قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

سجاده ام کجاست؟

می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم

این دل گرفتگی مدام شاید

تاثیر سایه ی من است

که این سان گستاخ و سنگوار

بین خدا و دلم ایستاده ام

                                          سجاده ام کجاست؟

"سلمان هراتی"

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱ ] [ ٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

این که نصفه شبی وقتی همه خوابند نشسته ام پشت میز پای لپ تاپ کشمش می خورم و آهنگ های اِرا گوش می کنم و پشت صحنه ی مدار صفر درجه دانلود می کنم و نوشته های 2 سال پیش لیلیت را می خوانم و در عین حال سعی  می کنم با وب کم لب تاب و چراغ مطالع ی روی میز یک عکس خوب از خودم بگیرم و اینکه با وجود لبخند رضایت اشک توی چشم های جمع شده به خاطرانواع و اقسام احساسات مختلف...

 


ادامه ی مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

کاش یکی ام میومد فیلم ما رو می ساخت

کی می دونه ما چی کشیدیم

کی می دونه ما چی می کشیم

کی می دونه ما چی خواهیم کشید

----------------------------------------------

اصلا بهتر که هیچ کس نسازدش.خرابش می کنند.اگر بسازند که دیگه هیچ وقت هیچ کس نمی فهمد

که چی کشیدیم

چی می کشیم

چی خواهیم کشید

.....

همین که خدا خودش می دونه کافیه.کاملا کافی.

[ ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

اومدم این صفحه رو باز کردم تا خودمو مجبور کنم به نوشتن.


ادامه ی مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

4 سال پیش یه سریالی می ذاشت.اسمش مدار صفر درجه بود.

 


ادامه ی مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
!

to post

or not to post

that is the question!

[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من خسته شدم از این همه آدم هایی که اینقدر سرشان را شلوغ کرده اند!

این قدر شلوغ که نتوانند جواب اس ام اس بدهند حتی...

این قدر شلوغ که یادشان برود قرار بود زنگ بزنند و خودشان قرار بگذارند همدیگر را ببینیم...

این قدر شلوغ که نتوانند یک روز عصر بیایند با هم نیم ساعت...فقط نیم ساعت هات چاکلت بخوریم و گپ بزنیم..

این قدر شلوغ که از کنارم از رد بشوند و بعد من بمانم با یک دنیا سو تفاهمات که طرف نمی خواسته سلام کند یاشاید نفهمیده من بودم و آخرش هم به این نتیجه برسم که توی فکر بوده حتما...ندیده خب!

این قدر شلوغ که احساس کنم هر لحظه که دارم با طرف حرف می زنم در واقع دارم از هزار و یک کار واجب تر وازش می کنم!

این قدر شلوغ که سیصد چهارصد سال با هم حرف نزنیم تا اینکه وقتی یک روزی فراغتی حاصل شد و رو در رو شدیم دیگر یک کلمه حرف هم برای زدن نداشته باشیم؟

چرا بعضی ها اینقدر سرشان شلوغ شده واقعا؟که حتی برای رفیق شفیق سابقشان هم وقت ندارند؟

----------------------------------------------------------

پ ن:این نکته که آدم ها واقعا سرشان شلوغ است یا این فقط بهانه شان است...هنوز مبهم مانده برای من!

پ ن 2:ان بعض الظن اثم...

پ ن 3:لطفا یک نفر بیاید برای من توضیح بدهد و از این همه سو ظن برهاندم!که چه جوری آدم ها به این شدت سرشان شلوغ می شود؟؟؟؟؟ 

پ ن4:لطفا به خودتان نگیرید!تا جایی که اطلاع دارم مصادیق جملات فوق الذکر این قدر سرشان شلوغ است که دویست سیصد سالی می شود دیگر این جارا نمی خوانند!

[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یعنی کار به جاهای باریک رسیده بد جور!

یعنی من نمی دونم چرا آدما بلد نیستن بشینن حرف بزنن 2 کلمه!

یعنی الان یه جوری شده که دیگه ترجیح می دم بزنم به رگ بی خیالی...

یعنی دیگه جمال همه رو عشق است!

یعنی چرا باید حال خوب این سالمو به خاطر این جور چیزای کم اهمیت بریزم به هم؟

یعنی کلا بد دردیه ها...هست...ولی به جز صبر کردن و زدن به بی خیالی راه دیگه ای نمی شناسم برا خلاصی ازش!

یعنی خدا همه رو به راه راست هدایت کنه لطفا!!

[ ۱۳٩٠/٩/٢٢ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
نشسته ام سر قبری گریه می کنم که مرده تویش نیست...
چرا من هنوز اینقدر احمقانه در حسرت از دست دادن رفاقتی ام که وجود خارجی نداشته هیچ وقت...؟
[ ۱۳٩٠/٩/٥ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب