته باشم همش توی برزخ بین صبر کردن یا واکنشای عجیب غریب نشون دادن گیر می افتم!

پ ن2: امروز تصمیم داشتم یکی از همون واکنشا رو نشون بدم. ولی با خودم گفتم باید صبر کنم. کمتر از پنج دقیقه بعد اتفاقی افتاد که هزار بار خدا رو شکر کردم برای اینکه صبر کردم و واکنشی نشون ندادم!

*: این یه مدت خیلی رنج وسیعی داره البته! مورد داشتیم در حد چند سال!

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هرچی چهارسال پیش باشوروهیجان وصف ناپذیر این بازی های جام جهانی رو می دیدم،عوضش امسال اولین بازی ای که نشستم ببینم بازی شصت و یکم جام بود! دومیشم شصت و دوم. سومیشم می شه فینال!

هعی! چه شب ها که با وجود صدای جیغ و فریاد ملت حاضر در سالن تلوزیون، نشستم توی سالن مطالعه درس خوندم. آخرشم نمره هام شد همین افتضاحات کنونی... فک کنم بهتر بود می رفتم فوتبال می دیدم!حداقل غصه نمی خوردم من که این همه خوندم پس چرا اینجوری شد! صاف صاف می گفتم عوض درس خوندن نشسته بودم فوتبال می دیدم!

ولی خداییش نمی دونم امسال جام جهانی واقعا خیلی بی مزه بود یا من یه چیزیم شده که ازون وضعیت چهارسال پیش رسیدم به وضعیت امسال؟!

---------------------------------------------------------------------------

چهارسال...خداییش یه عمره واسه خودش! که هیچم به چشم به هم زدنی نگذشت...!

[ ۱۳٩۳/٤/٢٠ ] [ ٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٤/۱٢ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

فقط بعضی از اتفاقاتن که بعد از افتادنشون کاملا خوشحال یا کاملا ناراحت می شی... خیلی از اتفاقات هستن که بعدش حتی خودتم نمی دونی چه حسی داری. یه اتفاقاتی مثل چیزایی که الان در جریانن...

مثلا امتحانای آخرین ترمو می دی و میای خونه. خوشحالی که تابستون شروع شده. که اومدی خونه پیش خانواده. که امسال برای خونه بودن فقط تا شهریور وقت نداری و لازم نیست اول مهر دوباره بری. ناراحتی از این که امتحانا رو اینقدر وحشتناک بد دادی. از این که حالا سخت تر از قبل دوستاتو می بینی. آخرش نمی فهمی خوشحالی یا ناراحت ازین که چهارسال خوبی و بدی رو پشت سر گذاشتی.

مثلا خواهرت کنکورشو می ده. خوشحالی که بالاخره کنکورشو داد. که بالاخره می تونید با هم کلی آتیش بسوزونید. که بالاخره این سالو پشت سر گذاشت. ناراحتی که اینقدر ناراحته. که اونجوری که باید می شده نشده. که دو روزه هی گریه می کنه. یاد حال خیلی بد خودت بعد از کنکور می افتی...

مثلا یکی از دوستات ازدواج می کنه. خوشحالی که  شریک و همراه زندگیشو پیدا کرده. که بالاخره قراره دلشو اهلی کنه و متاهل بشه. که انشالله متعاقب این تاهل هزار جور خیر و برکت میاد تو زندگیش. ناراحتی که مجبوری ازین به بعد با احتیاط تر سراغشو بگیری چون می دونی احتمالا هزار جور گرفتاری و مشغولیت داره.

----------------------------------------------------------------------------

بعضی چیزا ام هستن که کاملا خوشحال کننده ن. مثلا اینکه ماه رمضون شروع شده و از امروز دسته جمعی روزه می گیریم!

همگی التماس دعا!

[ ۱۳٩۳/٤/۸ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب