قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

همه چی ازون جا شروع شد که برادرم  یکی ازون کتابا رو از تو قفسه کشید بیرون و شروع کرد به خوندن...

اولش فقط حس خوبی داشتم ازین که داره دنیای جالب و سحرآمیزی رو که خودم 9 سال پیش برای اولین بار تجربه کردم،تجربه می کنه...

بعد کم کم شروع کردیم به حرف زدن در موردش

کم کم جزئیاتی که بعد از این همه سال فراموش کرده بودم دوباره تو ذهنم شکل گرفتن...و تمام خاطرات و تحربیاتی که مدت ها بود بهشون فکر نکرده بودم...

حتی یه شب خودمم بعد از مدت ها یکی ازون کتابا رو از طبقه ی بالای قفسه کتابم برداشتم و نصفه شبی یه فصلشو خوندم...چه قدر که اون سالا من این کارو می کردم!!! و حالا دوباره بعد از مدت ها تجربه ش می کردم...

دیشب خیلی اتفاقی تو اینترنت به یه مطلب در موردش بر خوردم...بعد وسوسه شدم که یه سرچ کوچولو کنم...و بعد...یه دفعه...پرت شدم به دنیای 9 سال پیش!...7 سال پیش...5 سال پیش...

به  جهان تمام احساسات و خاطرات و تصاویر و صداها وکلمات و تخیلات اون زمانا...به یکی از بهترین تجربیات کل زندگیم!

چیزایی که هنوزم با فکر کردن بهشون قلبم تند تند می زنه...یا گاهی اشک جمع می شه گوشه ی چشام...یه ملغمه ای از حس خوب یاد آوری خاطرات خوب با حس بد دریغ از گذشتن عمر و این همه فاصله گرفتن با اون روزا و اتفاقات...

--------------------------------------------------------

باید یه روز بشینم و تو دفترم هر چی ازون دوران یادم میادو با جزئیات هر چه بیش تر بنویسم...

شاید یه روز برای یکی دیگه ام تعریف کردم...می خوام تمام اون حس خوبو بدم به یکی دیگه...تا شاید مث من چیزایی رو تجربه کنه که کمتر کسی شانس تجربه کردنشو به دست میاره...

---------------------------------------------------------

متشکرم خدا...به خاطر تمام اون جهان شگفت انگیز و افکار عجیب و غریب و حس های خوب...و یا حتی بد!به خاطر اتفاقاتی که افتاد...به خاطر تاثیری که روی خودم گذاشت... به خاطر تجربه هایی که حتی خاطره شون می تونه این جور درونمو به جنب و جوش بندازه...

متشکرم...

[ ۱۳٩۱/٩/٢٩ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وایساده بودیم روبروی هم...داشتیم حرف می زدیم...صحبت رسید به یه جایی که من یه سوالی پرسیدم...یه کم من و من کرد بعد با ناراحتی جواب داد...یه خبر خیلی بد بود...یه لحظه خیلی حالم بد شد...قلبم داشت از جا کنده می شد...یه قسمت خیلی با ارزش از زندگیم به یک باره نابود شده بود...تو اون لحظه واقعا حال بدی داشتم...به نفس نفس افتاده بودم...

بعد با همون حال و نفس نفس زنان از خواب پریدم...

بی نهایت خوشحال شدم ازین که همش خواب بوده...ازین که همه چی سر جاشه و چیزی از دست نرفته...یه کم طول کشید تا آروم شدم...و بعدم دوباره خوابیدم...

.........................................................................

تا حالا چندین بار اتفاق افتاده...این که تو خوابم یه اتفاق خیلی بد در حد فاجعه رخ بده و مث تو فیلما یه دفعه از خواب بپرم...اون لحظه های بعد از بیدار شدن تو این جور مواقع جزو بهترین لحظه های زندگیم بودن...اینکه بفمی یه کابوس بیشتر نبود...

کاش تو زندگی واقعی ام همینجوری بود...وقتی اتفاق خیلی بدی می افتاد...وقتی می رسیدی به بن بست...یه دفعه از خواب می پریدی و می دیدی همه ش یه کابوس بوده...

کاش می شد به همین سادگی بیدار شد...

[ ۱۳٩۱/٩/٢٢ ] [ ۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب