قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هر چه پیش تر می روم

بیش تر می فهمم

که آدم های جدید*

بلا استثنا

تاریخ انقضا دارند.

-----------------------------------

*:جدید یعنی خارج از دایره ی خانواده.لغت بهتری به ذهنم نرسید.

[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همه ی مان حسابی خسته ایم.همه هم پلاستیک های سنگین پر از کتاب در دست.نشسته ایم روی گاردریل های وسط پیاده رو جلوی در 17که مورد استفاده ی اصلی اش هر چه بوده حالا تبدیل شده به صندلی.منتظریم سرگروهمان بیاید و بگوید باید چه کار کنیم.اتوبوس ها ان طرف خیابان ایستاده اند و به دلیلی که برای ما نامعلوم است نمی توانند بیاییند این طرف.وسط خیابان  هم فنس های بلندی هست که نمی گذارد ما برویم آن طرف.همه بلا استثنا غرغر می کنند.بالاخره سرو کله ی مسئول گروه پیدا می شود.ما هم همگی راه می افتیم دنبالش.به شدت سعی می کنم توی شلوغی گمش نکنم.ولی نمی شود.گم کردن یک نفر خیلی راحت تر از گم کردن چند نفر با هم است.بنابر این به جای مسئول گروه سعی می کنم 4 تا از دوستان همسفرم را دنبال کنم و گم نکنم.برای رد شدن از خیابان باید برویم توی زیرگذر ایستگاه مترو.ورودی زیر گذر بدجوری شلوغ است و سرعتمان می رسد به 5-6 قدم در دقیقه مثلا.هر چه پایین تر می رویم شلوغ تر می شود.و هوا گرم تر و اکسیژن کمتر.یک جایی که باید باز هم پایین تر برویم اینقدر شلوغ است که سرعت می شود 2-3 قدم در دقیقه و هر لحظه احساس می کنم ممکن است از شدت گرما و خستگی از حال بروم.هوا هم که نیست اصلا!آن زیر تقریبا با سرعت یک قدم در دقیقه جلو می رویم ومن هم زیر لب هی خداخدا می کنم که سالم بیرون بروم ازین جهنم!روی نوک پاهایم بلند می شوم تا ببینم این تونل مخوف کی به پایان می رسد.ولی تا چشم کار می کند آدم است و هیچ جا هم سقف تمام نمی شود.توی آن هیری ویری یک دختر که گویا مال دانشگاه خودمان است دارد با یک پسر تهرانی حرف می زندو حسابی حرفهایشان گل انداخته!بعدا می فهمم گویا شماره هم رد و بدل کرده اند همان جا!توی شرایطی که هوا برای نفس کشیدن کم می آمدو همه جای همه مان خیس خیس بود!بالاخره بعد از نیم ساعت می رسیم به پله ها!توی آن شرایط پله مترادف است با:رهایی...نجات...و زنده موندیم!وقتی می رسیم بالا چند تا نفس جانانه می کشم و دوباره می دوم تا بچه ها را گم نکنم.همه جای بدنم درد  می کند.دست ها و کتفم به خاطر سنگینی کتاب ها و بقیه ی جاها هم به خاطر چاییدن بعد از رهایی!وقتی میرسیم به اتوبوس انگار دنیا را بهمان داده باشند!پرده را می بندم و چادر و روسری ام را در می آورم و درچه ی کولر را تا ته باز می کنم.بعد هم 4 امین بطری آبم را که تقریبا پر است یکجا سر می کشم.بعد از 10 دقیقه ریکاوری تازه حال من جا می اید وپیشنهاد می دهم کتابهایمان را به هم نشان بدهیم.ولی دوستان هنوز حالشان خراب است و بسته ی پیشنهادی من را موکول می کننند به نیم ساعت بعد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

 


ادامه ی مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب