قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

عید امسال...

اولش بدو بدو...شب نخوابیدن... یه سفر زمینی سخت دو روزه... هم کاروانیایی که اصلا زبونشونو نمی فهمیدیم...بدشانسی مزخرف من... نجف... غربت امام... اشک... گرما... خاک... بعدکربلا...حرم امام حسین... باز اشک... آرامش... زیبایی... دعا... غبطه... امید... هوای عالی... هتل خوب... تحویل سال سامرا...ناامنی...غربت...دور افتادن...تنهایی...کاظمین...معطل شدن...دیر رسیدن... خسته و خاکی و با لباس پاره و کثیف حرم رفتن...صفا...نماز صبح به جماعت توی حرم...برگشت...منظره های قشنگ توی راه...نصف شب رسیدن...خونه...

بعدش یه هفته خونه...روز اول از صبح تا شب کار کردن ماشین لباسشویی...مرتب کردن خونه...حموم بعد سفر...اومدن عمو کوچیکه با خانواده...مریض شدن همه بلااستثنا...قرص خوردن و خوابیدن...نشسته نماز خوندن...دور همی شوخی کردن با مریضی...بی تکلف بودن و انحام شدن کارها توسط هر کسی که حال بهتری داشت...دختر عموی کوچولوی بامزه و شیرین زبون...برق رفتنای بی سابقه ی  وقت و بی وقت...پایتخت2...حال اومدن جیگر آدم از دیدن یه سریال حسابی و درست درمون...رفتن به سوی میز شام در حال پخش تیتراژ پایانی پایتخت...یکی دو قسمت کلاه قرمزی برای اولین بار...شرلوک هولمز...موهای تا کمر بلند شده ی من...تموم کردن مانتوی بنفش...شبا تا سه و چهار بیدار موندن...برگ دادن تدریجی درخت توت توی این یه هفته...

بسیار آهسته جمع و جور کردن وسایل...گرفتن خروس و مرغای توی حیاط و گذاشتنشون توی سبد تو صندوق عقب...حس خوب توی جاده و ماشین خودمون بودن همراه خانواده بعد از مدت ها...9 شب رسیدن...باغچه ی زیادی هرس شده ی خونه ی باباجان اینا... دختر دایی یه ساله ای که حدسای بدی درباره ی بیماریش می زنم...بیرون رفتن و خریدن یکی از سه تا کیف مورد نیاز...درختای سبز و زیاد و خیلی قشنگ اصفهان...یه شب تا صبح بیدار موندن با خواهرا و دختردایی بزرگه و حرفای مزخرف زدن...نون پنیرخیار گوجه خوردن ساعت 4 بامداد...بازم پایتخت دیدن البته توی اتاق در بسته و با صدای کم...دختردایی 5 ساله ای که از تابستون تا حالا کلی بزرگ شده ولی هنوز شیرین و خیلی دوست داشتنیه...دختر خاله ی کنکوری...اوج داغون شدن رابطه م با یکی از خواهرا...دوباره اعصاب خوردیای همیشگی...ناهار خونه ی خاله...خواب موندن و نرفتن خونه ی خاله ی مامان که این چند وقت دو بار خواب دیدم خوب شدن...کیف کردن خروس و مرغا تو حیاط  و باغچه ی بزرگ این جا...عقب افتادن از برنامه هام برای نوشتن تمرینا...صبح پنج شنبه رفتن خانواده و موندن من این جا... پرت کردن حواس خودم...نرسیدن به هیچ کدوم از کارا...دیدن آخرین قسمت پایتخت...تموم شدن پایتخت...تموم شدن تعطیلات عید...

نقطه

دوباره سر خط... همون خوبیای قبل...همون بدیای قبل...امسال عید هیچی عوض نشد...همه چیز به همون اندازه ی قبل از عید خوب یا مزخرفه... کم تر از تمام سال های دیگه خوش گذشت... تمامشو بد اخلاق بودم و مامانو ناراحت کردم... هر سال عید این بغض مزخرف زمستون تموم می شد و می رفت... امسال ولی هنوزم که هنوزه خوب نشدم...

فقط یه روز وقت دارم برای نوشتن شیش هفت سری تمرین و درست کردن یه پوستر و آماده شدن برای دوباره سر کلاس رفتن... که بعید می دونم بتونم از پسشون بربیام...

خدایا شکرت

[ ۱۳٩٢/۱/۱٥ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب