قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

بغض...بغض...زخم...درد...یک درد قدیمی...یک زخم قدیمی تر...دندان هایی که روی هم فشار می دهی...انگشت هایی که گره می کنی...چشم هایی که اول سرخ می شوند و بعد هم خیس...قلبت که تند تند می زند............

آهی که می کشی...و به این نتیجه می رسی که نمی توانی بنویسی اش...

فقط یک جمله...

اللهم عجل لولیک الفرج...

سعی می کنی آرام باشی...انرژی ات را باید نگه داری...هنوز خیلی از راه مانده...ولی این بغض را نگه میداری...تا قوت راهت باشد...و...بارالها چراغ از تو!

           

پ ن:داغ...به دل آدم می ماند...

پ ن 2:چون از سربسته و مبهم نوشتن خوشم نمیاد می خوام سعی کنم قضیه رو باز کنم...ولی واقعا خیلی سخته...دلم می خواد یکی باشه بشینه روبروم تا همشو از اول تا آخر براش بگم...نوشتن خیلی سخته...ولی سخت تر ازون پیدا کردن اون کسیه که بشه نشست و براش این حرفا رو زد...شک دارم گفتنشم ساده باشه...

[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ ] [ ۳:٠٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آدم وقتی خیلی دلش برف و بارون میخواد ولی به اندازه ی کافی ذوق ادبی نداره برای شعر گفتن مجبور می شه دست به همچین کارایی بزنه...این می شه که ورمی داره ترانه ی یکی از آهنگایی رو که شنیده به این روز در می آره)توی ادامه مطلبه)...این آدم یادش نیست شاعر ترانه ی اصلی اسمش چی بوده ولی اگه یه روز یادش بیاد حتما توی پ ن یه یادی ازش می کنه تا دیگه کارش سرقت ادبی نباشه...خدا اون یه آدمو ببخشه...اصلا این کار که سرقت ادبی نیست....اصلا این یه آدم اهل سرقت نیست...خدا رو خوش نمی آد...این یه آدم می گرده و هرچه زودتر اسم شاعر اصلی رو پیدا می کنه...این یه آدم از ته دلش دعا می کنه که بارون بیاد...برف بیاد...میگه ی خدایا هممونو ببخش...بارون...برف...خدایا!!!

           

پ ن ی خیلی مهم:هر چند من خیلی جدی نمی نویسم...ولی انتظار دارم کسی که میاد کامنت بذاره...نیاد نگاه کنه و بره...بالاخره آدم یه نظری داره در مورد هر چیزی...و جدی هم کامنت بذاره...البته گاهی اوقات فقط h(PG1)+ai قابل بخششه...!

 


ادامه ی مطلب
[ ۱۳۸٩/۱٠/۳ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب