قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

حس آدمی رو دارم که وایساده وسط طوفان

نه چیزی از پیش روش می بینه نه می دونه کجاست حتی

هر لحظه ممکنه همه چیزشو از دست بده

هر لحظه ممکنه فروبریزه

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

با صنوبری که روی قلّه ایستاده بود،

گونه روی گونه ی سپیده دم نهاده بود،

موج ِ گیسوان به دوش ِ بادها گشاده بود،

از نشیب ِ یخ گرفت ِ درّه، گفتم:

این نه ساحَت ِ شکفتگی ست

در کجای فصل ایستاده ای،

مگر ندیده ای

سبزه ها کبود و بیشه سوگوار

فصل،فصل ِ خامش ِ نهفتگی ست.

آن صنوبرِ بلند

با اشاره ای نه سوی دوردست.

گفت:

قدِّ کوتهِ تو راه را به دیده ی تو بست.

گامی از درونِ سردِ خود برآی

پای بر گریوه ای گذار و

در نگر

رودِ آفتاب و آب در شتاب

کاروانِ درد و سرد

در گریزِ ناگزیر

آنک آن هجومِ سبزِ مرز ناپذیر

در کجای فصل ایستاده ام؟

در کرانه ای

که پیشِ چشمِ من

بهارِ شعله های سبز و

سیره و سرود

در نگاه تو کبود و دود.

شفیعی کدکنی 1349

-------------------------------------------------------------------------

در راستای همین پست قبلی...و در راستای اینکه خدا وقتی بخواد کسی رو هدایت کنه با دیکشنری ام هدایت می کنه...با این کتاب در آیینه ی رود  که خیلی ام دوستش دارم فال گرفتم! و شعر بالا اومد...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٢ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خیلی چیزا هس که می خوام...با تمام وجود...ولی می دونم که نمی شه...

وقتی این نمی شه ها و حسرتِ نداشته ها جلوی چشمام رژه می رن...زانوامو بقل می کنم و می شینم نیگاشون می کنم...همین...

مگه دیگه چی کار می شه کرد؟!

-----------------------------------------------------------------------------------

همیشه یه چیزایی بودن که حس می کردم هر وقت بخوام دستم بهشون می‌رسه...ولی حالا که می خوام می بینم نمی رسه...نمی تونیم...نمی شه...غیر ممکنه...

همیشه با این فکر که با حساب ما نمی شه ولی با حساب خدا می شه خودمو آروم کردم... ولی خب الان نمی دونم...شاید اصن خدا نخواد که بشه...اون وقت چی؟!

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

دیروز یکی از همکلاسیای دبیرستانم بهم زنگ زد. یه کاری  توی دانشگاهمون داشت که قول دادم سعی کنم کمک کنم و این داستانا...موقع حال و احوال و تعریف کردن از کارایی که می کنیم یه دفعه عمیقا یاد فضای دبیرستان مخصوصا سال سوم و حسی که نسبت به بچه های کلاس داشتم افتادم؛ این که چه قدر که من نتونستم با اون آدما کنار بیام و دوستشون داشته باشم...یاد تنهاییای اون موقع افتادم.اینکه چه قدر غریب و غریبه بودم بین اون آدما...در این حد که بعد از تموم شدن مدرسه تا حالا فقط و فقط با یه نفر از اون همه همکلاسی رابطه مو سعی کردم  حفظ کنم.

الان که نگا می کنم می بینم که در مقایسه با بچه های دبیرستان چه قدر که من بچه های دانشگاهو دوست دارم! آهای! دوستای عزیز دانشگاهی! خیلی دوستون دارم! خیلی! یعنی تو دانشگاه فقط هر وقت که کسی دور و برم نبوده  احساس تنهایی کردم...ولی تو دبیرستان بین بچه ها و تو جمعشون همیشه عمیقا تنها بودم.چی کشیدم اون روزا...

یه دوره ای تو گیر و دار سختیای دوری از خانواده و دلتنگی یادم رفته بود این غربت عجیب اون روزا رو...یعنی اینقدر این شرایط جدید برام سخت شده بود که اون سختی عمیق ولی متفاوت اون روزا رو فراموش کرده بودم.ولی الان دیگه کاملا یادمه!

الان خیلی خیلی خیلی بیش تر از قبل خانواده مو دوست دارم و بودن کنارشون سرشارم می کنه از حس عمیق خوشبختی...ازون ورم قدر دوستا و هم کلاسیا و هم دانشکده ای های الانمو خیلی می دونم...چون همیشه همچین آدمایی اینجوری دور و برم نبودن...

حالا درسته که یه عالمه خاطرات مشترک داریم با اون همکلاسای مدرسه...این همه سال همکلاس بودیم...با هم بزرگ شدیم...هر چند خیلی وقت بیش تری رو با هم میگذروندیم...چیزایی که در مورد بچه های دانشگاه صدق نمی کنه...ولی بازم خیلی خیلی خیلی بیش تر دوست دارم همکلاسای الانمو!

خدایا خیلی شکرت که منو از بین همچون آدمایی نجات دادی و انداختی پیش همچین آدمایی! بین همچین دوستای گل و ماهی!

---------------------------------------------------------------

پ ن:الان فاصله ی بین دو ترمه...دو هفته س که خونه ام و یه هفته دیگه ام می‌مونم...این دو هفته و یه هفته ی فرجه ی قبل از امتحانات مثل اکثر قریب به اتفاق مواقع خونه بودن، بی نهایت دلپذیر بودند...مملو از حس عمیق آرامش و خوشبختی. پر از بیش تر المان های مورد علاقه م توی زندگی...روزهای رویایی و عالی...

خدایا بی نهایت شکرت! هرچند هیچ جوری از پس شکر این همه نعمت برنمیام...

[ ۱۳٩۱/۱۱/٦ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب