قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

پارسال همش به روش های نوین حمل و نقل فکر می کردم.که باهاش بشه خیلی راحت و سریع رفت و آمد کرد...ولی امسال دیگه اصلا!

امسال فقط دارم به طی الارض فکر می کنم!یعنی فقط با طی الارض این مشکل رفت و آمدهای درون و برون شهری و سختیا و مشقاتش تموم می شه!حیف این همه وقت و انرژی ای که آدم تو این مسیرا صرف می کنه...جون آدم در میاد!!!!

دیشب یه خواب خیلی خوبی دیدم!خواب دیدم این دمپایی روفرشی سفیدام یهو یه قابلیتای جالبی پیدا کرده بودن!یه دکمه روش بود فکر کنم دکمه ی شماره 3 که می شد باهاش به یه جور اینترنت وایرلس با سرعت خیلی خیلی خیلی زیاد و نامحدود دسترسی پیدا کرد.با دکمه ی شماره 8 ام می شد طی الارض کرد!!!!!جاتون خالی کلی این ور اون ور رفتم باهاش!خیلی خوب بود!!!خیلی!!!!

اینجا کسی نمی دونه چه جوری می شه طی الارض کرد؟یعنی اینقد طی الارض لازم دارم که شبم خوابشو می بینم!!!!!

------------------------------------------------------------------------------

پ ن:هر کسی به تبع نیازایی که داره و مشکلاتی که باهاشون درگیره یه سری آرزوهای غیر ممکن داره.مثل من که دوست دارم بتونم طی الارض کنم یا مثل برادرم که می خواد یه روبات داشته باشه که مشقاشو براش بنویسه!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

استادمون می گفت خدا هر 40 روز یک شوک!به مومن می دهد!

حالا من می خوام از رو همین قضیه تست کنم ببینم مومنم یا نه!

امروز یه شوک بهم داد.موبایلم گم شد و کلی گریه زاری و نذر و نیاز کردم تا پیدا شد!40 روز پیشو یادم نیس دقیقا ولی حالا 40 روز دیگه می شه تقریبا 5 فروردین...اگه 5 فروردین یا حول و حوشش دوباره یه شوک دیگه داد به این نتیجه می رسیم که من خیلی مومنم!بعد تازه میام اعلام می کنم که ریا ام بشه!

بعد اون وقت یه استاد دیگه ترم یک داشتم می گفت اگه 3 روز هیچ جوری حالتون گرفته نشد حتی با چیزای خیلی خیلی کوچیک بدونید یه جای کارتون می لنگه.

بعد الان 3 روز کجا و 40 روز کجا!!!!

چرا این استادا هماهنگ نیستن باهم؟!

گیج می شه خب بچه!!!!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بعد این همه سال که به شهر غریب و خوبی ها و بدی هایش عادت کردیم حالا یک مشکل جدید از عواقب شهر غریب جلو راهمان سبز شده.

شرح این مشکل جدید ازین قرار است که مامان و بابای آدم می خواهند 12 روز بروند سفر خانه ی خدا.تارخش هم دست خودشان نیست که عقب جلویش کنند.در این 12 روز هم خود آدم کلاس دارد و باید بماند اصفهان هم خواهرها و برادرش مدرسه دارند و باید بمانند خانه.بنابر این چون خود آدم نمی تواند بماند خانه پس باید یکی را پیدا کنند که در این مدت پیش خواهرها و برادر آدم بماند.ولی ازان جا که در شهر غریب همچین کسی پیدا نمی شود و فامیل های راه دور هم همه سر کار و درس و زندگی خودشانند معضلی می شود این یکی را پیدا کردن.خاله ی بابای آدم از مدت ها قبل گفته می توانید روی من حساب کنید ولی حالا برادر شوهرش فوت کرده و شوهرش حالش خوب نیست و خلاصه خیلی هم بتواند بیاید دو سه روز.بعد یک نفر دیگر هم هست که فقط خود بابا می شناسندش.می شود دختر عموی پدربزرگ آدم.یک خانم تقریبا شصت ساله.مامان آدم ته دلش راضی نیست که خانه و زندگی اش را بدهد دست کسی که تاحالا اصلا ندیدستش.ولی گزینه ی دیگری هم روز میز نیست .اینجا آدم تصمیم می گیرد حداقل یک هفته ازین 12 روز را تقبل کند و قید درس و دانشگاه را بزند و بماند خانه.پنج شش روز باقیمانده راهم بالاخره یکی از دو تا گزینه ی قبلی یا شاید هم دو تایی بتوانند پوشش بدهند.آدم با خودش فکر می کند تمرین ها را در این مدت می شود از طریق ایمیل با بچه های کلاس رد و بدل کرد و جزوه ها را هم بعدا می گیرم و امتحان هم که نداریم...اینجوری آدم خودش را راضی می کند که یک هفته نرود دانشگاه.

ولی کلا دل آدم می گیرد وقتی می بیند هیچ کس هیچ کس هیچ کس نمی تواند بیاید چند روز بماند خانه ی آدم تا مامان و بابای آدم با خیال راحت بروند مسافرت.

از همه بد تر اینکه حتی خود آدم هم نیست...یا به سختی هست...

----------------------------------------------------------------

پ ن:کلا وقتی می خواهم یکی از تجربیاتم را تعریف کنم به جای من از آدم استفاده می کنم ناخوداگاه.سطرهای بالا را هم با نگاهی به این عادت قدیمی به طرز اغراق آمیزی پر از "آدم"نوشتم.وگرنه باور کنید خود آدم بینی مفرط ندارم!

پ ن2:عصری که از اتوبوس پیاده شدم موقع ورداشتن ساکم از تو قسمت بار سرم خیلی محکم خورد به یه لبه ی تیزی.اون موقع سر یه دقیقه دردش خوب شد.بعد ولی الان بعد چند ساعت یهو دوباره دردش شرو شد...تیر می کشه و ذوق ذوق می کنه و اینا.خلاصه اگه مردیم حلال کنید!ولی ترجیحا دعا کنید چیزیم نشه که اگه بشه همه برنامه هامون می ریزه به هم...!:دی

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همیشه این وقت هایی که تنهایی می روم بیرون یک حس عجیبی بهم دست می دهد.حس استقلال  توام با تنهایی.حس بزرگ شدن.حس اینکه چه قدر عجیب است که من که یک روز ازین که بابا دوربین زنیت را داده بودند بهم تا خودم تنهایی خواهرم را توی جشن شکوفه هایش همراهی کنم و ازش عکس بگیرم اینقدر ذوق می کردم و حس بزرگ شدگی بهم دست می داد حالا این همه تنهایی این ور آن ور می روم و هر کاری دلم می خواهد می کنم.ولی این تنهایی را اصلا ترجیح نمی دهم به خانوادگی بیرون رفتن...کلا...هنوز عادت به تنهایی ندارم...

امروز 8 بار سوار تاکسی شدم و 1 بار هم سوار اتوبوس.نزدیک 2 ساعت هم پیاده رفتم.اول رفتم کنار سی و سه پل تا ببینم وضع آب چطوری شده.آب بود.ولی نه به اندازه ی دفعه ی قبلی که رفتم.یک جاهایی کف رودخانه زده بود بیرون از آب.مثل دفعه ی قبل پر از پرنده بود و آدم ها برایشان غذا می ریختند.امیدوارم تا بعد از عید که می خواهم مهسا را بیاورم اصفهان گردی آب باریکه ای حداقل روان باشد محض رضای خدا!وقت نبود که مثل دفعه ی قبل بنشینم و بیسکوییت بخورم و نصف هر بیسکوییت را بیندازم برای پرنده ها.زود رفتم تا به کارم برسم.نمی دانستم این مغازه ای که دفعه ی قبل با مامان و بابا آمدیم و چادر خریدیم کجاست.برای همین هم کل چهار باغ را از انقلاب تا دروازه دولت گز کردم تا پیدایش کردم.ولی بسته بود.رفتم آن دست خیابان شهر کتاب و کتاب طراحی دیجیتال برای خودم و یک تقویم برای خواهرم و دو تا روان نویس استدلر برای خودم خریدم و دوباره برگشتم سراغ آن مغازه که باز کرده بود حالا.رفتم و یک چادر عین چادر مامان خریدم برای خودم.بعد هم رفتم طرف چهار راه شکرشکن.از شکر شکن تا چهارراه نقاشی پیاده رفتم چون دفعه ی اولم بود و نمی دانستم چه قدر باید بروم تا برسم!بعد کلی که راه رفتم رسیدم به یک چهار راه ولی در کمال ناباوری دیدم نوشته چهاراه هشت بهشت و دوباره کلی رفتم تا آخر رسیدم به نقاشی.رفتم سراغ همان کتابفروشی که سری قبل آدرسش را گرفته بودم.ولی آن هم فقط یکی از کتاب های خواهرم را داشت.همان یکی را خریدم و برگشتم.

1-از سر آل خجند تا فلکه احمدباد2-از فلکه تا دروازه تهران3-از دروازه تهران تا دانشگاه4-از دانشگاه تا دروازه تهران5-از دروازه تهران تا انقلاب6-از دروازه دولت تا شکر شکن7-از نقاشی تا شکر شکن8-از شکر شکن تا فلکه9-از فلکه تا سر آل خجند...جمعا 9 بار سوار و پیاده شدم امروز!

ترم پیش برنامه ام یک جوری بود که به سرویس ها ی دانشگاه می رسیدم.هم رفت و هم برگشت.این ترم ولی فقط یک روز هفته به سرویس برگشت می رسم.بقیه روزها باید تیکه تیکه و با اتوبوس و تاکسی و پیاده برگردم.چند وقت پیش داشتم حساب می کردم.دیدم خوابگاهی ها از نظر هزینه ی رفت و آمد به دانشگاه اعم از پول  و وقت و خستگی و...خوابگاه که توی دانشگاست وتقریبا فقط نوع بین شهری اش را دارند.

اصفهانی ها هم فقط نوع درون شهری اش را دارند.

ولی من پا در هوا هم بین شهری  و هم درون شهری!

-----------------

کلا خودمم نفهمیدم هدفم ازین سطور بالا کلا چی بود؟مثلا می خواستم بگم صنف حمل و نقل درون و برون شهری کلا به من مدیونه بابت این همه مشتری ای که واسشون هستم؟یا مثلا می خواستم بگم هنوزم برام  عجیبه بعد دو سال این همه تنهایی این ور اون ور فتن؟نه...کلا چیز خاصی نمی خواستم بگم...

الان یادم اومد که از بیخ و بن یه چیز دیگه می خواستم بنویسم اصلا!چه قدر که این کی بورد ذهن آدمو منحرف می کنه...من با همون قلم و کاغذ راحت تر بودم به خدا...

می خواستم در مورد حس حال این روزام بنویسم...ننوشتم ولی دیگه...

---------------------------------------------------------------------------------

پ ن:همیشه وقتی پست های تا این حد شخصی می ذارم یه حسی بهم دست می ده مبنی بر اینکه چیزای تا این حد شخصی به درد وبلاگ نمی خوره که...کی براش مهمه این چیزا...به بقیه چه اصلا...ولی وقتی به سر تا پای وبلاگم می نگرم می بینم همش از همین شخصی نویسی های بی سر و تهه.نه که کلا شخصی نوشتن بد باشه ها.نه.ولی این مدلش که من می نویسم خوب نیست اصلا...بار مفهومی عامی نداره و ضمنا حتی به درد خودمم نمی خوره چون اصلا منعکس کننده ی حال و روز و فکر و ذکرم نبوده و نیست...چه کنم؟

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

اینقدر سرم شلوغ است که اصلا نمی توانم چیزی بنویسم.

سرم شلوغ است به معنی وقت ندارم نیست البته.اتفاقا امروز 6 ساعت توی اینترنت ول گشته ام و اصلا ازنظر وقت کمبودی نیست خدا را شکر!

ولی توی سرم به قدری شلوغ و قر و قاطی شده که چیز به درد بخور و قابل نوشتنی از توش در نمی آید!البته تا حالا هم چیزی در نیامده ولی خب الان دیگر واقعا چیزی در نمی آید!

بر خلاف برخی دوستان هم بلد نیستم این قرو قاطی گی! را بنویسم.

کلا هیچی دیگه!

همین!

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

عجب!

یادمه چند سال پیش اینقدر برف و یخبندون می شد که اولای اسفند که برفا شروع می کردن به آب شدن کلی ذوق می کردیم!چه قدر حس عجیب و خوبی داشت که بعد از چند ماه ندیدن ذره ای گل و گیاه سبز اولین علفا و برگای سبزو می دیدم...همیشه یه اولین روزی بود که ازون روز هوا یه دفعه لطیف می شد!بهاری می شد!ولی تاقبلش سرد سرد بود...

.

اون وقت الان...حسرت برف و سرما به دلم مونده!الان حسرت به دلم مونده که مثل همون چندسالای پیش در حالی که از شدت بارش برف ته کوچه پیدا نیس نیم ساعت زیر برف راه برم و چند سانت برف بشینه روم!که تو نیم متر برف راه برم و برف بیاد تا نزدیک زانوام!که بخوابم تو برفا و به سکوت برف کوش کنم!که یه آدم برفی بسازیم با هم قد خودمون!که وقتی میایم تو خونه بدویم بریم کنار بخاری و اینقدر همون جا بشینیم که گرم بشیم!که گلوله برفی بازی کنیم و سنگر بندی کنیم و پناهگاه بسازیم !که اون قدر دور و برمون سفید باشه که چشامونو بزنه!

.

یادش به خیر یه زمانی کفش تابستونی و زمستونیمون جدا بود!الان با همون کفش تابستونم می شه تو زمستون راه رفت!

.

یادش به خیر شب می خوابیدیم صبح پا می شدیم می دیدیم 20 سانت برف اومده و مدرسه ها تعطیله!اون وقت تاظهر که هوا یه ذره گرم تر بشه باید خواهش می کردیم که مامان اجازه بده بریم بیرون برف بازی!تازه یه سال اینقد هوا سرد بود که نه می شد برف بازی کرد و نه اجازه می دادن!آخه تو سرمای منفی 30 هم برف دیگه قابلیت آدم برفی و گلوله شدن نداره از بس که یخ زدس هم اینکه اصولا نمی شه رفت بیرون!

.

یادش به خیر تو همون سرمای حتی کمتر از منفی 20 تعطیلمون نمی کردن و آفتاب نزده می رفتیم مدرسه!از خونه که می اومدم بیرون همه چی یخ زده بود!حتی هوا!تو هوا پر تیکه های یخ بود!همون زمهریر!

.

یادش به خیر هوا که یه ذره گرم می شد و برفای رو پشت بوم مدرسه آب می شد...بعد شب که دوباره سرد می شد یخ می زدن و قندیلای یه متری درست می شد.ما ام فرداش تو مدرسه از پنجره قندیلا رو می کندیم و باهاشون شمشیر بازی می کردیم!

.

یادش به خیر مردم که برفا رو از رو پشت بوم می ریختن تو کوچه کوه برف درست می شد و ما بچه هام عشق می کردیم با این کوها!سرسره بازی و تونل کندن و قس علی هذا!

.

یادش به خیر اینقد برف می اومد که دیگه نمی شد ماشینو از تو خونه دراورد!ماشینم تا وقتی هوا یه ذره گرم تر بشه تو حیاط می موندو باطریش می خوابید!

.

یادش به خیر باید همون شب اولی که برف می اومد بابا می رفتن برفای مسیرای حرکتیمونو پارو می کردن که اگه نمی کردن یا همون شب یخ می زد و دیگه نمی شد پاروش کرد یا ام فرداش پا خورده می شد و بعد یخ می زد و بعد دیگه هیچی!

.

یادش به خیر چه قدر غر می زدیم به جون شهرداری که نمیاد برفا تو کوچه ها رو جمع کنه!یا حداکثر میاد یه لایه روشو بر میداره بد تر لیزش می کنه!

.

کلا یاد برف به خیر!

الان یه جوری شده که اگه یه روز صبح از در خونه بیام بیرون و ببینم داره برف میاد در حالی که حتی 10 سانتم برف رو زمین باشه می زنم زیر گریه از شدت خوشحالی!

بعد اگه یکی ازم بپرسه چرا داری گریه می کنی می گم کارم از خنده گذشته است بدان می گریم!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

می دونی عجیب ترین چیز در مورد زندگی چیه؟

اینه که با وجود این همه مشکل

بازم می خوایم به زندگی ادامه بدیم

بازم امید داریم

آره امید

امید عجیب ترین چیز زندگیه

....

-----------------------------------------------------------------------

پ ن :سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا  (طلاق/7)

[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب