قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

 

به خاطر معجزه ی امروز

به خاطر هشت هشت هشتاد و هشت

به خاطر میلاد هشتمین نور در هشتمین روز هشتمین ماه هشتمین سال هشتمین دهه ی این قرن...

به خاطر معجزه ای که قرار دادی تا امیدی باشد...

به خاطر اشک ها و امید ها و تپش قلب ها در این ثانیه ها....

به خاطر امیدم به این روز و به خاص بودنش و به هشت و هشت و هشت و هشت بودنش.....

به خاطر میلاد هشتمین پرتو نورت...

خدایا....

معجزه ای کن دراین روزهای عجیب زندگی ام.

...............................................................................

 

یا امامم عیدی این روز را با تمام وجود از تو چشم انتظارم...با تمام وجود...

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

[ ۱۳۸۸/۸/۸ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همه ی ماه مهر یعنی همه ی چیزایی که توی ماه مهر نوشتم و پست نکردم.

همش که نه....

ولی چندتاش اینجاس....

یهو....همه باهم!

.................................................................................................

بهارش این جوری باشه ، نه امسال ، سال من نیست و
نمی دونی ، نمی دونی ، نمی دونی

(امیر پیرنهان)
.................................................................................................

یه بار توی تاریخ 6/3/88 گفتم:

در کدامین شهر               

               در کدامین روز                        

                           در کدامین لحظه

                                           راه را خواهم یافت؟

و هنوز که هنوزه این راهو پیدا نکردم.راهی که من باید برم.راهی که باید برم

The road I must take

راهی که منو به اون چیزی که می خوام می رسونه.به اون کسی که باید بشم.راهی که باید برم برای شدن و بودن و ماندن.

The way of the hero

خیلی به این فکر می کنم که راه چیه و کجاست.حتی گاهی فکر می کنم ورودی این راه خیلی وقت پیش بوده و من از جلوش رد شدم.فکر می کنم که شاید انتخابی که کردم درست نبوده.فکر می کنم که شاید راهو غلط اومدم و هیچ وقت به اون جایی که می خوام نمی رسم.به این چیزا فکر می کنم و وحشت می کنم.احساس می کنم که هنوز شروع نکرده شکست خوردم.احساس می کنم که باید تسلیم بشم.تسلیم سرنوشت.و منتظر بمونم تا ببینم چی پیش میاد ....ولی....تسلیم شدن راه من نیست.به خودم می گم تسلیم نشو...کم نیار...ادامه بده...

Don't give up

تسلیم نشو...از این جا به بعد راه توه... اینا رو به خودم می گم تا یاد آرزو هام بیفتم.آرزوهای دور و دراز و رویاهایی که مدت هاست رهاشون کردم...به یاد آرزوهام می افتم...آرزوهام...امیدهام...دعاهام...

Wish

و باز به این فکر می کنم که راه من چیه؟از کجا باید برم؟از کجا باید شروع کرد؟

از کجا باید شروع کرد؟

از کجا باید شروع کرد؟

........

پ ن:هر کدوم ازین لینکا یه آهنگن.اگه سرعت اینترنتتون کفاف می ده پیشنهاد می کنم دانلودشون کنید.

................................................................................................

 

I hate them....I hate all of them...all of them.......how a bad fate....

 

تنهایی مرثیه ی پایان ناپذیر انسان هاست....

تنهایی و عشق...

اما برای من...

تنهایی و نفرت....

نفرت از کسانی که ...

نامشان را نیز نتوانم بر زبان آوردن...و نوشتن....

می خواهم ببخشم...

می بخشم...

فراموش می کنم....

اما....

دوباره ...

خنجر خود را بر قلبم فرو می کنند....

حتی پس از سال ها....

دوباره می ایند و حرفی می زنند....

دوباره می ایند و کاری می کنند....

و دوباره زخم ها تازه می شوند...

و نفرت پایان نمی یابد....

تازه تر نیز می شود...

می خواهم ببخشم ...

می بخشم...

فراموش می کنم....

اما....

.................................................................................................

 

گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم

(حامد عسگری)

.................................................................................................

 

وقتی فاصله ها زیا می شن...زیاد...خیلی زیاد...

وقتی که  فکر ها دور می شن...دور ...خیلی دور...

وقتی که نفرت ها عمیق می شن...عمیق...خیلی عمیق...

.................................................................................................

 به پایان فکر نکن .. اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند  بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

(ناشناس)

.................................................................................................

 سال هاست که دیوار اتاقم خالیه....تقریبا از بعد اون موقعی که دیگه روی دیوار نقاشی نکشیدم....

 خیلی وقته دلم می خواد قلم مو و آبرنگ بردارم و این عکسو نقاشی کنم.در واقع این نقاشی رو یه بار بزرگ بکشمش و بزنم به دیوار اتاقم...

 بامبو

 .................................................................................................

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم

پس  به نام زندگی هرگز مگو هرگز....

(پل الوار)

.....................................................................................

می خوام سکوت کنم....

سکوت...

و فقط تماشا کنم....

و فقط گوش کنم....

حرف هایم را یا فراموش می کنم....

یا می ریزم یک جایی ته دلم تا کم کم بپزد....

و فقط نگاه میکنم...

وفقط گوش می کنم....

سکوت....

سکوت...

سکوت....

 

[ ۱۳۸۸/۸/٢ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب