قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

یک چیزی توی این خانه هست که نمی گذارد از یک حدی بیشتر غمگین بشوم. نه که هیچ غم و غصه و مشکلی نباشد ولی هیچ وقت از یک حد خاصی بیشتر و طولانی تر نمی شود. توی این خانه زندگی جریان دارد. می خندیم، گریه می کنیم,حرف می زنیم، داد می زنیم،کمک می کنیم, دعوا می کنیم... این خانه هر روز یک عالمه کار دارد چون چند نفر تویش زندگی می کنند و هر روز همه جارا به هم می ریزند. اینجا هر وقت بخواهم غذا بپزم باید برای همه درست کنم. اینجا بدون اینکه تک تک حرکاتم را کنترل کنند و پرس و جویم کنند حواسشان به حالم هست .اینجا کسی  هست که همیشه بتواند حالم را خوب کند. اینجا هیچ دو روزی مثل هم نیست. اینجا می شود حرف زد و خودخوری نکرد. اینجا کسی هست که همیشه بتوانم حرف دلم را برایش بگویم. کسی هست که همیشه از حرف هایش انرژی و قدرت بگیرم. کسی هست که حسابی با هم کل بیندازیم و هر چی می خواهیم به همدیگر بگوییم بدون اینکه بعدا حرف ها را یادمان بماند. اینجا کسی هست که خواهربزرگانه وار برایش حرف بزنم و با حوصله برایش استدلال کنم و آخرش به هیچ کدام از حرف هایم گوش ندهد. اینجا کسی هست که کارم داشته باشد،داد بزندو اسمم را صدا کند. اینجا همیشه کسی هست که در را برایم باز کند و برای همین هیچ وقت کلید خانه ی خودمان را نداشته ام. اینجا کسی پشت سرم حرف نمی زد. همه ی حرف ها را رو در رو می زنیم. اینجا می شود قهقهه زد یا بلند بلند گریه کرد. اینجا یک عالمه حرف هست برای گفتن و شنیدن. اینجا به وقتش کلی سر و صدا ست. به وقتش ساکت و آرام. اینجا می شود غر زد ، ایراد گرفت، بحث کرد و کسی هم ناراحت نمی شود. اینجا همیشه یک عالمه کار هست برای انجام دادن. یک عالمه کتاب برای خواندن. یک عالمه چیز جالب برای سر گرم شدن. اینجا حتی روزهای تعطیل انگیزه دارم برای 6 صبح بیدار شدن. اینجا برای هر کاری کلی همراه هست. خیلی کارها را می شود دسته جمعی انجام داد. اینجا هر روز تغییر هست. تازه شدن هست. اینجا هیچ چیز یکنواخت نمی شود. روزمرگی معنی ندارد اینجا. اینجا راحت است. روشن و نورگیر ست. داخل مرز های خانه همه چیز خوب است حتی توی شهری که همه چیزش اعصاب خورد کن باشد.

اینجا خانه است . اینجا خانواده هست. بابا و مامان و خواهر و خواهر و برادر هستند. اینجا زندگی جریان دارد. اینجا توی هوای خانه همه ی حس های خوب دنیا پخش شده.

ما اینجا باهم خوشبختیم. با هم خوشحالیم. ما اینجا کسی را غیر از همدیگر نداریم...

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن: کاکلی و قهوه ای و حنایی و تپلی هم توی حیاط هستند! علاوه بر روزی 3 تا تخم مرغ و صدای قوقولی قوقوی خروس ،تماشا کردنشان هم کلی کیف دارد. هر کدام شخصیت و رفتار خاص خودشان را دارند. مأمن و مأوای همه ی پرنده های محل هم شده حیاط ما...تابستان و زمستان کلی آب و دانه هست اینجا .

[ ۱۳٩٢/٦/۱ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

75 روز گذشت و فقط 15 روز باقی مونده.

-----------------------------------------

پ ن: باز خوبه که هنوز حدود یک چهارم سالو زندگی می کنم.خدا رو شکر

[ ۱۳٩٢/٦/۱ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب