قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

می خواستم برای یه مدت طولانی هیچی ننویسم اینجا. اونقدر که یکی یا دو تا یا حتی چند نفر بیان بگن کجایی و چرا نمی نویسی! ولی خوندن کل آرشیو وبلاگم به صورت یه جا باعث شد نظرم عوض بشه. با دیدن اینکه چه قدر هر پستی می تونه یه رد پا از یه دورانی از زندگیم باشه و باعث بشه در آینده بتونم مسیری که پشت سر گذاشتمو به خاطر بیارم. و البته یه کار جنجال برانگیز دیگه م که عبارت بود از خوندن کل آرشیو وبلاگ ندا ام بی تاثیر نبود! ضمن اینکه چند وقتی سعی کردم طبق اون جمله ای که می گه دور خودت یه دیوار تنهایی بکش تا ببینی کی می شکندش( یا یه همچین چیزی! یادم نمیاد دقیق) عمل کنم. باید بگم جمله ی چرتیه! هیچ وقت بهش عمل نکنید! خیلی مسخره س ولی همه فکر می کنن شما عمدا این دیوارو کشیدین در نتیجه سراغتون نمیان! حتی خودمم وقتی ببینم کسی مدتیه نیست به این نتیجه می رسم که حتما خودش نمی خواد باشه! خلاصه اینکه به این نتیجه رسیدم فرصت دو روزه ی زندگی اون قدری نیست که به این امتحان کردنای بی مزه بگذره! همون جور که پول پول میاره، فاصله فاصله میاره! محبت محبت میاره! حرف حرف میاره! اعتماد اعتماد میاره! اگه یه جای حلقه ی این فیدبک مثبتو بشکنیم، ممکنه خیلی چیزای خوب به سرعت از دست برن!

همه ی اینا مقدمه ی این بود که تصمیمم برای ننوشتن رو بشکنم و یه یه چیز کمی تا قسمتی بامزه (البته برای خودم! نمی دونم برای بقیه ام جالبه یا نه؟) رو بنویسم.

توی ادامه ی مطلب البته

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن: این هفته توی اتوبوس اینقدر گرم بود و اینقدر اتوبوس تکون داشت که از شدت کلافگی و گرما داشت حالم بد نمی شد و خوابمم نمی برد! رفتم سراغ آهنگای توی تبلتم و secret garden ها رو که تا حالا گوش نکرده بودم پلی کردم. فوق العاده بودن! مثل آب روی آتیش تو اون شرایط. بعدا انشالله جای دیگه ای مفصل در موردش خواهم نوشت. وقتی رسیدیم رفتم دراز کشیدم تا حالم بهتر بشه. باباجانم تعجب کرده بودن. می گفتن عطیه که دائم السفره برای چی اینجوری شده پس؟! خودمم تجب کردم! یا اتوبوسا خیلی بد شدن یا من رسما دارم پیر می شم دیگه!:(

فعلا پیشنهاد می کنم این دوتا رو بشنوید:  این و این

خیلی دوستشون دارم.


ادامه ی مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ] [ ٥:٠۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل یه مدار با شرایط اولیه غیر صفر. تا یه جایی بدون هیچ ورودی خاصی خروجی داره ولی معمولا شرایط اولیه به سرعت میرا می شن (هر چند ممکنه این شرایط اولیه یه سری تاثیرات دائمی مثلا روی فرکانس های طبیعی بذارن). ولی به هر حال شرایط اولیه میرا می شن و از یه جایی به بعد دیگه تا یه ورودی درست حسابی ندی خروجی نمی گیری.

خب تا این جای کار درسته. من یه شرایط اولیه ای داشتم که باعث می شد بدون اینکه ورودی چندانی به سیستم بدم خروجی قابل قبولی داشته باشم. و اینم قبول دارم که دیگه اون وضعیت قابل ادامه دادن نیست و الان دیگه سیستمم برای خروجی قابل قبول یه عالمه ورودی نیاز داره.

ولی غیر خطی بودن سیستمو نمی فهمم. اینو نمی فهمم که چرا هرچقدر ورودی رو زیاد می کنم، خروجی از جاش تکون نمی خوره! تا جایی که می دونم این مدار قرار نیست به این زودی  بره به اشباع! شرایط بایاس ایراد خاصی ندارن و اصولا همه ی تقویت کننده ها باید فعال باشن. ولی نیستن! دارم بیشترین ورودی کل تاریخ سیستمو بهش می دم ولی خروجی حتی یه درصدم از جاش تکون نخورده! امروز هیچ فرقی با دوماه پیش یا دوسال پیش نداره!

خب من هیچ جوری نمی تونم این سیستم غیر خطی بی حافظه ی فوق میرای مزخرفو تحلیل کنم! الان دیگه فرصت چندانی باقی نمونده و نمی دونم مثلا وقتی طی این همه وقت سیستم هیچ پاسخی نداده حالا یهو می خواد سر این یه ذره وقت چه تغییری بکنه دقیقا؟

-------------------------------------------------------------------------------------

شاید در حال انتگرال گرفتن روی مسیر بسته ای ام که هیچ نقطه ی شاخصی توش نداره. آخرش قراره برسم به صفر ولی هنوز باورم نشده و دارم نقطه به نقطه روی مسیر جلو می رم تا شاید بلکه یه جایی به یه عددی برسم! خیلی ترسناکه!

شاید یه توزیع بار نامتقارنم که به یه جایی در بی نهایت با پتانسیل صفر تبعید شده و دیگه شعاع هیچ میدانی بهش نمی رسه تا بهش نیرو وارد کنه... اون قدر دور که دیگه امید رسیدن هیچ بارقه ای از انرژیم به هیچ جریان یا باری نیست...بی اثر و بی تاثیر...

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هنوز دقیقا نفهمیده ام کدام یکی نا امیدکننده تر است: مخاطب نداشتن یا مخاطب نبودن؟

------------------------------------------------------------

پ ن: (به دلیل احتمال برداشت غلط حذف شد)

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

پست قبلی یه چیزی بود که خیلی دلم می خواست چار نفر بیان درست حسابی نظر بدن ولی خب ندادن! در نتیجه من هنوزم منتظر کامنت برای قبلی هستم هر چند دارم یه چیز جدید می نویسم!

اول اینکه دیروز حد فاصل بین ظهر تا شب خیلی خوش گذشت. بنده برای بار اول و دوستان برای چندمین بار! توی جشن فارغ التحصیلی (دانش آموختگی می گن بهش جدیدا) شرکت کردیم و کلی عکس با همدیگه و همچنین با ستون! ها انداختیم. بعدا وقتی داشتم عکسا رو به بقیه نشون می دادم همه می پرسیدن اینا ام همکلاسیاتن؟ و من می گفتم نه اینا دوستامن! و خب تقریبا هیچ عکسی تو جشن با همکلاسیام ندارم (یه عکس دسته جمعی گرفتیم الیته ولی من ندارمش). کلا اگه یه روانشناس در جریان قرار بگیره احتمالا می تونه یه مشکل روانی اسم و رسم دار برام پیدا کنه از اینکه همه ی دوستام از خودم بزرگ ترن و یه سری ویژگی های مشترک دارن که من فاقدشون می باشم.

دوم اینکه نکته ی بارز این یه ماهه ی اخیر زندگیم رخدادهای غیرمنتظره و غلط در اومدن پیش بینیا و به هم خوردن برنامه ها بوده که البته ترجیح می دم این قضیه رو بیشتر ازین باز نکنم چون شامل اتفاقات زیادی می شه که مجال گفتنش نیست اینجا. و دیروز ام ازین قضیه مستثنا نبود.  ولی امروز یه اتفاق غیر منتظره ی دیگه افتاد که باعث شد بفهمم چیزی که مدت ها روش کار کردم تا سرکوبش کنم هنوز وجود داره! اینکه با آدمایی که اصلا نمیشناسم درگیر شم و دعوا کنم و داد بزنم حتی! (نمی دونستین؟) . قبلا این اتفاق خیلی می افتاد. توی اتوبوس. توی تاکسی. توی خیابون. توی مدرسه. خیلی وقت بود که سعی می کردم در هر شرایطی آرامش خودمو حفظ کنم و مهربون باشم و اهمیت ندم و درگیر نشم و احیانا داد نزنم! و خب البته بیشتر ازون سعی می کردم از آدما و موقعیتایی که باعث می شن اونجوری بشم اجتناب کنم. ولی خب بعضیاشون اجتناب ناپذیرن و امروز بعد از مدت ها چیزی که فکر می کردم برای همیشه سرکوب شده خودشو نشون داد و باعث شد با یه راننده تاکسی ِ آ...بووووووووق دعوام بشه و داد بزنم و بیچاره اون بچه ی کوچولویی که وقتی پیاده شدم فهمیدم داشته می دیده! و این یعنی من هنوزم همون آدمی ام که با همه دعوا داره!

سوم اینکه الان فقط یه ماه مونده به کنکور. و صادقانه برای اولین بار دارم از یه چیز مشخص می ترسم...

چهارم اینکه خیلی حرف زدم. بسه دیگه.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

واقعیتش اینه که اول دو قسمت اول از فصل سه رو یکی بهم داد و دیدم و بعد رفتم کلشو دانلود کردم و نشستم از اول به ترتیب دیدم. برای همینم قسمت سوم فصل دو می دونستم قرار نیست کسی بمیره. ولی حتی این دونستن ام چیزی از تاثیر گذاریش کم نمی کرد! آخرای قسمت سوم وقتی داستان به اتهامات ساختگی و بی اعتمادی همه و خودکشی به خاطر زنده موندن دوستا می رسه واقعا تاثیر گذاره. حتی اگه بدونی اینا همش نه تنها فیلمه بلکه حتی توی فیلم هم فیلمه! و همه چیز داره طبق نقشه پیش می ره! فکر کنم بین نه قسمت سریال، اول قسمت آخر فصل دو و بعدم قسمت اول و سوم فصل سه رو از همه بیشتر دیده باشم. ترکیب موسقی متن و ماجراهای در حال وقوع و همه چی... عالیه! یه شخصیت فوق العاده باحال که طی شیش قسمت حسابی درگیرش شدی و بعد حالا در حالی که گریه می کنه با یه تماس تلفنی آخرین پیغامشو می ذاره. گوشیو میندازه کنار(مخصوصا این صحنه رو خیلی دوست دارم!) و می پره پایین! حتی وقتی اول قسمت بعدو دیده باشی ام واقعا تاثیرگذاره!

راستش عاشق این موقعیت ام! حتی قبل از دیدن این سریال عاشق این موقعیت بودم و یکی از داستانای مورد علاقه م توی خیال پردازیام این بود (و هست!) که طی یه ماجرای خیلی تاثیر گذار، همه (البته هیچ وقت دلم نیومد خانواده م ام جزو این همه قرار بدم. خانواده فرق دارن. حتی توی سریال ام خانواده ش می دونستن!) فکر کنن مُردم و بعد یهو بعد از چند وقت با یه بازگشت دیوانه وار و کمی بامزه برگردم در حالی که توی این مدت به خاطر یه سری مسائل خیلی خفن مجبور بودم مخفی بمونم!

و یکی از تیکه های جالب ماجرا ام اینه که در جریان برخوردا و حرفای اطرافیان توی مدتی که فکر می کنن من مردم قرار بگیرم! یه جورایی مثل سکانس آخر قسمت سوم فصل دوم!:دی واقعا خیلی دوست دارم بدونم دوستا و آشناها و فامیل بعد ازین که طی یه ماجرای تاثیرگذار می میرم چی در موردم می گن! خب هرچند یه عده شون ممکنه مثل قسمت اول فصل سه بعد ازین که بفهمن زنده ام بیان و تا می خورم منو بزنن ولی بازم تجربه ی جالبیه به نظرم!

خب از خیالات بیایم بیرون! واقعیت اینه که این اتفاق متاسفانه هیچ وقت نمی افته! ولی من واقعا دوست دارم بدونم وقتی بمیرم آدما سر قبرم، توی فکرشون، توی صحبت با هم دیگه یا توی وبلاگشون چی در موردم می گن! صادقانه!

 -------------------------------------------------------------------------

پ ن: بعد ازین که بمیرم(از نوع واقعی) یا این حرفا هیچ وقت به گوشم نمی رسه یا حتی اگه برسه ام بعید می دونم فایده یا تاثیری  داشته باشه. ولی الان اگه بدونم خیلی فایده داره! می شه یه پست کامل در مورد فایده هاش نوشت! ضمن اینکه الان برای دونستنشون کنجکاوم در حالی که بعید می دونم بعد از مردن دیگه حواسم به این چیزا باشه!

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٥ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب