قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خواستم دوباره بنویسم"من"

دیدم "او"دارد نگاهم می کند.

رویم نشد...

قرار شد همه ی "من" هایم را به خود"او"بگویم...برای خود"او"بنویسم...

دیدم قرار نیست جز برای "او" از "من" بگویم...

-------------------------------------------------------------------------

سرم را انداختم پایین و صفحه ی ارسال مطلب جدید را بستم...

باید یاد بگیرم...اینجا دفتر انشای اول دبستان نیست...

که بنویسم:"من"در ابر تاب تاب بازی می کنم...."من"و مادرم به یک کبوتر دانه دادیم..."من"...

ازین به بعد"من"ها را فقط"او" خواهد خواند...

اگر یاد بگیرم...

اگر نه باز باید بیایی اینجا و هی "من"های من را بخوانی...

[ ۱۳۸٩/٧/۳٠ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من نمی خوام چیزی بنویسم.

یعنی اصلا حوصلشو ندارم.کلی ام کار دارم.

ولی...

چی می شه اگه همین جوری نظر بدی؟

در مورد این پست نظر ندی...در مورد کل پستام نظر بدی؟در مورد چیزی که می شه فهمید از این خط خطیا در مورد نویسنده ی این وبلاگ؟

در مورد...مثلا من چه جور آدمی به نظر میام؟

جدای از خودم...

خط خطیام چه جوری ان؟

همین جوری نگو...راستشو بگو...

نمی خوای اینا رو بگی...نگو...

فقط همین جوری یه چیزی بگو کامنتام زیاد شه!

[ ۱۳۸٩/٧/٢۳ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یه روز میری سر قفسه کتابات.یه کتاب قدیمی می بینی که همیشه بوده ولی هیچ وقت نخوندیش.برش می داری و شروع می کنی به خوندن...خیلی خوشت میاد...تقریبا 4 صفحه می شه جمله هایی از کتاب که خیلی دوستشون داری و می نویسیشون تو دفتر اشعارو جملات مورد علاقت.

میگذره...

یه روز دیگه یه کتاب قدیمی دیگه ازهمون شاعر پیدا می کنی...می شینی و می خونیش...بازم خیلی خوشت میاد...کلی از شعراشو می نویسی تو همون دفتر...بعد میری اینترنت تا بیشتر بفهمی درمورد این شاعر...می گردی...وبلاگشو پیدا می کنی...ولی اخرین پست وبلاگ مال تقریبا 5-6 سال پیشه...چیز دندون گیر و جالبی ام توش پیدا نمیشه...یعنی زمین تا اسمون فرق داره با اون کتابایی که از شاعر مورد نظر خوندی...بازم می گردی...یهو می بینی یه جا نوشته اشعاری از مرحوم فلانی...جا می خوری!!!!با خودت می گی یه بار از یه شعرای یکی خوشمون اومدا...اینم که مرحوم شده!!!بگی نگی ناراحت می شی...

میگذره...

یه روز می ری کتاب فروشی برای خریدن کتابای دانشگاه...یه کتاب می بینی از یه نویسنده ای که تمام کتاباشو داری جز این یکی...پس کتابو می خری...وقتی می رسی خونه شروع  می کنی به ورق زدن...بعد میری فهرست اسامی آخر کتاب.می بینی اسم همون شاعر مذکور هم هست...صفحه ی...میری همون صفحه...شروع می کنی به خوندن...فلانی عضو فلان گروه بوده...فلانی...جا میخوری...بیشتر از وقتی که فهمیده بودی مرده...آخه الان دیگه برای تو ام مرده...دیگه نمی تونی حال کنی با شعراش...با جمله هاش...حتی اونایی که قبلا خیلی دوستشون داشتی...قبلا دوست داشتی یه پست بذاری تو وبلاگت و چند تا از شعراشو بنویسی.یا چند تا جمله هاشو...ولی حالا دیگه نه...اون آدم کسی نبود که فکر می کردی...یعنی یه زمانی بوده...ولی عوض شده...مثل خیلیای دیگه...دیگه نمی خوای برگردی و شعراشو بخونی...هر چند اون شعرا مال وقتی بوده که هنوز عضو فلان گروه نبوده و فلان عقایدو نداشته...دست خودت نیست...دیگه نمی تونی...چون دیگه دوستش نداری...

خوشبختانه یا متاسفانه وقتی از شخصیت و گرایشای یه نفر بدت بیاد دیگه نمی تونی از آثار هنریش خوشت بیاد...اصلا برای همین وقتی یه آهنگی از یه نفر میشنوی یا یه کتابی از یکی می خونی میری ته و توی افکارو عقاید و زندگیشو درمیاری تا بفهمی می شه با خیال راحت ازش خوشت بیاد یا نه...میشه با خیال راحت از جمله هاش اگه نویسنده باشه,شعراش اگه شاعر باشه,و ترانه ها و آهنگاش اگه خواننده باشه لابه لای نوشته هات استفاده کنی یانه...

-----------------------------------------------------------------

پ ن:خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست....

[ ۱۳۸٩/٧/۱٥ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

دارم دیوونه می شم!

فک کن هفته ی دیگه 2 قدمیت کنسرت خواننده مورد علاقت باشه بعد نتونی بری!!!!!!!!!!!!اونم تو این اوضاع که شدیدا به یه همچین چیزی احتیاج داری!!!!!!

یکی حواس منو پرت کنه بش فکر نکنم!!!!!!

آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من می خواستم برم!!!!!!!!!!!!!!!

من اون کنسرتو میخوام!!!!!!!

آخه چرا نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳۸٩/٧/۱۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

روزای اول روزای گیجی بود...روزای سخت...روزای تنهایی...روزای بغض کردن ...


ادامه ی مطلب
[ ۱۳۸٩/٧/٦ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همون روز اول سرماخوردم و دستمال به دست رفتم دانشگاه.در حالی که 2 دقیقه یه بار عطسه می کردم.با دماغ قرمز!

 


ادامه ی مطلب
[ ۱۳۸٩/٧/٢ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب