قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

اول:یادمه سوم دبیرستان که بودیم و برای المپیاد می خوندیم همدیگه رو دلاور صدا می زدیم.شوخی شوخی درس خوندمونو یه جور جنگ می دونستیم.البته جنگ با خود درسا!به این صورت که هر درسی با خونده شدن شکست داده می شد!بعد از المپیاد و تو گیر و دار امتحانای میان ترم و ترم مدرسه ام این حالتو داشتیم(یا شاید فقط داشتم!).وقتی 10 صفحه مونده بود اس ام اس می زدیم که آره 10 هزار نفر دیگه هنوز موندن و دارن مقاومت می کنن.اینارم بکشیم کار تمومه!پیروز می شیم!ساعت دو نصفه شب اس ام اس می زدیم که نیروی کمکی نمی خوای؟همین بهمون(یا شاید فقط به من!)یه جور انگیزه می داد برای درس خوندن.اون موقعا فکر می کردم دلیل موثر بودن این بازیا اینه که هیجان ماجرا رو زیاد می کنه و هر چی هیجانمون بیشتر می شه بهتر می تونیم درس بخونیم.البته الانم قبول دارم فکر اون موقعمو.یه جورایی جو می دادیم به خودمون برا درس خوندن.ولی الان به یه نتیجه ی دیگه ام رسیدم.اون بازی فقط هیجان نمی داد بهمون.در واقع یه جور هدف می داد.یه جور ماموریت.که من موظف بودم به بهترین نحو به انجام برسونمش.اون قدر که پیروزی توی یه جنگ هدف ملموس و انگیزه دهنده ای بود,نمره ی خوب و حتی قبول شدن تو مرحله دوم المپیاد نبود.


ادامه ی مطلب
[ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آدم یه وقتایی دلش می خواد بره بمیره.

وقتی می بینه کاراش به نتیجه نمی رسه.

زحمتاش هدر می ره.

صیح تا شب ساعت به ساعت می گذره و می ره و آخرشم هیچی...

نمی دونم چرا تازگی اینقد بی برکت شده همه کارام.

دست به هر کاری که می زنم آخرش یا نتیجه نمی ده یا خراب می شه...

بیخودی خسته می شم بدون هیچ نتیجه ای.

دلم می خواد برم بمیرم!

-------------------------------------------------------------------------

این دنیا ذاتش خرابه...درست بشو ام نیست....

[ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب