قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

وقت برای نوشتن ندارم.وگرنه کلی چیز بود که این آخر سالی دلم میخواست بنویسم.

عجالتا اینا رو داشته باشید:

1-انشایی که 13 سال پیش وقتی اول دبستان بودم در مورد بهار نوشتم.

2-یه پوستر قشنگ

-----------------------------------------

پ ن1:لطفا پس از دیدن مورد شماره یک در صورت برخورد با هرگونه مشکل در خوانش خط خرچنگ قورباغه ی یک کلاس اولی به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.توجه بفرمایید که نسبت به سایر همکلاسی ها خوش خط بودم مثلا!

پ ن2:چیزای زیادی از کلاس اولم دارم.دفتر انشا.دفتر نقاشی.کلا همه ی کتابا و دفترای اون سال.و دوتا چیز خیلی ویژه.یکی دفتر خاطراتم که خاطرات عید اون سالو توش نوشتم.و یکی دیگه ام سر رسیدی که ازون سال شروع کردم و به مدت 3-4 سال شاید شعرای مورد علاقمو توش می نوشتم!اگه وقت کنم اسکنشون می کنم و جاهای جالبشونو می ذارم.انشالله!

پ ن3:عید همگی مبارک!سال 1391 خیلی خیلی خوبی داشته باشید.خیلی خیلی خوب...


ادامه ی مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

فبل و بعدشو حال ندارم بنویسم!خودتون اگه تواناییشو داریدحدس بزنید!

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من زیادی خیال پردازم.

اینو حتی خودمم می دونم.

ولی شک دارم خدا الکی الکی منو اینقدر خیال پرداز آفریده باشه!

یعنی یه حسی بهم می گه اینا در حد خیال نمی مونه

همون طور که تا حالا خیلی ازین خیالاتم کم کم واقعی شدن

احساس می کنم ازین به بعدم حتی یه سری ازین خیالات خیلی دور از ذهنم باید واقعی بشن در آینده ی نه چندان دور!

حالا نمی دونم واقعا ممکنه به واقعیت بپیوندن این خیالات؟

یا من دوباره دارم خیال پردازی می کنم؟؟؟

---------------------------------------------------

پ ن:خل شدیم رفت!

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

معلق

بین خیال و واقعیت

بین رویا و زندگی

بین آرزوها و شرایط واقعی

بین خاطرات و امید ها

بین شاید ها و اگر ها و اما ها

بین روشنایی ها و تاریکی ها

معلق

 گیج وار

پرسه میزنم

...

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

-امروز عصر که رفتم بیرون یه چند تا خورده ریز بخرم کاملا حال و هوای عید حس می شد!یه جور خوبی خیابون به شدت شلوغ بود.دستفروشا کنار خیابون بساط کرده بودن.نمی دونم به چه مناسبتی همه جا پر از صدای جوجه بود!نصف دستفروشا داشتن جوجه میفروختن و بعضیام تو خیابون جوجه دستشون بود!!همه ی اینا به اضافه ی هوای ابری و بارون نم نم و زمین خیس.و کوهای دور شهر که روشون پر برف بود و بالای سرشونم ابرای به نظر برفی.و البته هوا سرد نبود.با این که تصمیم گرفته بودم امسال برای عید چیزی نخرم ولی وسوسه شدم...وسوسه ی خرید شب عید...شده یه تیکه...حتی اگه لازم نداشته باشم!

-هر جای دیگه ای اگه بودن دلم براشون خیلی تنگ می شد.ولی الان بیشتر ازین که دلتنگ باشم ,براشون خوشحالم!

-یه فیلمایی هستن که حاضرم حتی 100 بارم ببینمشون!البته با رعایت یه فاصله ی منطقی حداقل 6 ماهه مثلا!ارباب حلقه ها ام یکی از همون فیلماس.نمی دونم دفعه چندمه دارم می بینمش!

-زمستونم گذشت و...یه برف درست نیومد...هــــعی!

-تا حالا سابقه نداشته تو جمع و تفرق قیمتا اشتباه به این بزرگی بکنم!امروز قیمت رو جلد مجله ها رو که باهم جمع زدم شد 7هزار و پونصد و دادم به فروشنده و رفتم.تو خونه یه بار دیگه که جمع زدم شد 9 هزار و پونصد!یعنی 2 هزار کم دادم به طرف!یعنی فردا پاشم برم تا اون جا 2 هزار تومنشو بدم؟یا بذارم یه وقت دیگه که شاید گذرم افتاد بهش؟تا حالا اینقد احساس حق الناس به گردن بودگی نکرده بودم!

-الان من در نظر دوستای خواهرم یه موجود بی اخلاق مزخرف و خلاصه یه غول بی شاخ و دمم!ولی اصلا برام مهم نیس چی در موردم فک می کنن!خواهرم اگه خیلی دوس داره می تونه دلیل رفتار اون روز یا امروزمو توضیح بده براشون!ولی به احتمال زیاد این کارو نمی کنه چون آبرو خودش به خط می افته!کلا داستانی داریم ما با دوستای این خواهر کوچیکه!

-امروز که رفته بودم بیرون هر چی در و دیوارو نگاه کردم اسم 2-3 تا نامزد بیشتر نبود و جبهه پایداری ای ام ندیدیم!و البته تبلیغات یه نفری که بابام به عنوان تنها راهنمایی گفته بودن به این رای نده از همه بیشتر بود!خب من پس فردا به کی رای بدم پس؟؟؟چه قد سخته!

-----------------------------------------------------------------------

پ ن:قبول دارم واقعا بیش از حد شخصی بود!

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

_و اما امروز کاشف به عمل اومد که اوضاع قرو قاطی و دل دردا و سردردا وداغ کردناو خستگیای مفرط این چند روز همه و همه زیر سر چند تن ازین ویروسای زپرتی واگیر دار بوده که چندی دیگر از بر و بچس دانشگاه را روانه ی بیمارستان هم نموده حتی!یعنی تازه من جزو خوباش بودم که حتی خودمم نفهمیدم از کجا خوردم!بله دیگه...حالا که فکر کنم خوب شدم دیگه احتمالا! در کل خدا رگ و ریشه ی انواع و اقسام ویروس از کامپیوتری گرفته تا بدنی که کلا هر چی می کشیم ازین ویروسا می کشیم را نابود کناد!

_دارم برنامه ریزی می کنم برم اولین اعتراض رسمی دانشجوییمو انجام بدم!در راستای سرویسای بعد از ظهر دانشگاه!بیبین کاراشونا!یه کاری می کنن آدم به جا درس خوندن بشینه فکر کنه سلسله مراتب اعتراضشو طراحی کنه!هر چی امضا جمع کردن بچه ها که فایده نداشت.دیگه می خوام خودم برم راسا اقدام کنم!بلکه ام به حرف من گوش کنن!

_کلا عزم راسخمو جزم نمودم که دیگه پول زور به کسی ندم!دیروز از سه تا مغازه به فاصله ی خیلی کم تو دانشگاه کارت شارژ 10هزار تومنی خواستم.اولی می داد 10 هزار و 400.دومی می داد 10 هزار و ششصد! و سومی می داد 10 هزار و 200.منم در راستای پول زور ندادن از هیچ کدوم نخریدم!خب تا وقتی ملت ازشون بخرن که اونا نمیاد بدنش همون 10 تومن که!به راننده تاکسی ام که سعی داشت کرایه بیشتر بگیره همون کرایه مسیرو دادم و گفتم امکان نداره بیشتر ازین بدم!فقط حیف که اینگونه اقدامات انقلابیمو در راستای اصفهانی بودن و این چرت و پرتا تفسیر می کنن یه عده...وگرنه گسترشش می دادم تا کلا دیگه کسی پول زور نده!ما که پولداریم و با این پولای زور اضافه دادن فقیر نمی شیم!ولی کلا حیفه این جماعت کسبه و راننده که اینقد الکی برا خاطر صد تومن دویست تومن,لقمه ای که می تونست حلال باشه رو حروم می کنن...

_نمی دونم کیه که پاشو گذاشته رو سیم گوگل!یه روز می ذاره...یه روز ور می داره!ما که دیگه عادت کردیم ولی ممنون می شم اگه لطف کنه حداقل هر 3-4 روز یه بار پاشو ور داره ما بریم یه سر به این گودربزنیم تا آیتمای خونده نشدش به حد انفجار نرسیده!موضوع این هفته ی بنرای تو خیابونا سد معبره.رو همشون نوشته سد معبر یعنی یه چیزی مثل:... و یه عکسم داره.یکیشون روش عکس یه سرم خونه که داره به یه نفر تزریق می شه و یکی دیگه اومده دستشو گذاشته رو لوله ی سرمه نمی ذاره خون برسه به اون آدمه!حالا یعنی این قطع و وصل شدن سیمای گوگل ام یه چیزیه مث همون!

_خیلی تلاش کردم که به یه نحوی از انحا رایمو بفروشم به مامانم یا بابام که موقع انتخابات اینجا نیستن !ولی نشد!حالا خودم باید به تنهایی بگردم 2 تا که از بقیه درست و درمون تر باشن پیدا کنم!

[ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امروز از آن روزهایی بود که اگر خانه بودم به محض رسیدن ,شرح ما وقع را برای مامان و بابا می دادم و شاید گریه هم می کردم.یا هم اگر مامان و بابا خانه بودند زنگ می زدم خانه و تعریف می کردم و سبک می شدم.ولی امروز هیچ کدام ازین ها ممکن نبود.برای همین هم یک کپسول از همان هایی که وقتی خیلی ناراحتم مامان بهم می دهد خوردم.از همان هایی که جلوی بازجذب سروتونین را می گیرد گویا.و یک عالمه هم خوابیدم.یک ساعت هم زیر باران راه رفتم.ولی هیچ کدام فایده ای نداشتند...فکر کنم من فقط باید حرف بزنم تا خوب بشوم!

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن:دو سری تمرین دارم برای فردا که حل کنم.ولی اصلا حوصله اش نیست.دانشگاهی که اعصاب نمی گذارد برای آدم نباید توقع تمرین حل کردن داشته باشد!

پ ن 2:امروز از صبح توی این سرما گرمم بود.خیلی گرمم بود.اشتها هم در حد گنجیشک!شاید تب داشتم...دارم...فقط شاید!حالا مثلا اگر احیانا سرما هم خورده باشم طبق معمول جای علت و معلول را نمی فهمم!چون سرما خوردم حالم خوب نیست یا چون حالم خوب نیست سرما خوردم؟

پ ن3:دانشگاه توی پ ن اول مجاز از همه ی چیزای مربوط به دانشگاس.همه ی متون و حواشی ش.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب