قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

ساعت 7صبح که می خواهم از خانه بروم بیرون چشمم می خورد به باغچه.حیفم می آید عکس نگیرم.موبایل را در می آورم و با اینکه دیرم شده یک عکس از شب بو ها و آبشار طلایی می گیرم.از خانه که بیرون می آیم؛می روم به سمت انتهای پارک دار کوچه.پارک به شدت سبز و قشنگ شده.پر از درخت های سبز بلند و چمن و گل های بنفشه.خیلی دلم می خواهد بایستم و دور پارک بگردم و عکس بگیرم.ولی نمی شود.دیرم شده.باید بروم تا به سرویس برسم.با اینکه چیزی زیر مانتویم نپوشیده ام ولی اصلا حتی ذره ای سردم نیست.یادم می آید که همچین صبح گرمی مال اردیبهشت است نه فروردین!ولی نسیم خنکی که می وزد یادم می آورد که الان همان فروردین است!توی سرویس تمام راه تا دانشگاه مخصوصا نیمه ی اول راه که هنوز توی خیابان های شهریم کلی از دیدن مناظر بهاری کیف می کنم.درخت های سبز تر و تازه!به دانشگاه که می رسم با خودم می گویم یعنی پارسال هم همینقدر قشنگ بود؟حتما بوده و من حواسم نبوده...یا حواسم بوده و  یادم نمانده...توی دانشگاه که راه می روم همین جور سرم دارد می چرخد به اطراف.درخت های توت به شدت هرس شده هنوز حتی یک برگ هم نداده اند.این درخت هایی که اسمشان را نمی دانم حسابی سبز و قشنگ شده اند.و آن یکی درخت هایی هم که باز اسمشان را نمی دانم همه جارا پر کرده اند ازین چیزهای این شکلی شان که هی باد این ور و آن می بردشان.چند تا درخت شکوفه کرده اند و شکوفه های چند تای دیگر هم ریخته.شمشاد ها یک جور سبز پررنگ قشنگی شده اند.چمن های اطراف دانشکده سبز و بلند شده اند و بقیه ی چمن های دانشگاه هم کم کم دارند به موازات شروع فعالیت آب پاش ها سبز می شوند.جا به جا بوی گل آدم را غافلگیر می کند.یک جا بوی یاس.یک جا بوی آبشار طلایی.یک جای دیگر هم البته بوی گند این درخت هایی که گل های سفید بوگندویی دارند!لابه لای چمن ها پر شده ازین گل های زردی بعد از مدتی قاصدک می شوند!و من هم می کنم و فوتشان می کنم!و لا به لای گل ها هم پر شده از پروانه های سفید.چند متر به چند متر می ایستم.یک جا برای عکس گرفتن.یک جا برای چیدن یک عدد گل نیلوفر برای خشک کردن لای کتاب.یک جای دیگر هم برای کندن یک برگ سبز یادگاری از یک درخت خیلی قشنگ.و البته حواسم هست که آسیب خاصی بهشان نزنم...بالاخره دو تا دانه بنفشه که من بکنم برای چسباندن توی دفتر نقاشی ام ضرر خاصی به طبیعت نمی زند به خدا!همین جور که ازین کلاس به آن کلاس و ازین جا به آن جا می روم توی دانشگاه یک تکه خیس عرق می شوم از شدت گرما و 2 ساعت بعد خیس از باران!باران های تند و کوتاه بهاری.که وقتی می بارند آسفال خیس کوچه و خیابان می شود آینه ی سبزی و طراوت درخت ها.و بعد از باران که هنوز یک طرف آسمان پر ابرهای سیاه است و از آن طرف دیگرش همچین آفتابی می تابد که به یک ساعت نکشیده آب جمع شده توی گودال ها هم خشک می شود.درخت های انار دارند کم کم گل می دهند.همان گل های قرمز و قشنگی که اوایل نمی دانستم گل انارند.و به درختش می گفتم درخت گل!عصر که از دانشگاه بر میگردم موقع رد شدن از خیابان ؛چه آل خجند و چه دشتستان وسط خیابان می ایستم و از بهترین زاویه به درخت های بلند و سبز دو طرف دو طرف خیابان نگاه می کنم.به پارک سر کوچه که می رسم آرام تر راه می روم تا بیشتر پارک را ببینم.دلم می خواهد کوچک تر بودم و می توانستم مثل بچگی ها بروم روی چمن ها بخوابم و غلت بزنم.وقتی می رسم و در حیاط را باز می کنم دوباره بوی یاس ها غافلگیرم می کند.نمی دانم چرا با وجود این همه بوی گل باز هم هر بار غافلگیر می شوم و ذوق زده!

بهار همین طور دارد قشنگ و قشنگ و قشنگ تر می شود.اردی بهشت اوج زیبایی بهار اصفهان می شود.و چقدر خوشحالم ازین که بر خلاف روزگاران مدرسه توی اردی بهشت هیچ امتحانی نداریم!اردی بهشت قرار است حسابی کیف کنیم با سبزی بی نهایت زمین و رگبار های بهاری و رودخانه ای که آب دارد!

فردا که بروم خانه ی خودمان احتمالا باغچه ی مان حسابی سبزشده باشد.احتمالا درخت توت برگ های کوچکی داده و بوته ی محمدی هم غنچه زده باشد.تا دو سه هفته ی دیگر زنبق ها هم گل می دهند حتما.انجیر هم بعید نیست برگ داده باشد.باید بروم ببینم فردا!

------------------------------------------------------------------------------------

پ ن1:من به شدت دوست دارم آدم مرموزی باشم در حالی که به شدت نمی توانم!همه چیز را برای همه کس تعریف می کنم و البته گاهی هم بعدش پشیمان می شوم!

پ ن2:روز اول روضه خواب بودم.روز دوم امتحان داشتم و نبودم.روز سوم رفتم مثل بقیه نشستم.یک خانومی را مامان جون گفته بودند بیاید برای کیک و چای گرفتن.با خودم گفتم حیف شد امسال ثوابش را از دادم.فردایش همان خانوم زنگ زد و گفت دو روز آخر را نمی تواند بیاید!دو روز آخر ثوابش شد مال خودم!!!

پ ن2:من واقعا تو کف این خر شانسی عجیب خودم مانده ام!به محض اینکه رفتم شدم مسئول صفحه آرایی مجله دانشکده و خواستم بروم ایندیزاین یاد بگیرم ناگهان دانشگاه یک کارگاه ایندیزاین گذاشت آن هم بر خلاف همه ی کارگاه ها روزهایی از هفته که می توانم برم!من هم با کله رفتم ثبت نام کردم!

پ ن 3:دیروز ظهر توی سلف یک کاغذ هایی می دادند دم در.یکیش را گرفتم و گذاشتم توی کیفم.بعد ازین که غذایم را گرفتم و کلی هم با خودم کلنجار رفتم که بروم بگویم این خیلی کم است یا نه (صد البته که نگفتم!ترجیح می دهم گرسنه بمانم تا اینکه بروم به آشپز بگویم من بازم می خوام!)کاغذ را در آوردم ویک نگاهی کردم.دعوت به ثبت نام اردوی جهادی بود.بسی وسوسه گشتم و بعد از غذا رفتم جزئیاتش را پرسیدم.شب هم زنگ زدم و از مامان و بابا اجازه گرفتم.امروز هم رفتم ثبت نام کردم!از همین الان دارم فکر می کنم که چه کار باید بکنم آنجا؟و البته شاید هم اصلانرفتم.از من بعید نیست این زیر همه چیززدن ها و اصلا نرفتن ها!

پ ن4:همه ی لینک هایی که توی متن داده ام را باز کنید لطفا!دیدنشان واجب است!خصوصا اگر یکی یکی و همراه با متن ببینیدشان.

پ ن5:متن اصلی همه اش مال یک روز نیست.دو سه روز ترکیب شده است!

پ ن6:خیلی جاهای خیلی قشنگ تر را چون عجله داشتم یا چون توی اتوبوس بودم یا به دلایل مختلف دیگر عکس نگرفتم.همین ها هم که هستند همه را با دوربین کم کیفیت موبایلم گرفتم.ببخشید که کیفیتشان پایین است امکانات در اختیار نبود!

پ ن7:بسی بهتر بود اگر همچین پستی را می گذاشتم برای اردیبهشت که همه جا درست و حسابی سبز شده باشد.ولی خب به نظر من این سبزی های نصفه نیمه بهارترند!اگر خیلی کامل باشند که دیگر می شوند تابستان!

[ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من این عبارتو کجا خوندم؟یا کجا شنیدم؟یادم نمیاد!ولی خوشم میاد ازش:

در یک صبح دل انگیز بهاری...!

-------------------------------

امسال عید خونه بودیم...وموقع تحویل سال من داشتم مسواک می زدم!یه سبزه ی گرد خوشگل از 10 روز قبل عید داشتیم.سمنو ام من از اصفهان خریدم و به سختی و مشقت بردمش تا خونه!تخم مرغا رو با داداشم با گواش رنگ کردیم.دو تا ماهی قرمزم خریدیم که چون تنگشون سوراخ شد انداختیم تو پارچ آب...

کلا تو مدت عید فقط دو تا برنامه های تلویزیونو دیدم.چک برگشتی و خنده بازار.به اضافه ی چند تا فیلم سینمایی که الان فقط رنگو رو از بینشون یادمه!

4 روز اول عید مهمون داشتیم.4 روز دوم خودمون بودیم تو خونه.4 روز سومم اصفهان.

امسال عید بیشتر از همه ی عمرم تخمه کدو و پسته خوردم.اونقدری که زبونم زخم شد.و البته یه عالمه ام شیرینی!

امسالم مثل هر سال عید یه وقتایی باید یه ذره فکر می کردم تا یادم بیادچند شنبه س و چه قدر که من دوست دارم این حالتو!

سررسید امسالمو همون اول زدم داغون کردم!دو تا ورقاشو می خواستم بچسبونم به هم.چسب چوب از همه چی دم دست تر بود برا همین چسب چوب زدم بهش...بعدش یهو شد اصی یه وضی!کاغذش کلی چین خورد.سررسیده رو بستم که صاف شه کاغذه.بد تر تا چند تا ورق اون ور ترشم چین چینی شد!

کلا 19 هزار تومن عیدی گرفتم که 10 هزار تومنشو بابام دادن و 5 هزار تومنشم تو خونه گم کردم!

خوب بود در کل...

خوش گذشت.

همین که آدم کنار خانواده باشه از همه چی بیشتر خوش میگذره...

-------------------------------------------------------------------

عاشق هوا و طبیعت بهارم!مخصوصا تو اصفهان!اصلا همینجوری حال آدمو خوب می کنه!

[ ۱۳٩۱/۱/۱٧ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب