قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

تازگی بخش خسته ی درونم شروع کرده به اظهار نظر درباره ی همه چیز. کلا از همه ی کارهای من خسته شده و دارد اعتراض می کند. از این همه سرزنش و تحقیر و احساس شکست که هر روز نثار خودم می کنم خسته شده. از اضطراب و تنشی که خودم برای خودم درست کرده ام خسته شده. از این همه جنگیدن با وقایع موجود. از این همه تلاش برای نگه داشتن چیزهایی که دارم از دست می دهم. از این همه تلاش برای تغییر دادن نظر و رفتار بعضی آدم ها در مورد بعضی چیزها. از این همه اشتباه روی اشتباه که حالا شده کوه اشتباهات. از بی برنامگی و بی هدفی. از پشت گوش انداختن ها و فراموش کردن ها. از این همه تقصیر که افتاده گردنم. از اینکه مثل اسفند روی آتش شده ام و هیچ جا بند نمی شوم.

 

این که همه ی تقصیر همه ی این خستگی ها گردن خود خودم باشد خیلی دردناک ست و برای همین گاهی سعی می کنم بخشی اش را بیندازم گردن شرایط یا آدم های دیگر. ولی خودم هم می دانم که این ها همه ش فرافکنی ست و حتی اگر جایی قربانی شرایط بدی شده باشم هم در واقع خودم خودم را توی آن شرایط انداخته ام.

 

خودم که از خودم خسته می شود دیگر نمی دانم باید چه کار کرد. نه می شود کسی را سرزنش کرد نه می شود از دست کسی یا چیزی عصبانی بود نه می شود رفت یقه ی کسی را گرفت و ازش جواب خواست نه هیچ کار دیگری. مثل مشکلات خانوادگی می ماند. مثل بی پناهی کسی که پشتوانه و تکیه گاهش خانواده اش باشند و بعد توی خانواده هم همه چیز بریزد به هم و دعوا بشود مثلا.

دورانی شده که هیچ کس حتی خودم طرفدار خودم نیست...حتی "تنها با خود برجا ماندم" را هم نمی شود زیر لب زمزمه کرد...چون الان خودم هم دیگر طرف من نیست... تنها بی خود...

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٩ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل اینکه کم کم باید واقعا جمع کنم و برم

دوستان...نمی خواین تا نرفتم یه گودبای پارتی برام بگیرین؟!!

------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: با لحن آخرین درخواست یه مجبور به رفتن بخونید لطفا!

پ ن2: چه گودبای پارتی بگیرین چه نگیرین باید تابستون دسته جمعی بیاین خونه مون. من این همه سال این راهو رفتم و اومدم هیچی نشد. شما ام هیچیتون نمی شه اگه خدا بخواد!

پ ن3: چه بیاید خونه مون چه نیاید توی هیچ کدوم از ماه ها و سال های آینده نباید وقتی من خل می شم و سراغتونو نمی گیرم فکر کنید سرم شلوغه یا حتی نمی خوام سراغتونو بگیرم! شاید فقط دوباره توی یکی ازون loop های مسخره گیر افتاده باشم. یکی که می افته تو آب حتی اگه شنا بلد باشه ام ممکنه غرق بشه. هیچ وقت نباید به توانایی شنا کردن کسی که افتاده تو آب اعتماد کرد.

پ ن4: مث این می مونه که تازه با یکی سر صحبتو باز کرده باشی بعد یهو برسی و مجبور شی پیاده شی. نه این مثال خوبی نبود. بیشتر مثه اینه که تازه با یکی سر صحبتو باز کرده باشی، تو همین مدت کوتاه کلی ام چیز ازش گرفته باشی، بعد یهو برسی به ایستگاه و در حالی که بهش بدهکاری پیاده شی...

پ ن4: بیشتر از یه ساعته دارم این پستو هی می نویسم و پاک می کنم و پس و پیش می کنم. از یه طرف نباید خیلی مهربون و احساسی باشه چون دوست ندارم اینجور آدمی به نظر بیام. از یه طرفم بالاخره باید یه جوری حرفمو بزنم. حتی آدمایی که احساسی نیستن ام یه وقتایی با عقلشون به این نتیجه می رسن که باید یه جوری احساسشونو بروز بدن. مخصوصا وقتی بدهکار باشن.

پ ن5: هر کی حس می کنه مخاطب این پسته موظفه کامنت بذاره! هر کی کامنت نذاره خر است! حتی شما دوست عزیز!

 پ ن 6: از یه طرف می ترسم یکی که مخاطبم نبوده حس خود مخاطب پنداری پیدا کنه از یه طرفم می ترسم یکی که مخاطبم بوده حس خود مخاطب نبودن پنداری پیدا کنه... چی کار کنم خب؟!

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٠ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وقتی کنار آدمی که از خودت بدتره باشی، به نظر دیگران بهتر از چیزی که هستی میای. وقتی کنار آدمی که از خودت بهتره باشی، به نظر دیگران بدتر از چیزی که هستی میای. توی حالت اول یه چیز مجازی رو به دست میاری: نظر دیگران و توی حالت دوم یه چیز حقیقی رو: داشتن یه همراه بهتر

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: الان مزیت دومو ترجیح می دم و یه ذره برام باور اینکه کسی مزیت اولو به دومی ترجیح بده سخت بود وقتی از بعضیا می شنیدم دوست دارن همسر آینده شون جوری باشه که همه بگن عروس از دوماد سره!

ولی خب یه ذره که رجوع کردم به درون خودم دیدم تا چند سال پیش همیشه تو دوستیام دنبال حالتی بودم که من اون آدم بهتر باشم... حتی یادمه دبیرستان که بودم و کم کم شروع کردم به مثلا دوست شدن با آدمایی که به نظرم بهتر بودن، هدف اصلیم یه جورایی همون بهتر دیده شدن بود ولی این دفعه به یه وسیله ی دیگه...البته اصلا قصد توهین به کسایی که می خوان بهتر دیده بشن (نه اینکه واقعا بهتر بشن!) رو ندارم ولی الان که فکرشو می کنم انصافا ازین نظر  آدم مزخرفی بودم توی اون دوران!

پ ن2:البته حالت سومی ام هست که بهتر و بدتری وجود نداشته باشه...نمی دونم...شاید بعدا که بزرگ شدم نظرم تغییر کنه و به این نتیجه برسم که آدم باید با یکی مث خودش بپره!

[ ۱۳٩۳/۳/۱۸ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

I'm in my silent and lonely mode,making no phone call,sending no sms,eating lounch with nobody,starting no chat,and even not answering to the recieved calls...

and this mode make people misundrestanding about me...couse they don't know this is a loop with positive feedback...that when I feel lonely and sad ,instead of doing something to geting out of it, I make myself more lonely and sad!

like now...it's a long time-about fifty and some days- that I've not been home and even started to seeing my family members in my dreams becouse I missed them...exactly in this time I don't answer their phone calls becouse I can't speak...

or...it's last days of university and it makes me feel sad becouse it means I will be far away from my friends for an unknown long time...I will miss my friends so much but now...instead of spending more time with them and planing for any clambake, I try to stay away from them Unconsciously...I need them, but acting like a psycho,I'm spending the few remaining days with out them

.

.

.

I know I'm a bad doughter,a bad sister and a bad friend...I'm so sorry

 

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب