قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

احساس می کنم از پس ِ این دنیا بر نمیام...خیلی دنیای بدیه...خیلی...

[ ۱۳٩٢/٢/٢٩ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نمی دانم چند بار دیگر همچین اتفاقی بیفتد...

که در یک روز اردیبهشتی سبز بسیار قشنگ این همه راه را زیر رگبار تند و ناگهانی بهاری راه بروم...

آن قدر که خیس ِ خیس ِ خیس بشوم...تا عمق جان!

آن قدر که تنها عابر پیاده ی خیابان باشم...

آن قدر که این همه سرشار شوم از حس احاطه شدن در میان فرشتگانی که هر کدام یک قطره ی باران را حمل می کنند و به زمین می آورند...

----------------------------------------------------------------------------------------

از یک لحظه ی دیگرمان هم خبر نداریم...

[ ۱۳٩٢/٢/۱٤ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

از راه که رسیدم کیف و چادرمو گذاشتم رو تخت کنار حیاط. دو ساعت تمام یه سطل یه سطل آب حوضو خالی کردم و دادم پای گل و درختای باغچه. بعد  کفشو تمیز کردم به سختی، چون در چاه کف حوض باز نمی شد که بشه به راحتی این کارو کرد...

آخرشم شیر آبو باز گذاشتم و رفتم تا حوض پر از آب تمیز شد.

یعنی یه همچین کارایی می کنه آدم وقتی اعصابش خورد باشه...!

----------------------------------------------------------------------------------

تو این دو روز 10 سانت آب حوض اومده پایین...نمی دونم از کجاش داره آب می ره...من این همه زحمت کشیدم آبشو عوض کردم که تمیز باشه...خوشگل باشه...حالا داره می ره آبش!!!!

[ ۱۳٩٢/٢/۱٠ ] [ ٩:۱٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

زیادی پوست کلفت شده ام...

خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم قرار است بشوم...

--------------------------------------------------------------------------------

پوست اولش درد می گیرد...بعد تاول می زند...بعد خون می افتد و زخم می شود...چند بار که این طور شد کم کم پوست اینقدر کلفت می شود که دیگر به این سادگی ها زخم نشود...

پوستِ کلفت و پینه بسته ظاهر قشنگی ندارد...نمی دانم روح زمخت و پینه بسته هم همین طور است؟

[ ۱۳٩٢/٢/۳ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب