قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

همیشه تصمیم گرفتن برای انتخاب بین رفتن و موندن خیلی سخته...

این جور وقتا همیشه نیاز داشتم به کسی که بهم بگه برو. یا کسی که بهم بگه بمون.

اینکه خودم تنهایی همه ی احساساتمو سرکوب کنم و یه تصمیم عاقلانه بگیرم خیلی سخته...

خیلی سخت...

ولی الان هیچ کس بهم نمی گه بمون. هیچ کس بهم نمی گه برو.

خودم موندم و یه خروار احساس که خودم تنهایی باید لهشون کنم.

[ ۱۳٩٢/٩/٢٦ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خدایا ازت ممنونم

خدایا متشکرم به خاطر دوستایی که جرئت می کنم و نگرانیای مسخره مو باهاشون در میون می ذارم. به خاطر دوستایی که سرمو می ذارم رو شونه شون. به خاطر دوستایی که منو می برن بیرون و از لاک تنهاییم می کشندم بیرون. به خاطر دوستایی که یه فیلم خیلی خوب بهم می دن تا نگاه کنم و این همه خوب بشم یه دفه. به خاطر دوستایی که نارنگیاشونو می خورم. به خاطر دوستایی که با هم می ریم جاهای خوب تا ده و نیم شب و بعدم منو می رسونن. به خاطر دوستایی که ظهرا با همدیگه پشت دانشکده ناهار می خوریم. به خاطر دوستایی که دیوونگیاشون مث خودمه.به خاطر دوستایی که برام دعا می کنن تا مشکلم حل بشه.به خاطر دوستایی که منو می خندونن. به خاطر دوستایی که کمک می کنن تا رویاهامو به خاطر بیارم. به خاطر دوستایی که برام مث خواهرای بزرگ تر می مونن.به خاطر دوستایی که نه تنها دیدنشون،حتی فکر کردن بهشون هم حس خوبی می ده بهم.

خدایا این نعمتای بزرگی که بهم دادی رو نگیر ازم...!

-------------------------------------------------------------------------

پ ن1:این نوشته مخاطب خاص دارد. ولی این مخاطب خاص شما نیستید مگر اینکه یکی یا دو تا یا حتی بیشتر، از موارد فوق را به خاطر بیاورید!

پ ن 2:من الان فیلم دیدم جوگیرم. وگرنه معمولا اینقدر خوب و مهربون نیستم!

[ ۱۳٩٢/٩/۱۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بذر یه چیزایی رو توی دلت، توی ذهنت می کاری.

اولش حواست بهشون هست

ولی فقط برای یه مدت کوتاه

بعد یادت می ره که باید بهشون آب بدی

باید مراقبشون باشی تا رشد کنند و به بار بشینن

گاهی یادت می ره که همچین بذری بوده حتی

گاهی فرصت نداری وقت بذاری برای بذرهایی که دوستشون داشتی و یه روزی با عشق کاشتیشون

روزها میگذره

ماه ها

 و حتی سال ها

نگاه می کنی می بینی پر شدی از شاخه های کوتاه و خشک

بدون برگ، بدون گل،بدون میوه

رسیدی به این سن و سال و هنوز حتی یه درخت یا بوته ی  کامل و سالم نداری

-------------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: اینجا چند تا بذر کاشتم. وقت آبیاریشون که شد خودش برام ایمیل زد گفت بیا آبشون بده. یهو یاد همه ی بذرهایی که تاحالا کاشتم و برنگشتم تا آبشون بدم افتادم. یاد تمام کارایی که دوست داشتم یاد بگیرم و شروعشون کردم حتی، ولی هیچ وقت به سرانجام نرسیدن...

پ ن2: پیش دانشگاهی که بودم یه روز سرکلاس یه شعری گفتم در مورد نهالی که کاشتم و حالا ولش کردم ولی باید برگردم و آبش بدم و مواظبش باشم تا میوه بده...اون موقع فقط یه نهال خاص مورد نظرم بود. ولی اینایی که الان نوشتم در مورد همه ی همه ی بذرهاییه که کاشتم و نشد یا نتونستم یا نخواستم یا یادم رفت که مواظبشون باشم.

[ ۱۳٩٢/٩/٤ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب