قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امروز توی اختلاف نظر انتخاباتیم با چند نفر چند تا چیز وحشتناک دیدم...

اولیش اطلاعات فوق العاده ضعیف و بی پایه و اساس و دست چندمی و بعضا کاملا غلط بعضی دانشجوای این مملکت بود...یعنی در این حد که اینقدر سرشون تو درس و کار خودشونه که هیچ وقت نمیان یه کتاب غیر درسی یا چار تا خبر و تحلیل تو اینترنت بخونن و تنها منبع اطلاعاتیشون فک و فامیل و در و همسایه و دوست و آشناهاشونه...

دومیش اینکه چه قدر چیزایی که ارزش اند و باید پاشون وایساد برای بعضیا دقیقا ضد ارزشه...خیلی هولناکه برام که می فهمم همکلاسایی که تا حالا اختلاف نظر جدی ای باهاشون نداشتم ارزشایی کاملا متفاوت دارن...شاید چون هیچ وقت حرف جدی ای با هم نمی زنیم که بفهمیم چه قدر تو معیارها و ارزش ها اختلاف داریم...

سومیش این قابلیت وحشتناک بعضی آدما برای مسخره کردنه...برای اینکه سریع به کسی که باهاشون هم عقیده نیست حمله کنن و با کلمات تمسخر آمیز یا حتی اهانت آمیز بکوبنش...اینکه هر برچسبی به مخالفاشون بزنن...

این چیزا برای من واقعا وحشتناکن...خیلی وحشتناکه که بعضیا با اون اطلاعات غلط و تحلیلای خیلی خیلی ضعیف روی اون اطلاعات غلط می خوان تصمیم بگیرن و رای بدن و رایشون تو وضعیت چندین و چند سال آینده ی هممون می تونه موثر باشه....خیلی وحشتناکه که یه سری چیزای مادی جای ارزشای اصلی رو بگیره...همون اتفاقی که برای مردم کوفه افتاد و شد آنچه شد...خیلی وحشتناکه که مدعیای اخلاق و ادب که شعارشون آزادی و احترام به حرف مخالفشونه در مورد امثال من که می خوایم به شخص خاصی که قبولش ندارن رای بدیم با تمسخر و اهانت صحبت می کنن...چهار سال پیش سر همون فتنه ی لعنتی راهم از چند تا دوستام جدا شد و مجبور شدم برای همیشه بذارمشون کنار...واقعا با درد ازشون دل کندم...دلم نمی خواد امسالم همچین اتفاقی بیفته...

حرفای توی تاکسی و وحشتناک بودن این همه نفوذ ادعاهای بی بی سی و ... تو ذهن بعضیا به کنار.اینکه همچین چیزایی بین قشر مثلا باسواد و دانشجوا باشه از همه چی تاسف آور تره...

خیلی خوشحالم که امروز آخرین روزی بود که رفتم دانشگاه و دیگه چیزایی مثل اتفاقات امروزو نمی بینم...

ولی تاسف آور اینه که ندیدن من مسئله ای رو حل نمی کنه...این چیزای وحشتناک واقعا وجود دارن...

و این واقعا وحشناکه....

---------------------------------------------------------------------

پ ن1: این چیزا رو با اشک نوشتم...دلم نمی خواد در این زمینه پوست کلفت بشم و دیدن این چیزا برام عادی بشه...هنوزم آرمانی فکر می کنم...هنوزم دیدن این این قسم ماجراها برام دردآوره...

پ ن2: دعا کنیم ... من که جز دعا کاری از دستم بر نمیاد...امیدم فقط به خداست...

[ ۱۳٩٢/۳/۱٩ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خیلی داره خوش میگذره!


ادامه ی مطلب
[ ۱۳٩٢/۳/۱٢ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب