قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

شاید این راه راه من نبود...نمی دونم چرا از اولش منو هل داد توی این راه...و حالا وقتی فال حافظ می گیرم میاد:
فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن      درد عاشق نشود به به مداوای حکیم
اون اولا...اون موقع که هنوز تصمیمم قطعی نبود.اون موقع که هنوز دل دل می کردم.با هزار تا نشونه بهم فهموند یا شاید من این جور فهمیدم که باید این راهو بگیرمو برم...تهش روشنه.بالاخره می رسم.
یادمه یه روز خیلی ناامید شده بودم...به خاطر همه چی...می خواستم کلا دیگه المپیادو ول کنم.قرآنو باز کردم.یه آیه ای اومد که به کل نظرمو عوض کرد.روی یه کاغذ یادداشتش کردم تا یادم نره ولی الان اون کاغذو پیدا نکردم تا آیه رو اینجا بنویسم.
همه چیز بهم می گفت این راه راهیه که باید انتخاب می کردی و به احتمال زیاد تورو به هدفت می رسونه.
تا مرحله دوم...از اولش هیچ وقت دعا نکردم که المپیاد قبول بشم.همیشه گفتم خدایا اگه خودت صلاح می دونی...اگه مصلحت من اینه...و وقتی اون امتحانو دادم به وضوح فهمیدم که شاید مصلحت من این نیست که قبول بشم.اگرنه سر جواب دادن به سوالای به این آسونی که همه رو یه جورایی بلد بودم نمی موندم.اگر نه بر خلاف تمام امتحانایی که توی عمرم دادم دستپاچه نمی شدم و وقت کم نمی آوردم.اگر نه توی اون امتحان می تونستم چیزی رو که می دونم بنویسم...ولی نشد.
تا وقتی پر از شور و شوق المپیاد بودم مامان چیزی نمی گفت ولی از وقتی فهمیدم مامان ته دلش دوست نداره...دیگه حتی دعا هم نمی کنم که قبول بشم....امتحانو گند زدم...معجزه که قرار نیست بشه!
این راه راه من نبود...کاش اینو زودتر می فهمیدم...یا شاید راه من این بود که تا این جا بیام و بعد یهو تغییر مسیر بدم.شاید راه من این بود بفهمم گاهی اوقاتم قراره یه شکستایی بخورم...شکستای کوچیک ولی سرنوشت ساز...شاید راه من این نبود که یه المپیادی باشم...چه فرقی میکنه....حالم دیگه داره ازین مرزبندی ها به هم می خوره....کنکوری...المپیادی...
حالا که باید تغییر مسیر بدم سعی می کنم خوب این کارو بکنم.حالا که یه المپیادی نیستم...می خوام یه کنکوری خوب باشم.
هر جا که برم باید بهترین باشم...


ادامه ی مطلب
[ ۱۳۸۸/۳/٢۱ ] [ ٦:٤٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

کتابی که واقعا روم تاثیر گذاشت.تمام اون چند روزی رو که در حال خوندنش بودم شب و روز توی فکرم بود...هر وقت می خوابیدم خوابشو می دیدم و هر وقت بیدار بودم فکرش...

به خاطر امتحانا 3 روز خوندنش طول کشید اگر نه یه روزه همش  می خوندم.

ولی اون چند روز واقعا یه جور دیگه گذشت.

کتاب فوق العاده ای که خوندنش یه پروژه ی بزرگ و سخت بود که بالاخره به انجام رسوندمش.

خیلی چیزا فهمیدم ولی خیلی چیزا هم یادم اومد...

نمی دونم چی در موردش بگم...انگار بعد از مدت ها مغزمو دوباره راه انداخت...

خاطرات سیده زهرا حسینی...دختری که وقتی جنگ شروع می شه همسن الان من بوده...کارایی که میکنه...حرفایی که می زنه...

وقتی شروع می کنه به حرف زدن یاد خودم می افتم...یاد خودم که یه زمانی چقدر برام مهم بود حقمو بگیرم...هیچ وقت در مقابل چیزی که فکر می کردم غلطه ساکت نمی موندم...همیشه سعی می کردم حرف حقو بزنم حتی اگه به ضررم باشه...

ولی یهو چی شد...نمی دونم...فقط می دونم که دیگه اون آدم نبودم...

اما خوندم دا باعث شد یادم بیا کی بودم...و دوباره بشم همون...

خوندن دا باعث شد خیلی چیزا بفهمم...

کتاب فوق العاده ای بود اونقدر که نمیدونم چی بگم در موردش.اصلا نمی تونم توصیفش کنم.

فقط باید خودتون بخونیدش.

800 صفحه ست و خوندنش مطمئنا وقت و حوصله می خواد...اما می ارزه...خیلی بیشتر از وقتی که براش می ذارید.

[ ۱۳۸۸/۳/۱۳ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم...

 

[ ۱۳۸۸/۳/٧ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

در کدامین شهر

               

               در کدامین روز

                          

                           در کدامین لحظه

   

                                        راه را خواهم یافت؟

[ ۱۳۸۸/۳/٦ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب