قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خیلی دلم می خواست آپ کنم.یه آپ بلند بالا در مورد سالی که گذشت و سالی که میاد.ولی...نمی تونم.شاید به خاطر اینکه وقتشو ندارم.

------------------------------------- 

خدایا حالمو خوب کن...

-------------------------------------

آخر غربت دنیاس مگه نه؟    اول دوراهی آشنا شدن

-----------------------------------

این پست به دلایلی تغییر کرد.

[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بکوشیم و فرجام کار آن بود     که فرمان و رای جهانبان بود

-----------------------------------------------------------------------------

پ ن1:بکوشیم علاوه بر معنای رایج به معنای بجنگیم نیز هست.

پ ن2:دقیقا نمی دونم تعداد هماوردامو.ولی فکر کنم 300-400 هزارتایی باید باشن.البته اگه سیاهی لشگرها و...بذاریم کنار فکر کنم یکی دوهزار تا بیشتر حریف جدی نمی مونن.جنگ سختیه.چون بین این همه که همه هم دارن می جنگن باید 15 ام بشم!البته قراره من فقط بکوشم و دیگه به نتیجش کاری نداشته باشم.بنابر این دلاورانه می کوشم!!!رتبم هر چی شدشد.

پ ن3:حتی اون موقعی هم که 4 سالم بود و بعد از دیدن فوتبالیستها بلوز شلوارک می پوشیدم و توپ می گرفتم دستم و به مامانم می گفتم:"مامان،مامان،من سوباسا ام!"،فکرشو نمی کردم که یه روزی همین فوتبالیست ها باعث بشه ساعت مطالعم برای کنکور بره بالا!!!!خدا خیرش بده!البته طبیعیه چون وقتی 4 سالم بود اصلا نمی دونیستم کنکور چیه!

پ ن4:برای موفقیت توی هر چیزی اول باید هیجانشو ببری بالا!این یه نصیحته!از طرف خودم برای خودم و هر کس دیگه ای که می خوندش.

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

تولد پیامبر نور و رحمت،ایمان ومعرفت،مهر و عطوفت و صلح و صداقت مبارک باد.

 

 

 

روی عکس ها کلیک کنید.

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امسال

برخلاف بیشتر کسانی که دیده ام

برخلاف خیلی ها

خیلی ها

نمی توانم خوشحال باشم

از اینکه

این روزها

این روزها

همین 7-8 روز

آخرین روزهاییست

که به مدرسه می روم

ازین به بعد

ناگهان بزرگ می شوم!

و کودکی ام به همین راحتی

تمام می شود

همین روزها

به همین سادگی

مدرسه تمام می شود

و تابستان هم که بیاید

18 سال از زندگی ام

به همین سادگی

 تمام می شود

و دوستی های دبیرستان

با بزرگ شدنمان

و با فاصله گرفتن فکرهایمان

و با رفتن یکی به فرانسه و

یکی به انگلیس و

یکی به تهران

ویکی به اصفهان

ناگهان

تمام می شود

و مدرسه ای که دوستش داشتم

و7 سال کلی از عمرم را توش گذراندم

و همکلاسی ها

که تازه حالا بعد 7 سال

احساس می کنم

برای بعضی شان دلم تنگ می شود

و همه ی سوراخ سمبه هایش

و کوه و چشمه و باد

و همه ی بچه بازیهایمان

و همهی خرده مشکلات مدرسه ای

به همین سادگی

 تمام می شوند

ولی برخلاف خیلی ها

نمی دانم چرا

نمی توانم خوشحال باشم

ازین که

تمام می شود

ولی مگر می شود روی پل ها ماند؟

پل هارا برای گذشتن ساخته اند

و مدرسه هم پلی بود که همین روزها

به همین سادگی

تمام می شود

تمام می شود

---------------------------------------------------------------

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش ازآن که باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

     چه قدر زود

              دیر می شود

قیصر امین پور

 

[ ۱۳۸۸/۱٢/۳ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب