قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

از خودم بدم میاد.

ازین آدمی که اونقدر که بار رو دوششه قوی نیست. ازین آدمی که هر لحظه ممکنه بشکنه.

بدم میاد ازین منِ غیر قابل اتکا و شکننده.

خوشم نمیاد از این آدمی که از پس هیچی بر نمیاد و همه چیو ول می کنه.

خوشم نمیاد ازین آدمی که گیج می شه، گریه می کنه، نمی تونه درست تصمیم بگیره و دست آخرم مجبوره همه چیو ول کنه و بره.

بدم میاد از این آدمی که هیچ کاری برای درست شدن اوضاع از دستش بر نمیاد.

بدم میاد ازین من ِ مزخرف که فقط بلده حواس خودشو پرت کنه...

 

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وقتی یه مدتی یه جای باشی وقتتو اون جا بگذرونی این ور و اون ورش بگردی بشینی پاشی راه بری بخوابی بخندی گریه کنی حرف بزنی نگاه کنی...وقتی یه مدت جایی زندگی کنی...کم کم یه بخشی از روحت وصل می شه به اونجا...به اون مکان و اون آدما و اون شرایط و اون زندگی...بعد وقتی تعداد این جاها به صورت هم زمان زیاد بشه حس می کنی روحت چند تیکه شده و هر تیکه ش یه جایی جا مونده...شب اینجا خوابیدی ولی خواب می بینی اونجایی...داری با آدمای اینجا حرف می زنی ولی دلت برای آدمای اونجا ام تنگ شده...همیشه در حال دل کندنی،از یه زندگی به یه زندگی دیگه...دیگه کم کم هیچ جا احساس آرامش نمی کنی چون هیچ جا کامل نیستی...همیشه دلتنگ یه آدمی یا یه جایی هستی...

----------------------------------------------------------------------------------------

الان هم زمان 4 جا زندگی می کنم...هر کسی معمولا بعد از یه مدت با مدل زندگی کردنش خو می گیره و بهش عادت می کنه...نمی دونم چرا من این قدر ناراضی ام و بعد از یه عمر هنوز با زندگی خودم  کنار نمیام! زندگی ای که تیکه هاش اینقدر دور از همن و ناگزیر همیشه فقط یه بخشیشو دارم...

[ ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

دستی دستی با دستای خودم، خودم شرایط خودمو پیچیده تر کردم... فقط به امید اینکه وضع بهتر بشه...

خدایا! خودت به دست خودت با کرم و لطف خودت این گره ها رو باز کن و امیدمو نا امید نکن!

[ ۱۳٩٢/۱۱/٩ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب