|
قصه ی سادگی گم شده مون... نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد
| ||
|
اول:یادمه سوم دبیرستان که بودیم و برای المپیاد می خوندیم همدیگه رو دلاور صدا می زدیم.شوخی شوخی درس خوندمونو یه جور جنگ می دونستیم.البته جنگ با خود درسا!به این صورت که هر درسی با خونده شدن شکست داده می شد!بعد از المپیاد و تو گیر و دار امتحانای میان ترم و ترم مدرسه ام این حالتو داشتیم(یا شاید فقط داشتم!).وقتی 10 صفحه مونده بود اس ام اس می زدیم که آره 10 هزار نفر دیگه هنوز موندن و دارن مقاومت می کنن.اینارم بکشیم کار تمومه!پیروز می شیم!ساعت دو نصفه شب اس ام اس می زدیم که نیروی کمکی نمی خوای؟همین بهمون(یا شاید فقط به من!)یه جور انگیزه می داد برای درس خوندن.اون موقعا فکر می کردم دلیل موثر بودن این بازیا اینه که هیجان ماجرا رو زیاد می کنه و هر چی هیجانمون بیشتر می شه بهتر می تونیم درس بخونیم.البته الانم قبول دارم فکر اون موقعمو.یه جورایی جو می دادیم به خودمون برا درس خوندن.ولی الان به یه نتیجه ی دیگه ام رسیدم.اون بازی فقط هیجان نمی داد بهمون.در واقع یه جور هدف می داد.یه جور ماموریت.که من موظف بودم به بهترین نحو به انجام برسونمش.اون قدر که پیروزی توی یه جنگ هدف ملموس و انگیزه دهنده ای بود,نمره ی خوب و حتی قبول شدن تو مرحله دوم المپیاد نبود. ادامه مطلب [ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۸:٢٤ ب.ظ ] [ عطیه ]
آدم یه وقتایی دلش می خواد بره بمیره. وقتی می بینه کاراش به نتیجه نمی رسه. زحمتاش هدر می ره. صیح تا شب ساعت به ساعت می گذره و می ره و آخرشم هیچی... نمی دونم چرا تازگی اینقد بی برکت شده همه کارام. دست به هر کاری که می زنم آخرش یا نتیجه نمی ده یا خراب می شه... بیخودی خسته می شم بدون هیچ نتیجه ای. دلم می خواد برم بمیرم! ------------------------------------------------------------------------- این دنیا ذاتش خرابه...درست بشو ام نیست.... [ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ۱۱:٤۸ ب.ظ ] [ عطیه ]
ساعت 7صبح که می خواهم از خانه بروم بیرون چشمم می خورد به باغچه.حیفم می آید عکس نگیرم.موبایل را در می آورم و با اینکه دیرم شده یک عکس از شب بو ها و آبشار طلایی می گیرم.از خانه که بیرون می آیم؛می روم به سمت انتهای پارک دار کوچه.پارک به شدت سبز و قشنگ شده.پر از درخت های سبز بلند و چمن و گل های بنفشه.خیلی دلم می خواهد بایستم و دور پارک بگردم و عکس بگیرم.ولی نمی شود.دیرم شده.باید بروم تا به سرویس برسم.با اینکه چیزی زیر مانتویم نپوشیده ام ولی اصلا حتی ذره ای سردم نیست.یادم می آید که همچین صبح گرمی مال اردیبهشت است نه فروردین!ولی نسیم خنکی که می وزد یادم می آورد که الان همان فروردین است!توی سرویس تمام راه تا دانشگاه مخصوصا نیمه ی اول راه که هنوز توی خیابان های شهریم کلی از دیدن مناظر بهاری کیف می کنم.درخت های سبز تر و تازه!به دانشگاه که می رسم با خودم می گویم یعنی پارسال هم همینقدر قشنگ بود؟حتما بوده و من حواسم نبوده...یا حواسم بوده و یادم نمانده...توی دانشگاه که راه می روم همین جور سرم دارد می چرخد به اطراف.درخت های توت به شدت هرس شده هنوز حتی یک برگ هم نداده اند.این درخت هایی که اسمشان را نمی دانم حسابی سبز و قشنگ شده اند.و آن یکی درخت هایی هم که باز اسمشان را نمی دانم همه جارا پر کرده اند ازین چیزهای این شکلی شان که هی باد این ور و آن می بردشان.چند تا درخت شکوفه کرده اند و شکوفه های چند تای دیگر هم ریخته.شمشاد ها یک جور سبز پررنگ قشنگی شده اند.چمن های اطراف دانشکده سبز و بلند شده اند و بقیه ی چمن های دانشگاه هم کم کم دارند به موازات شروع فعالیت آب پاش ها سبز می شوند.جا به جا بوی گل آدم را غافلگیر می کند.یک جا بوی یاس.یک جا بوی آبشار طلایی.یک جای دیگر هم البته بوی گند این درخت هایی که گل های سفید بوگندویی دارند!لابه لای چمن ها پر شده ازین گل های زردی بعد از مدتی قاصدک می شوند!و من هم می کنم و فوتشان می کنم!و لا به لای گل ها هم پر شده از پروانه های سفید.چند متر به چند متر می ایستم.یک جا برای عکس گرفتن.یک جا برای چیدن یک عدد گل نیلوفر برای خشک کردن لای کتاب.یک جای دیگر هم برای کندن یک برگ سبز یادگاری از یک درخت خیلی قشنگ.و البته حواسم هست که آسیب خاصی بهشان نزنم...بالاخره دو تا دانه بنفشه که من بکنم برای چسباندن توی دفتر نقاشی ام ضرر خاصی به طبیعت نمی زند به خدا!همین جور که ازین کلاس به آن کلاس و ازین جا به آن جا می روم توی دانشگاه یک تکه خیس عرق می شوم از شدت گرما و 2 ساعت بعد خیس از باران!باران های تند و کوتاه بهاری.که وقتی می بارند آسفال خیس کوچه و خیابان می شود آینه ی سبزی و طراوت درخت ها.و بعد از باران که هنوز یک طرف آسمان پر ابرهای سیاه است و از آن طرف دیگرش همچین آفتابی می تابد که به یک ساعت نکشیده آب جمع شده توی گودال ها هم خشک می شود.درخت های انار دارند کم کم گل می دهند.همان گل های قرمز و قشنگی که اوایل نمی دانستم گل انارند.و به درختش می گفتم درخت گل!عصر که از دانشگاه بر میگردم موقع رد شدن از خیابان ؛چه آل خجند و چه دشتستان وسط خیابان می ایستم و از بهترین زاویه به درخت های بلند و سبز دو طرف دو طرف خیابان نگاه می کنم.به پارک سر کوچه که می رسم آرام تر راه می روم تا بیشتر پارک را ببینم.دلم می خواهد کوچک تر بودم و می توانستم مثل بچگی ها بروم روی چمن ها بخوابم و غلت بزنم.وقتی می رسم و در حیاط را باز می کنم دوباره بوی یاس ها غافلگیرم می کند.نمی دانم چرا با وجود این همه بوی گل باز هم هر بار غافلگیر می شوم و ذوق زده! بهار همین طور دارد قشنگ و قشنگ و قشنگ تر می شود.اردی بهشت اوج زیبایی بهار اصفهان می شود.و چقدر خوشحالم ازین که بر خلاف روزگاران مدرسه توی اردی بهشت هیچ امتحانی نداریم!اردی بهشت قرار است حسابی کیف کنیم با سبزی بی نهایت زمین و رگبار های بهاری و رودخانه ای که آب دارد! فردا که بروم خانه ی خودمان احتمالا باغچه ی مان حسابی سبزشده باشد.احتمالا درخت توت برگ های کوچکی داده و بوته ی محمدی هم غنچه زده باشد.تا دو سه هفته ی دیگر زنبق ها هم گل می دهند حتما.انجیر هم بعید نیست برگ داده باشد.باید بروم ببینم فردا! ------------------------------------------------------------------------------------ پ ن1:من به شدت دوست دارم آدم مرموزی باشم در حالی که به شدت نمی توانم!همه چیز را برای همه کس تعریف می کنم و البته گاهی هم بعدش پشیمان می شوم! پ ن2:روز اول روضه خواب بودم.روز دوم امتحان داشتم و نبودم.روز سوم رفتم مثل بقیه نشستم.یک خانومی را مامان جون گفته بودند بیاید برای کیک و چای گرفتن.با خودم گفتم حیف شد امسال ثوابش را از دادم.فردایش همان خانوم زنگ زد و گفت دو روز آخر را نمی تواند بیاید!دو روز آخر ثوابش شد مال خودم!!! پ ن2:من واقعا تو کف این خر شانسی عجیب خودم مانده ام!به محض اینکه رفتم شدم مسئول صفحه آرایی مجله دانشکده و خواستم بروم ایندیزاین یاد بگیرم ناگهان دانشگاه یک کارگاه ایندیزاین گذاشت آن هم بر خلاف همه ی کارگاه ها روزهایی از هفته که می توانم برم!من هم با کله رفتم ثبت نام کردم! پ ن 3:دیروز ظهر توی سلف یک کاغذ هایی می دادند دم در.یکیش را گرفتم و گذاشتم توی کیفم.بعد ازین که غذایم را گرفتم و کلی هم با خودم کلنجار رفتم که بروم بگویم این خیلی کم است یا نه (صد البته که نگفتم!ترجیح می دهم گرسنه بمانم تا اینکه بروم به آشپز بگویم من بازم می خوام!)کاغذ را در آوردم ویک نگاهی کردم.دعوت به ثبت نام اردوی جهادی بود.بسی وسوسه گشتم و بعد از غذا رفتم جزئیاتش را پرسیدم.شب هم زنگ زدم و از مامان و بابا اجازه گرفتم.امروز هم رفتم ثبت نام کردم!از همین الان دارم فکر می کنم که چه کار باید بکنم آنجا؟و البته شاید هم اصلانرفتم.از من بعید نیست این زیر همه چیززدن ها و اصلا نرفتن ها! پ ن4:همه ی لینک هایی که توی متن داده ام را باز کنید لطفا!دیدنشان واجب است!خصوصا اگر یکی یکی و همراه با متن ببینیدشان. پ ن5:متن اصلی همه اش مال یک روز نیست.دو سه روز ترکیب شده است! پ ن6:خیلی جاهای خیلی قشنگ تر را چون عجله داشتم یا چون توی اتوبوس بودم یا به دلایل مختلف دیگر عکس نگرفتم.همین ها هم که هستند همه را با دوربین کم کیفیت موبایلم گرفتم.ببخشید که کیفیتشان پایین است امکانات در اختیار نبود! پ ن7:بسی بهتر بود اگر همچین پستی را می گذاشتم برای اردیبهشت که همه جا درست و حسابی سبز شده باشد.ولی خب به نظر من این سبزی های نصفه نیمه بهارترند!اگر خیلی کامل باشند که دیگر می شوند تابستان! [ ۱۳٩۱/۱/٢٢ ] [ ۸:٠٢ ب.ظ ] [ عطیه ]
من این عبارتو کجا خوندم؟یا کجا شنیدم؟یادم نمیاد!ولی خوشم میاد ازش: در یک صبح دل انگیز بهاری...! ------------------------------- امسال عید خونه بودیم...وموقع تحویل سال من داشتم مسواک می زدم!یه سبزه ی گرد خوشگل از 10 روز قبل عید داشتیم.سمنو ام من از اصفهان خریدم و به سختی و مشقت بردمش تا خونه!تخم مرغا رو با داداشم با گواش رنگ کردیم.دو تا ماهی قرمزم خریدیم که چون تنگشون سوراخ شد انداختیم تو پارچ آب... کلا تو مدت عید فقط دو تا برنامه های تلویزیونو دیدم.چک برگشتی و خنده بازار.به اضافه ی چند تا فیلم سینمایی که الان فقط رنگو رو از بینشون یادمه! 4 روز اول عید مهمون داشتیم.4 روز دوم خودمون بودیم تو خونه.4 روز سومم اصفهان. امسال عید بیشتر از همه ی عمرم تخمه کدو و پسته خوردم.اونقدری که زبونم زخم شد.و البته یه عالمه ام شیرینی! امسالم مثل هر سال عید یه وقتایی باید یه ذره فکر می کردم تا یادم بیادچند شنبه س و چه قدر که من دوست دارم این حالتو! سررسید امسالمو همون اول زدم داغون کردم!دو تا ورقاشو می خواستم بچسبونم به هم.چسب چوب از همه چی دم دست تر بود برا همین چسب چوب زدم بهش...بعدش یهو شد اصی یه وضی!کاغذش کلی چین خورد.سررسیده رو بستم که صاف شه کاغذه.بد تر تا چند تا ورق اون ور ترشم چین چینی شد! کلا 19 هزار تومن عیدی گرفتم که 10 هزار تومنشو بابام دادن و 5 هزار تومنشم تو خونه گم کردم! خوب بود در کل... خوش گذشت. همین که آدم کنار خانواده باشه از همه چی بیشتر خوش میگذره... ------------------------------------------------------------------- عاشق هوا و طبیعت بهارم!مخصوصا تو اصفهان!اصلا همینجوری حال آدمو خوب می کنه! [ ۱۳٩۱/۱/۱٧ ] [ ۱٠:٥٥ ب.ظ ] [ عطیه ]
وقت برای نوشتن ندارم.وگرنه کلی چیز بود که این آخر سالی دلم میخواست بنویسم. عجالتا اینا رو داشته باشید: 1-انشایی که 13 سال پیش وقتی اول دبستان بودم در مورد بهار نوشتم. ----------------------------------------- پ ن1:لطفا پس از دیدن مورد شماره یک در صورت برخورد با هرگونه مشکل در خوانش خط خرچنگ قورباغه ی یک کلاس اولی به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.توجه بفرمایید که نسبت به سایر همکلاسی ها خوش خط بودم مثلا! پ ن2:چیزای زیادی از کلاس اولم دارم.دفتر انشا.دفتر نقاشی.کلا همه ی کتابا و دفترای اون سال.و دوتا چیز خیلی ویژه.یکی دفتر خاطراتم که خاطرات عید اون سالو توش نوشتم.و یکی دیگه ام سر رسیدی که ازون سال شروع کردم و به مدت 3-4 سال شاید شعرای مورد علاقمو توش می نوشتم!اگه وقت کنم اسکنشون می کنم و جاهای جالبشونو می ذارم.انشالله! پ ن3:عید همگی مبارک!سال 1391 خیلی خیلی خوبی داشته باشید.خیلی خیلی خوب... ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ۸:٤٩ ب.ظ ] [ عطیه ]
نرم نرمک می رسد اینک بهار... فبل و بعدشو حال ندارم بنویسم!خودتون اگه تواناییشو داریدحدس بزنید! [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٠ ] [ ۱٠:٥٩ ب.ظ ] [ عطیه ]
من زیادی خیال پردازم. اینو حتی خودمم می دونم. ولی شک دارم خدا الکی الکی منو اینقدر خیال پرداز آفریده باشه! یعنی یه حسی بهم می گه اینا در حد خیال نمی مونه همون طور که تا حالا خیلی ازین خیالاتم کم کم واقعی شدن احساس می کنم ازین به بعدم حتی یه سری ازین خیالات خیلی دور از ذهنم باید واقعی بشن در آینده ی نه چندان دور! حالا نمی دونم واقعا ممکنه به واقعیت بپیوندن این خیالات؟ یا من دوباره دارم خیال پردازی می کنم؟؟؟ --------------------------------------------------- پ ن:خل شدیم رفت! [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٦ ] [ ۱:۱٢ ق.ظ ] [ عطیه ]
معلق بین خیال و واقعیت بین رویا و زندگی بین آرزوها و شرایط واقعی بین خاطرات و امید ها بین شاید ها و اگر ها و اما ها بین روشنایی ها و تاریکی ها معلق گیج وار پرسه میزنم ... [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٢ ] [ ۱۱:۱۱ ب.ظ ] [ عطیه ]
-امروز عصر که رفتم بیرون یه چند تا خورده ریز بخرم کاملا حال و هوای عید حس می شد!یه جور خوبی خیابون به شدت شلوغ بود.دستفروشا کنار خیابون بساط کرده بودن.نمی دونم به چه مناسبتی همه جا پر از صدای جوجه بود!نصف دستفروشا داشتن جوجه میفروختن و بعضیام تو خیابون جوجه دستشون بود!!همه ی اینا به اضافه ی هوای ابری و بارون نم نم و زمین خیس.و کوهای دور شهر که روشون پر برف بود و بالای سرشونم ابرای به نظر برفی.و البته هوا سرد نبود.با این که تصمیم گرفته بودم امسال برای عید چیزی نخرم ولی وسوسه شدم...وسوسه ی خرید شب عید...شده یه تیکه...حتی اگه لازم نداشته باشم! -هر جای دیگه ای اگه بودن دلم براشون خیلی تنگ می شد.ولی الان بیشتر ازین که دلتنگ باشم ,براشون خوشحالم! -یه فیلمایی هستن که حاضرم حتی 100 بارم ببینمشون!البته با رعایت یه فاصله ی منطقی حداقل 6 ماهه مثلا!ارباب حلقه ها ام یکی از همون فیلماس.نمی دونم دفعه چندمه دارم می بینمش! -زمستونم گذشت و...یه برف درست نیومد...هــــعی! -تا حالا سابقه نداشته تو جمع و تفرق قیمتا اشتباه به این بزرگی بکنم!امروز قیمت رو جلد مجله ها رو که باهم جمع زدم شد 7هزار و پونصد و دادم به فروشنده و رفتم.تو خونه یه بار دیگه که جمع زدم شد 9 هزار و پونصد!یعنی 2 هزار کم دادم به طرف!یعنی فردا پاشم برم تا اون جا 2 هزار تومنشو بدم؟یا بذارم یه وقت دیگه که شاید گذرم افتاد بهش؟تا حالا اینقد احساس حق الناس به گردن بودگی نکرده بودم! -الان من در نظر دوستای خواهرم یه موجود بی اخلاق مزخرف و خلاصه یه غول بی شاخ و دمم!ولی اصلا برام مهم نیس چی در موردم فک می کنن!خواهرم اگه خیلی دوس داره می تونه دلیل رفتار اون روز یا امروزمو توضیح بده براشون!ولی به احتمال زیاد این کارو نمی کنه چون آبرو خودش به خط می افته!کلا داستانی داریم ما با دوستای این خواهر کوچیکه! -امروز که رفته بودم بیرون هر چی در و دیوارو نگاه کردم اسم 2-3 تا نامزد بیشتر نبود و جبهه پایداری ای ام ندیدیم!و البته تبلیغات یه نفری که بابام به عنوان تنها راهنمایی گفته بودن به این رای نده از همه بیشتر بود!خب من پس فردا به کی رای بدم پس؟؟؟چه قد سخته! ----------------------------------------------------------------------- پ ن:قبول دارم واقعا بیش از حد شخصی بود! [ ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ ] [ ۱٠:۳۳ ب.ظ ] [ عطیه ]
_و اما امروز کاشف به عمل اومد که اوضاع قرو قاطی و دل دردا و سردردا وداغ کردناو خستگیای مفرط این چند روز همه و همه زیر سر چند تن ازین ویروسای زپرتی واگیر دار بوده که چندی دیگر از بر و بچس دانشگاه را روانه ی بیمارستان هم نموده حتی!یعنی تازه من جزو خوباش بودم که حتی خودمم نفهمیدم از کجا خوردم!بله دیگه...حالا که فکر کنم خوب شدم دیگه احتمالا! در کل خدا رگ و ریشه ی انواع و اقسام ویروس از کامپیوتری گرفته تا بدنی که کلا هر چی می کشیم ازین ویروسا می کشیم را نابود کناد! _دارم برنامه ریزی می کنم برم اولین اعتراض رسمی دانشجوییمو انجام بدم!در راستای سرویسای بعد از ظهر دانشگاه!بیبین کاراشونا!یه کاری می کنن آدم به جا درس خوندن بشینه فکر کنه سلسله مراتب اعتراضشو طراحی کنه!هر چی امضا جمع کردن بچه ها که فایده نداشت.دیگه می خوام خودم برم راسا اقدام کنم!بلکه ام به حرف من گوش کنن! _کلا عزم راسخمو جزم نمودم که دیگه پول زور به کسی ندم!دیروز از سه تا مغازه به فاصله ی خیلی کم تو دانشگاه کارت شارژ 10هزار تومنی خواستم.اولی می داد 10 هزار و 400.دومی می داد 10 هزار و ششصد! و سومی می داد 10 هزار و 200.منم در راستای پول زور ندادن از هیچ کدوم نخریدم!خب تا وقتی ملت ازشون بخرن که اونا نمیاد بدنش همون 10 تومن که!به راننده تاکسی ام که سعی داشت کرایه بیشتر بگیره همون کرایه مسیرو دادم و گفتم امکان نداره بیشتر ازین بدم!فقط حیف که اینگونه اقدامات انقلابیمو در راستای اصفهانی بودن و این چرت و پرتا تفسیر می کنن یه عده...وگرنه گسترشش می دادم تا کلا دیگه کسی پول زور نده!ما که پولداریم و با این پولای زور اضافه دادن فقیر نمی شیم!ولی کلا حیفه این جماعت کسبه و راننده که اینقد الکی برا خاطر صد تومن دویست تومن,لقمه ای که می تونست حلال باشه رو حروم می کنن... _نمی دونم کیه که پاشو گذاشته رو سیم گوگل!یه روز می ذاره...یه روز ور می داره!ما که دیگه عادت کردیم ولی ممنون می شم اگه لطف کنه حداقل هر 3-4 روز یه بار پاشو ور داره ما بریم یه سر به این گودربزنیم تا آیتمای خونده نشدش به حد انفجار نرسیده!موضوع این هفته ی بنرای تو خیابونا سد معبره.رو همشون نوشته سد معبر یعنی یه چیزی مثل:... و یه عکسم داره.یکیشون روش عکس یه سرم خونه که داره به یه نفر تزریق می شه و یکی دیگه اومده دستشو گذاشته رو لوله ی سرمه نمی ذاره خون برسه به اون آدمه!حالا یعنی این قطع و وصل شدن سیمای گوگل ام یه چیزیه مث همون! _خیلی تلاش کردم که به یه نحوی از انحا رایمو بفروشم به مامانم یا بابام که موقع انتخابات اینجا نیستن !ولی نشد!حالا خودم باید به تنهایی بگردم 2 تا که از بقیه درست و درمون تر باشن پیدا کنم! [ ۱۳٩٠/۱٢/۸ ] [ ٩:٢٧ ب.ظ ] [ عطیه ]
امروز از آن روزهایی بود که اگر خانه بودم به محض رسیدن ,شرح ما وقع را برای مامان و بابا می دادم و شاید گریه هم می کردم.یا هم اگر مامان و بابا خانه بودند زنگ می زدم خانه و تعریف می کردم و سبک می شدم.ولی امروز هیچ کدام ازین ها ممکن نبود.برای همین هم یک کپسول از همان هایی که وقتی خیلی ناراحتم مامان بهم می دهد خوردم.از همان هایی که جلوی بازجذب سروتونین را می گیرد گویا.و یک عالمه هم خوابیدم.یک ساعت هم زیر باران راه رفتم.ولی هیچ کدام فایده ای نداشتند...فکر کنم من فقط باید حرف بزنم تا خوب بشوم! ------------------------------------------------------------------------------- پ ن:دو سری تمرین دارم برای فردا که حل کنم.ولی اصلا حوصله اش نیست.دانشگاهی که اعصاب نمی گذارد برای آدم نباید توقع تمرین حل کردن داشته باشد! پ ن 2:امروز از صبح توی این سرما گرمم بود.خیلی گرمم بود.اشتها هم در حد گنجیشک!شاید تب داشتم...دارم...فقط شاید!حالا مثلا اگر احیانا سرما هم خورده باشم طبق معمول جای علت و معلول را نمی فهمم!چون سرما خوردم حالم خوب نیست یا چون حالم خوب نیست سرما خوردم؟ پ ن3:دانشگاه توی پ ن اول مجاز از همه ی چیزای مربوط به دانشگاس.همه ی متون و حواشی ش.
[ ۱۳٩٠/۱٢/٦ ] [ ۱٠:٠٥ ب.ظ ] [ عطیه ]
پارسال همش به روش های نوین حمل و نقل فکر می کردم.که باهاش بشه خیلی راحت و سریع رفت و آمد کرد...ولی امسال دیگه اصلا! امسال فقط دارم به طی الارض فکر می کنم!یعنی فقط با طی الارض این مشکل رفت و آمدهای درون و برون شهری و سختیا و مشقاتش تموم می شه!حیف این همه وقت و انرژی ای که آدم تو این مسیرا صرف می کنه...جون آدم در میاد!!!! دیشب یه خواب خیلی خوبی دیدم!خواب دیدم این دمپایی روفرشی سفیدام یهو یه قابلیتای جالبی پیدا کرده بودن!یه دکمه روش بود فکر کنم دکمه ی شماره 3 که می شد باهاش به یه جور اینترنت وایرلس با سرعت خیلی خیلی خیلی زیاد و نامحدود دسترسی پیدا کرد.با دکمه ی شماره 8 ام می شد طی الارض کرد!!!!!جاتون خالی کلی این ور اون ور رفتم باهاش!خیلی خوب بود!!!خیلی!!!! اینجا کسی نمی دونه چه جوری می شه طی الارض کرد؟یعنی اینقد طی الارض لازم دارم که شبم خوابشو می بینم!!!!! ------------------------------------------------------------------------------ پ ن:هر کسی به تبع نیازایی که داره و مشکلاتی که باهاشون درگیره یه سری آرزوهای غیر ممکن داره.مثل من که دوست دارم بتونم طی الارض کنم یا مثل برادرم که می خواد یه روبات داشته باشه که مشقاشو براش بنویسه! [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ٦:۱٧ ب.ظ ] [ عطیه ]
استادمون می گفت خدا هر 40 روز یک شوک!به مومن می دهد! حالا من می خوام از رو همین قضیه تست کنم ببینم مومنم یا نه! امروز یه شوک بهم داد.موبایلم گم شد و کلی گریه زاری و نذر و نیاز کردم تا پیدا شد!40 روز پیشو یادم نیس دقیقا ولی حالا 40 روز دیگه می شه تقریبا 5 فروردین...اگه 5 فروردین یا حول و حوشش دوباره یه شوک دیگه داد به این نتیجه می رسیم که من خیلی مومنم!بعد تازه میام اعلام می کنم که ریا ام بشه! بعد اون وقت یه استاد دیگه ترم یک داشتم می گفت اگه 3 روز هیچ جوری حالتون گرفته نشد حتی با چیزای خیلی خیلی کوچیک بدونید یه جای کارتون می لنگه. بعد الان 3 روز کجا و 40 روز کجا!!!! چرا این استادا هماهنگ نیستن باهم؟! گیج می شه خب بچه!!!! [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٦ ] [ ۱٢:۳٠ ق.ظ ] [ عطیه ]
بعد این همه سال که به شهر غریب و خوبی ها و بدی هایش عادت کردیم حالا یک مشکل جدید از عواقب شهر غریب جلو راهمان سبز شده. شرح این مشکل جدید ازین قرار است که مامان و بابای آدم می خواهند 12 روز بروند سفر خانه ی خدا.تارخش هم دست خودشان نیست که عقب جلویش کنند.در این 12 روز هم خود آدم کلاس دارد و باید بماند اصفهان هم خواهرها و برادرش مدرسه دارند و باید بمانند خانه.بنابر این چون خود آدم نمی تواند بماند خانه پس باید یکی را پیدا کنند که در این مدت پیش خواهرها و برادر آدم بماند.ولی ازان جا که در شهر غریب همچین کسی پیدا نمی شود و فامیل های راه دور هم همه سر کار و درس و زندگی خودشانند معضلی می شود این یکی را پیدا کردن.خاله ی بابای آدم از مدت ها قبل گفته می توانید روی من حساب کنید ولی حالا برادر شوهرش فوت کرده و شوهرش حالش خوب نیست و خلاصه خیلی هم بتواند بیاید دو سه روز.بعد یک نفر دیگر هم هست که فقط خود بابا می شناسندش.می شود دختر عموی پدربزرگ آدم.یک خانم تقریبا شصت ساله.مامان آدم ته دلش راضی نیست که خانه و زندگی اش را بدهد دست کسی که تاحالا اصلا ندیدستش.ولی گزینه ی دیگری هم روز میز نیست .اینجا آدم تصمیم می گیرد حداقل یک هفته ازین 12 روز را تقبل کند و قید درس و دانشگاه را بزند و بماند خانه.پنج شش روز باقیمانده راهم بالاخره یکی از دو تا گزینه ی قبلی یا شاید هم دو تایی بتوانند پوشش بدهند.آدم با خودش فکر می کند تمرین ها را در این مدت می شود از طریق ایمیل با بچه های کلاس رد و بدل کرد و جزوه ها را هم بعدا می گیرم و امتحان هم که نداریم...اینجوری آدم خودش را راضی می کند که یک هفته نرود دانشگاه. ولی کلا دل آدم می گیرد وقتی می بیند هیچ کس هیچ کس هیچ کس نمی تواند بیاید چند روز بماند خانه ی آدم تا مامان و بابای آدم با خیال راحت بروند مسافرت. از همه بد تر اینکه حتی خود آدم هم نیست...یا به سختی هست... ---------------------------------------------------------------- پ ن:کلا وقتی می خواهم یکی از تجربیاتم را تعریف کنم به جای من از آدم استفاده می کنم ناخوداگاه.سطرهای بالا را هم با نگاهی به این عادت قدیمی به طرز اغراق آمیزی پر از "آدم"نوشتم.وگرنه باور کنید خود آدم بینی مفرط ندارم! پ ن2:عصری که از اتوبوس پیاده شدم موقع ورداشتن ساکم از تو قسمت بار سرم خیلی محکم خورد به یه لبه ی تیزی.اون موقع سر یه دقیقه دردش خوب شد.بعد ولی الان بعد چند ساعت یهو دوباره دردش شرو شد...تیر می کشه و ذوق ذوق می کنه و اینا.خلاصه اگه مردیم حلال کنید!ولی ترجیحا دعا کنید چیزیم نشه که اگه بشه همه برنامه هامون می ریزه به هم...!:دی [ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ٧:۱٦ ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۸ ] [ ۱۱:۳٢ ب.ظ ] [ عطیه ]
همیشه این وقت هایی که تنهایی می روم بیرون یک حس عجیبی بهم دست می دهد.حس استقلال توام با تنهایی.حس بزرگ شدن.حس اینکه چه قدر عجیب است که من که یک روز ازین که بابا دوربین زنیت را داده بودند بهم تا خودم تنهایی خواهرم را توی جشن شکوفه هایش همراهی کنم و ازش عکس بگیرم اینقدر ذوق می کردم و حس بزرگ شدگی بهم دست می داد حالا این همه تنهایی این ور آن ور می روم و هر کاری دلم می خواهد می کنم.ولی این تنهایی را اصلا ترجیح نمی دهم به خانوادگی بیرون رفتن...کلا...هنوز عادت به تنهایی ندارم... امروز 8 بار سوار تاکسی شدم و 1 بار هم سوار اتوبوس.نزدیک 2 ساعت هم پیاده رفتم.اول رفتم کنار سی و سه پل تا ببینم وضع آب چطوری شده.آب بود.ولی نه به اندازه ی دفعه ی قبلی که رفتم.یک جاهایی کف رودخانه زده بود بیرون از آب.مثل دفعه ی قبل پر از پرنده بود و آدم ها برایشان غذا می ریختند.امیدوارم تا بعد از عید که می خواهم مهسا را بیاورم اصفهان گردی آب باریکه ای حداقل روان باشد محض رضای خدا!وقت نبود که مثل دفعه ی قبل بنشینم و بیسکوییت بخورم و نصف هر بیسکوییت را بیندازم برای پرنده ها.زود رفتم تا به کارم برسم.نمی دانستم این مغازه ای که دفعه ی قبل با مامان و بابا آمدیم و چادر خریدیم کجاست.برای همین هم کل چهار باغ را از انقلاب تا دروازه دولت گز کردم تا پیدایش کردم.ولی بسته بود.رفتم آن دست خیابان شهر کتاب و کتاب طراحی دیجیتال برای خودم و یک تقویم برای خواهرم و دو تا روان نویس استدلر برای خودم خریدم و دوباره برگشتم سراغ آن مغازه که باز کرده بود حالا.رفتم و یک چادر عین چادر مامان خریدم برای خودم.بعد هم رفتم طرف چهار راه شکرشکن.از شکر شکن تا چهارراه نقاشی پیاده رفتم چون دفعه ی اولم بود و نمی دانستم چه قدر باید بروم تا برسم!بعد کلی که راه رفتم رسیدم به یک چهار راه ولی در کمال ناباوری دیدم نوشته چهاراه هشت بهشت و دوباره کلی رفتم تا آخر رسیدم به نقاشی.رفتم سراغ همان کتابفروشی که سری قبل آدرسش را گرفته بودم.ولی آن هم فقط یکی از کتاب های خواهرم را داشت.همان یکی را خریدم و برگشتم. 1-از سر آل خجند تا فلکه احمدباد2-از فلکه تا دروازه تهران3-از دروازه تهران تا دانشگاه4-از دانشگاه تا دروازه تهران5-از دروازه تهران تا انقلاب6-از دروازه دولت تا شکر شکن7-از نقاشی تا شکر شکن8-از شکر شکن تا فلکه9-از فلکه تا سر آل خجند...جمعا 9 بار سوار و پیاده شدم امروز! ترم پیش برنامه ام یک جوری بود که به سرویس ها ی دانشگاه می رسیدم.هم رفت و هم برگشت.این ترم ولی فقط یک روز هفته به سرویس برگشت می رسم.بقیه روزها باید تیکه تیکه و با اتوبوس و تاکسی و پیاده برگردم.چند وقت پیش داشتم حساب می کردم.دیدم خوابگاهی ها از نظر هزینه ی رفت و آمد به دانشگاه اعم از پول و وقت و خستگی و...خوابگاه که توی دانشگاست وتقریبا فقط نوع بین شهری اش را دارند. اصفهانی ها هم فقط نوع درون شهری اش را دارند. ولی من پا در هوا هم بین شهری و هم درون شهری! ----------------- کلا خودمم نفهمیدم هدفم ازین سطور بالا کلا چی بود؟مثلا می خواستم بگم صنف حمل و نقل درون و برون شهری کلا به من مدیونه بابت این همه مشتری ای که واسشون هستم؟یا مثلا می خواستم بگم هنوزم برام عجیبه بعد دو سال این همه تنهایی این ور اون ور فتن؟نه...کلا چیز خاصی نمی خواستم بگم... الان یادم اومد که از بیخ و بن یه چیز دیگه می خواستم بنویسم اصلا!چه قدر که این کی بورد ذهن آدمو منحرف می کنه...من با همون قلم و کاغذ راحت تر بودم به خدا... می خواستم در مورد حس حال این روزام بنویسم...ننوشتم ولی دیگه... --------------------------------------------------------------------------------- پ ن:همیشه وقتی پست های تا این حد شخصی می ذارم یه حسی بهم دست می ده مبنی بر اینکه چیزای تا این حد شخصی به درد وبلاگ نمی خوره که...کی براش مهمه این چیزا...به بقیه چه اصلا...ولی وقتی به سر تا پای وبلاگم می نگرم می بینم همش از همین شخصی نویسی های بی سر و تهه.نه که کلا شخصی نوشتن بد باشه ها.نه.ولی این مدلش که من می نویسم خوب نیست اصلا...بار مفهومی عامی نداره و ضمنا حتی به درد خودمم نمی خوره چون اصلا منعکس کننده ی حال و روز و فکر و ذکرم نبوده و نیست...چه کنم؟ [ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٩:۳٠ ب.ظ ] [ عطیه ]
اینقدر سرم شلوغ است که اصلا نمی توانم چیزی بنویسم. سرم شلوغ است به معنی وقت ندارم نیست البته.اتفاقا امروز 6 ساعت توی اینترنت ول گشته ام و اصلا ازنظر وقت کمبودی نیست خدا را شکر! ولی توی سرم به قدری شلوغ و قر و قاطی شده که چیز به درد بخور و قابل نوشتنی از توش در نمی آید!البته تا حالا هم چیزی در نیامده ولی خب الان دیگر واقعا چیزی در نمی آید! بر خلاف برخی دوستان هم بلد نیستم این قرو قاطی گی! را بنویسم. کلا هیچی دیگه! همین!
[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ] [ ٩:۱۳ ب.ظ ] [ عطیه ]
عجب! یادمه چند سال پیش اینقدر برف و یخبندون می شد که اولای اسفند که برفا شروع می کردن به آب شدن کلی ذوق می کردیم!چه قدر حس عجیب و خوبی داشت که بعد از چند ماه ندیدن ذره ای گل و گیاه سبز اولین علفا و برگای سبزو می دیدم...همیشه یه اولین روزی بود که ازون روز هوا یه دفعه لطیف می شد!بهاری می شد!ولی تاقبلش سرد سرد بود... . اون وقت الان...حسرت برف و سرما به دلم مونده!الان حسرت به دلم مونده که مثل همون چندسالای پیش در حالی که از شدت بارش برف ته کوچه پیدا نیس نیم ساعت زیر برف راه برم و چند سانت برف بشینه روم!که تو نیم متر برف راه برم و برف بیاد تا نزدیک زانوام!که بخوابم تو برفا و به سکوت برف کوش کنم!که یه آدم برفی بسازیم با هم قد خودمون!که وقتی میایم تو خونه بدویم بریم کنار بخاری و اینقدر همون جا بشینیم که گرم بشیم!که گلوله برفی بازی کنیم و سنگر بندی کنیم و پناهگاه بسازیم !که اون قدر دور و برمون سفید باشه که چشامونو بزنه! . یادش به خیر یه زمانی کفش تابستونی و زمستونیمون جدا بود!الان با همون کفش تابستونم می شه تو زمستون راه رفت! . یادش به خیر شب می خوابیدیم صبح پا می شدیم می دیدیم 20 سانت برف اومده و مدرسه ها تعطیله!اون وقت تاظهر که هوا یه ذره گرم تر بشه باید خواهش می کردیم که مامان اجازه بده بریم بیرون برف بازی!تازه یه سال اینقد هوا سرد بود که نه می شد برف بازی کرد و نه اجازه می دادن!آخه تو سرمای منفی 30 هم برف دیگه قابلیت آدم برفی و گلوله شدن نداره از بس که یخ زدس هم اینکه اصولا نمی شه رفت بیرون! . یادش به خیر تو همون سرمای حتی کمتر از منفی 20 تعطیلمون نمی کردن و آفتاب نزده می رفتیم مدرسه!از خونه که می اومدم بیرون همه چی یخ زده بود!حتی هوا!تو هوا پر تیکه های یخ بود!همون زمهریر! . یادش به خیر هوا که یه ذره گرم می شد و برفای رو پشت بوم مدرسه آب می شد...بعد شب که دوباره سرد می شد یخ می زدن و قندیلای یه متری درست می شد.ما ام فرداش تو مدرسه از پنجره قندیلا رو می کندیم و باهاشون شمشیر بازی می کردیم! . یادش به خیر مردم که برفا رو از رو پشت بوم می ریختن تو کوچه کوه برف درست می شد و ما بچه هام عشق می کردیم با این کوها!سرسره بازی و تونل کندن و قس علی هذا! . یادش به خیر اینقد برف می اومد که دیگه نمی شد ماشینو از تو خونه دراورد!ماشینم تا وقتی هوا یه ذره گرم تر بشه تو حیاط می موندو باطریش می خوابید! . یادش به خیر باید همون شب اولی که برف می اومد بابا می رفتن برفای مسیرای حرکتیمونو پارو می کردن که اگه نمی کردن یا همون شب یخ می زد و دیگه نمی شد پاروش کرد یا ام فرداش پا خورده می شد و بعد یخ می زد و بعد دیگه هیچی! . یادش به خیر چه قدر غر می زدیم به جون شهرداری که نمیاد برفا تو کوچه ها رو جمع کنه!یا حداکثر میاد یه لایه روشو بر میداره بد تر لیزش می کنه! . کلا یاد برف به خیر! الان یه جوری شده که اگه یه روز صبح از در خونه بیام بیرون و ببینم داره برف میاد در حالی که حتی 10 سانتم برف رو زمین باشه می زنم زیر گریه از شدت خوشحالی! بعد اگه یکی ازم بپرسه چرا داری گریه می کنی می گم کارم از خنده گذشته است بدان می گریم! [ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ٢:۱۱ ب.ظ ] [ عطیه ]
می دونی عجیب ترین چیز در مورد زندگی چیه؟ اینه که با وجود این همه مشکل بازم می خوایم به زندگی ادامه بدیم بازم امید داریم آره امید امید عجیب ترین چیز زندگیه .... ----------------------------------------------------------------------- پ ن :سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا (طلاق/7) [ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٧:۱۱ ب.ظ ] [ عطیه ]
من امشب شاید سر به کوه و بیابون بذارم به دو دلیل اول به خاطر اینکه هر جا می خوام برم یه صفحه ی پیوندها به جاش میاد دوم به خاطر این استادی که اعتراض به نمرشو فعال نمی کنه تو گلستان
دیگه ازین دلیلا ام دلیل کافی تر برا سر به کوه و بیابون گذاشتن وجود داره مگه؟ [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ۱۱:٥٠ ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ ] [ ۳:٢٠ ق.ظ ] [ عطیه ]
سرم که شلوغ می شه تازه یاد همه ی کارای عقب افتادم می افتم!تازه دلم تنگ می شه برای خونواده و دوستا!تازه شروع می کنم به هر روز و روزی چند ساعت اینترنتیدن! و حالا ام اصلا انگار نه انگار که مثلا این روزا روزای امتحاناس!اتفاقا برخلاف 99/99 درصد آدمایی که میشناسم در طول امتحانی پایان تراکم کارای غیر درسیم بیشتر می شه!امسالم حالا بعد 3 ماه کتاب نخوندن اصل سر همین شروع امتحانا شروع کردم به خوندن سه دیدار نادر ابراهیمی. یعنی کلا بیشتر کتابایی که خوندم تو دوره ی همین پایان ترما بوده!و البته یه هفته قبل کنکور!و بیشتر نقاشیامم تو همین روزای امتحانی کشیدم اتفاقا. البته ازون جا دقیقا تو همین روزا یاد همه ی کارای عقب افتادم می افتم منم موافقم با اینکه چه قد بده که دنیا تو یکی از همین روزا تموم بشه.و ضمنا به خاطر اینکه بهترین روزا همیشه روزای بعد امتحانان!روزای تابستون یا تعطیلی بین دو ترم یا حداقل روزای خلاصی از دست امتحانا. -------------------------------------------------------- پ ن 1:کلا اضطراب ناشی از امتحانات مقوله ی بسی غریبیست برای من! پ ن 2:بعد خوندن اینجا اینا رو یادم افتاد!
[ ۱۳٩٠/۱٠/٩ ] [ ۱٢:٢٩ ق.ظ ] [ عطیه ]
عاشق که می شوی همه چیز رنگ دیگری می گیرد
[ ۱۳٩٠/۱٠/٤ ] [ ۱٢:٢٦ ق.ظ ] [ عطیه ]
صبح از حدود 5 دقیقه بعد از بیرون رفتنم از خونه به سیاق این 7-8 روز گذشته چشام شرو می کنه به سوختن و کم کم جلوی سرم ام درد می گیره. البته بیشتر از روزای قبل.
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱٠/۳ ] [ ٧:٥٤ ب.ظ ] [ عطیه ]
الان ساعت 1 و 50 دقیقه ی بامداد روز جمعه دوم دی ماه سال هزار و سیصد و نوده.هر کی اولین کامنتو بعد ازین لحظه بذاره 1000 امین کامنت این وبلاگو گذاشته! حالا دیگه خود دانید! [ ۱۳٩٠/۱٠/٢ ] [ ۱:٤۸ ق.ظ ] [ عطیه ]
سجاده ام کجاست؟ می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم این دل گرفتگی مدام شاید تاثیر سایه ی من است که این سان گستاخ و سنگوار بین خدا و دلم ایستاده ام سجاده ام کجاست؟ "سلمان هراتی"
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱ ] [ ٢:٤۱ ق.ظ ] [ عطیه ]
این که نصفه شبی وقتی همه خوابند نشسته ام پشت میز پای لپ تاپ کشمش می خورم و آهنگ های اِرا گوش می کنم و پشت صحنه ی مدار صفر درجه دانلود می کنم و نوشته های 2 سال پیش لیلیت را می خوانم و در عین حال سعی می کنم با وب کم لب تاب و چراغ مطالع ی روی میز یک عکس خوب از خودم بگیرم و اینکه با وجود لبخند رضایت اشک توی چشم های جمع شده به خاطرانواع و اقسام احساسات مختلف...
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/۱٠/۱ ] [ ٢:٠۸ ق.ظ ] [ عطیه ]
کاش یکی ام میومد فیلم ما رو می ساخت کی می دونه ما چی کشیدیم کی می دونه ما چی می کشیم کی می دونه ما چی خواهیم کشید ---------------------------------------------- اصلا بهتر که هیچ کس نسازدش.خرابش می کنند.اگر بسازند که دیگه هیچ وقت هیچ کس نمی فهمد که چی کشیدیم چی می کشیم چی خواهیم کشید ..... همین که خدا خودش می دونه کافیه.کاملا کافی. [ ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ۱٢:٢٩ ق.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ۱۱:٤۳ ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱۱:٤٤ ب.ظ ] [ عطیه ]
to post or not to post that is the question! [ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ٢:٠٧ ق.ظ ] [ عطیه ]
من خسته شدم از این همه آدم هایی که اینقدر سرشان را شلوغ کرده اند! این قدر شلوغ که نتوانند جواب اس ام اس بدهند حتی... این قدر شلوغ که یادشان برود قرار بود زنگ بزنند و خودشان قرار بگذارند همدیگر را ببینیم... این قدر شلوغ که نتوانند یک روز عصر بیایند با هم نیم ساعت...فقط نیم ساعت هات چاکلت بخوریم و گپ بزنیم.. این قدر شلوغ که از کنارم از رد بشوند و بعد من بمانم با یک دنیا سو تفاهمات که طرف نمی خواسته سلام کند یاشاید نفهمیده من بودم و آخرش هم به این نتیجه برسم که توی فکر بوده حتما...ندیده خب! این قدر شلوغ که احساس کنم هر لحظه که دارم با طرف حرف می زنم در واقع دارم از هزار و یک کار واجب تر وازش می کنم! این قدر شلوغ که سیصد چهارصد سال با هم حرف نزنیم تا اینکه وقتی یک روزی فراغتی حاصل شد و رو در رو شدیم دیگر یک کلمه حرف هم برای زدن نداشته باشیم؟ چرا بعضی ها اینقدر سرشان شلوغ شده واقعا؟که حتی برای رفیق شفیق سابقشان هم وقت ندارند؟ ---------------------------------------------------------- پ ن:این نکته که آدم ها واقعا سرشان شلوغ است یا این فقط بهانه شان است...هنوز مبهم مانده برای من! پ ن 2:ان بعض الظن اثم... پ ن 3:لطفا یک نفر بیاید برای من توضیح بدهد و از این همه سو ظن برهاندم!که چه جوری آدم ها به این شدت سرشان شلوغ می شود؟؟؟؟؟ پ ن4:لطفا به خودتان نگیرید!تا جایی که اطلاع دارم مصادیق جملات فوق الذکر این قدر سرشان شلوغ است که دویست سیصد سالی می شود دیگر این جارا نمی خوانند! [ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۱۱:٢٤ ب.ظ ] [ عطیه ]
یعنی کار به جاهای باریک رسیده بد جور! یعنی من نمی دونم چرا آدما بلد نیستن بشینن حرف بزنن 2 کلمه! یعنی الان یه جوری شده که دیگه ترجیح می دم بزنم به رگ بی خیالی... یعنی دیگه جمال همه رو عشق است! یعنی چرا باید حال خوب این سالمو به خاطر این جور چیزای کم اهمیت بریزم به هم؟ یعنی کلا بد دردیه ها...هست...ولی به جز صبر کردن و زدن به بی خیالی راه دیگه ای نمی شناسم برا خلاصی ازش! یعنی خدا همه رو به راه راست هدایت کنه لطفا!! [ ۱۳٩٠/٩/٢٢ ] [ ۸:۱۳ ق.ظ ] [ عطیه ]
نشسته ام سر قبری گریه می کنم که مرده تویش نیست...
چرا من هنوز اینقدر احمقانه در حسرت از دست دادن رفاقتی ام که وجود خارجی نداشته هیچ وقت...؟
[ ۱۳٩٠/٩/٥ ] [ ۱٠:۱٦ ب.ظ ] [ عطیه ]
ماهی تا از آب بیرون نیفتدنمی فهمد آب یعنی چه
[ ۱۳٩٠/٥/۱٩ ] [ ٦:٢٥ ق.ظ ] [ عطیه ]
ماهی تا وقتی توی آب باشد نمی فهمد آب یعنی چه. آدم تا وقتی سالم باشد نمی فهمد سلامتی یعنی چه. آدم تا وقتی دور از خانواده نباشد نمی فهمد زندگی توی خانه پیش خانواده یعنی چه. حکما حکمت هایی داشته 1 ماه مریضی شدید اول تابستان و 9 ماه دوری از خانواده که دور دومش هم البته 1 ماه دیگر شروع می شود. ولی چیزی که بیشتر از همه الان می فهمم قدر این چیزهاست. قدر سلامتی را بعد از هر بار سرماخوردگی و دل درد و سر درد و این چیزهای ساده و زود گذر هم می شود حس کرد.ولی بعد از 1 ماه بیماری سابقا کشنده!حکما عمق این حس خیلی خیلی بیشتر می شود. قدر خانواده و خوشبختی ام را همیشه می دانستم.ولی بعد از این 9 ماه دوری و اشک و آه و تنهایی و دلتنگی و آشفتگی تازه می فهمم که قبلا هیچی نمی دانستم.تازه می فهمم قدر خانواده ام را.قدر زندگی در خانه ی خودم پیش همه ی کسانی که عمیقا دوستشان دارم را. تازه خوشبختی ام را می فهمم. هر سال یک عالمه حاجت و آرزو و دعای ریز ریز داشتم که باید شب قدر کلی حواسم را جمع می کردم تا احیانا یکیشان از قلم نیفتد. برای شب قدر امسال ولی همه ی آن ریز ریز ها به اضافه ی سه چهار تا حاجت خیلی خیلی بزرگ تر از حاجت های همیشه.یعنی دردهایی بزرگ تر از درد های همیشه.که فقط خدا می تواند درمانشان کند. ولی با این وجود بهتر از هر سال شده ام. با وجود مشکلات بزرگ تر از همیشه چون قدر زندگی ام را تازه یک کم فهمیده ام.خیلی بیشتر از همیشه حالم خوب است.بهتر از همیشه از زندگی ام لذت می برم.بیشتر از همیشه خانواده ام را دوست دارم.خیلی خیلی بیشتر از همیشه قدر سلامتی خودم و اطرافیانم را می دانم.خیلی عمیق تر از همیشه و آن حس خوبی که باید باشد تا آدم احساس خوشبختی کند,هست.پر رنگ تر از همیشه. چه قدر خوب است آدم وقتی می نشیند سر سجاده اش برای دعا,هم اندازه ی دعاها,یا شاید بیشتر,شکر و الحمدلله داشته باشد برای گفتن. خیلی ربطی به چیزهایی که آدم دارد ندارد.من همه ی چیزهایی که الان دارم قبلا هم داشتم.فقط الان قدرشان را بیشتر می فهمم.برای همین خیلی خوشبخت تر شده ام.حالم خیلی بهتر است.عمیق تر زندگی می کنم. [ ۱۳٩٠/٥/۱۸ ] [ ٢:٥٩ ق.ظ ] [ عطیه ]
من با خودم در گیرم شدید [ ۱۳٩٠/٤/۳٠ ] [ ۱:٥٠ ق.ظ ] [ عطیه ]
چقدر کوتاه بینی چقدر کوته فکری دریچه نگاهت خیلی تنگه خیلی چقدر متعصب و تندی چقدر فقط هر چی خودت فکر می کنی به نظرت درست میاد، چقدر دنیات کوچیکه
. . این حرفارو زیاد شنیدیم زیاد می شنویم زیاد خواهیم شنید --------------------------------------------------------------------------------- پ ن1:دبیرستان که بودیم یکی از بچه ها بود که هر وقت باهم بحث می کردیم اگه یکیمون می گفت خفه شو معنیش این بود که کم اورده.یه قرار داد بود برای اینکه هر وقت یکی کم اورد زودتر بکشه کنار بی اینکه مجبور شه صراحتا اقرار کنه به کم اوردن.خفه شو جمله ی قرار دادی بین ما دوتا بود.ولی تجربه داره ثابت می کنه خیلی از کسایی که کم می یارن و حرفی ندارن که بزنن بی این که خودشون بدونن همیشه یه چیزی تو مایه های همین جمله های بالا رو می گن.مثل همون قرار داد خفه شو. پ ن2:با تشکر از یکی از کامنت گذاران برای خودکارهای آبی دخترانه که منویاد این قضیه ی تلخ انداخت! [ ۱۳٩٠/۳/٢۳ ] [ ٤:٤٠ ب.ظ ] [ عطیه ]
خیلی غمگینانه است که کلی چیز داشته باشی برای نوشتن.بعد اینقدر ننویسی که همه اش یادت برود.مثل این می ماند که یک تکه از وجودت را عمداً یک جایی که دیگر بهش برنمی گردی جا بگذاری و بروی. --------------------------------------------------------------------- فقط نمی دانم این عمداً ِ لعنتی از کجا افتاد توی زندگی ام. [ ۱۳٩٠/۳/٢٠ ] [ ۱:٤٧ ق.ظ ] [ عطیه ]
هر چه پیش تر می روم بیش تر می فهمم که آدم های جدید* بلا استثنا تاریخ انقضا دارند. ----------------------------------- *:جدید یعنی خارج از دایره ی خانواده.لغت بهتری به ذهنم نرسید. [ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ۱٠:٥۸ ب.ظ ] [ عطیه ]
همه ی مان حسابی خسته ایم.همه هم پلاستیک های سنگین پر از کتاب در دست.نشسته ایم روی گاردریل های وسط پیاده رو جلوی در 17که مورد استفاده ی اصلی اش هر چه بوده حالا تبدیل شده به صندلی.منتظریم سرگروهمان بیاید و بگوید باید چه کار کنیم.اتوبوس ها ان طرف خیابان ایستاده اند و به دلیلی که برای ما نامعلوم است نمی توانند بیاییند این طرف.وسط خیابان هم فنس های بلندی هست که نمی گذارد ما برویم آن طرف.همه بلا استثنا غرغر می کنند.بالاخره سرو کله ی مسئول گروه پیدا می شود.ما هم همگی راه می افتیم دنبالش.به شدت سعی می کنم توی شلوغی گمش نکنم.ولی نمی شود.گم کردن یک نفر خیلی راحت تر از گم کردن چند نفر با هم است.بنابر این به جای مسئول گروه سعی می کنم 4 تا از دوستان همسفرم را دنبال کنم و گم نکنم.برای رد شدن از خیابان باید برویم توی زیرگذر ایستگاه مترو.ورودی زیر گذر بدجوری شلوغ است و سرعتمان می رسد به 5-6 قدم در دقیقه مثلا.هر چه پایین تر می رویم شلوغ تر می شود.و هوا گرم تر و اکسیژن کمتر.یک جایی که باید باز هم پایین تر برویم اینقدر شلوغ است که سرعت می شود 2-3 قدم در دقیقه و هر لحظه احساس می کنم ممکن است از شدت گرما و خستگی از حال بروم.هوا هم که نیست اصلا!آن زیر تقریبا با سرعت یک قدم در دقیقه جلو می رویم ومن هم زیر لب هی خداخدا می کنم که سالم بیرون بروم ازین جهنم!روی نوک پاهایم بلند می شوم تا ببینم این تونل مخوف کی به پایان می رسد.ولی تا چشم کار می کند آدم است و هیچ جا هم سقف تمام نمی شود.توی آن هیری ویری یک دختر که گویا مال دانشگاه خودمان است دارد با یک پسر تهرانی حرف می زندو حسابی حرفهایشان گل انداخته!بعدا می فهمم گویا شماره هم رد و بدل کرده اند همان جا!توی شرایطی که هوا برای نفس کشیدن کم می آمدو همه جای همه مان خیس خیس بود!بالاخره بعد از نیم ساعت می رسیم به پله ها!توی آن شرایط پله مترادف است با:رهایی...نجات...و زنده موندیم!وقتی می رسیم بالا چند تا نفس جانانه می کشم و دوباره می دوم تا بچه ها را گم نکنم.همه جای بدنم درد می کند.دست ها و کتفم به خاطر سنگینی کتاب ها و بقیه ی جاها هم به خاطر چاییدن بعد از رهایی!وقتی میرسیم به اتوبوس انگار دنیا را بهمان داده باشند!پرده را می بندم و چادر و روسری ام را در می آورم و درچه ی کولر را تا ته باز می کنم.بعد هم 4 امین بطری آبم را که تقریبا پر است یکجا سر می کشم.بعد از 10 دقیقه ریکاوری تازه حال من جا می اید وپیشنهاد می دهم کتابهایمان را به هم نشان بدهیم.ولی دوستان هنوز حالشان خراب است و بسته ی پیشنهادی من را موکول می کننند به نیم ساعت بعد. --------------------------------------------------------------------------------------------
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ٢:٥٥ ب.ظ ] [ عطیه ]
تصاویر محو می شوند... درهراس از کشیده شدن... کلمات ذوب میشوند... در هراس از نوشته شدن... در ذهن من... پ ن:من به خودم مدیونم...به خاطر همه ی چیزهایی که باید می نوشتم و ننوشتم... پ ن بی ربط:"your mind is the scene of the crime"...این جمله خیلی بیشتر از چیزی که نشان می دهد معنی دارد... [ ۱۳٩٠/۱/٢٩ ] [ ۱:۱۳ ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ ] [ ۳:٤٤ ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ ] [ ٢:٥۸ ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/۱٢/۸ ] [ ۱۱:۱٢ ب.ظ ] [ عطیه ]
این که اون نمی فهمه که من تنهام به اون ربطی نداره. این که من نمی فهمم که اون تنها نیست هم به اون ربطی نداره. همه ی اینا مشکل منه...خودم تنهایی... [ ۱۳۸٩/۱٢/۸ ] [ ۱٢:٥٠ ب.ظ ] [ عطیه ]
کی می توان . نرفتن . گیرم . پری نمانده . گیرم که . سوختیم و . خاکستری . نمانده [ ۱۳۸٩/۱۱/۸ ] [ ٤:۱٩ ب.ظ ] [ عطیه ]
خوب و خوش و سلامت... خدایا شکرت شکرت خدا الهی شکر الحمدلله صدهزار مرتبه شکر خیلی ممنون خدایا خوب و خوش و سلامت... خدایا شکرت شکرت خدا الهی شکر الحمدلله صدهزار مرتبه شکر خیلی ممنون خدایا پ ن1:هیچ خوشم نیومد...استاد ریاضیمون اعتراض به نمره شو توی سایت فعال نکرد...یه نمره ی فاجعه ام بهم داده که معدلمو با سر کوبوند زمین...حالا که دیگه گذشته...ترجیح می دم فکر کنم اون نمره رو خودم گرفتم تا اینکه احیانا استاد اشتباه کرده...اینجوری تلخیش کمتره باور کن... پ ن2:یه ترم گذشت!با همه روزای تلخ و شیرینش...این یه ترم شاید پر استرس ترین و پر هیجان ترین و پر تنش ترین و ...خلاصه پر از این قبیل ترین ها ی عمرم تاحالا بود.هنوز نمی تونم درمورد خوب یا بد بودنش قضاوت کنم...باید یه کم فاصله بگیرم بعد.یه کم باید بگذره... پ ن3:توی ادامه مطلب پ ن 4:این دوهفته از 19 دی تاحالا خیلی خوش گذشت تو خونه...خیلی...برای همینم وقت نشد بیام و آپ کنم...الانم نمی شه شرحشو بنویسم چون خیلی خیلی خیلی می شه...تازه می فهمم قدر این همه چیزیو که دارم....خوب و خوش و سلامت...تو خونه...پیش یه خونواده ی کامل...خوب و خوش و سلامت...خدایا شکرت! ادامه مطلب [ ۱۳۸٩/۱۱/۱ ] [ ۱۱:٥٦ ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ ] [ ۳:٠٦ ق.ظ ] [ عطیه ]
آدم وقتی خیلی دلش برف و بارون میخواد ولی به اندازه ی کافی ذوق ادبی نداره برای شعر گفتن مجبور می شه دست به همچین کارایی بزنه...این می شه که ورمی داره ترانه ی یکی از آهنگایی رو که شنیده به این روز در می آره)توی ادامه مطلبه)...این آدم یادش نیست شاعر ترانه ی اصلی اسمش چی بوده ولی اگه یه روز یادش بیاد حتما توی پ ن یه یادی ازش می کنه تا دیگه کارش سرقت ادبی نباشه...خدا اون یه آدمو ببخشه...اصلا این کار که سرقت ادبی نیست....اصلا این یه آدم اهل سرقت نیست...خدا رو خوش نمی آد...این یه آدم می گرده و هرچه زودتر اسم شاعر اصلی رو پیدا می کنه...این یه آدم از ته دلش دعا می کنه که بارون بیاد...برف بیاد...میگه ی خدایا هممونو ببخش...بارون...برف...خدایا!!! پ ن ی خیلی مهم:هر چند من خیلی جدی نمی نویسم...ولی انتظار دارم کسی که میاد کامنت بذاره...نیاد نگاه کنه و بره...بالاخره آدم یه نظری داره در مورد هر چیزی...و جدی هم کامنت بذاره...البته گاهی اوقات فقط h(PG1)+ai قابل بخششه...!
ادامه مطلب [ ۱۳۸٩/۱٠/۳ ] [ ٧:۱٩ ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/٩/٢٧ ] [ ۳:۳٦ ب.ظ ] [ عطیه ]
دوسال پیش ناامید بودی... پارسال زخم خورده... امسال هم درد دوری... اشک های اینوقت هایت خیلی وقت است خالص نیستند... یک کم حواست را جمع کن لطفا... بعید نیست خیلی راحت گمش کنی... یک کم حواست را جمع کن لطفا... [ ۱۳۸٩/٩/٢٢ ] [ ٩:۱۳ ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/٩/٢٢ ] [ ۸:٥٤ ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/٩/۱٧ ] [ ۱:٠۳ ق.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/٩/۳ ] [ ۱۱:٤٧ ق.ظ ] [ عطیه ]
فاصله زیاد است و توان من اندک...
پروردگارا دستم را بگیر!
[ ۱۳۸٩/۸/٢۸ ] [ ٧:٤٢ ب.ظ ] [ عطیه ]
دلم خوش است به گلهای باغ قالیها "قیصر امین پور" [ ۱۳۸٩/۸/٢٤ ] [ ۳:۱٧ ب.ظ ] [ عطیه ]
"دلم"می خواد انصراف بدم و برم خونه... "دلم"می خواد برم پیش دکتر و بگم این چیزای مسخره ای که به دندونام بسته رو باز کنه...
"عقلم" به "دلم"می گه خیلی خری به خدا!کاش یه کم عقل داشتی!! [ ۱۳۸٩/۸/۱٥ ] [ ٩:٢٠ ب.ظ ] [ عطیه ]
قبلا فکر می کردم 3 تا وطن دارم! حالا فهمیدم بی وطنم! بی وطن! ----------------------------------------------------------- پ ن 1:منظور از وطن خط های بالا وطن در ابعاد شهریه,نه کشور. پ ن2:دیدی گفتم نمی تونم از "من" ننویسم! [ ۱۳۸٩/۸/۱٥ ] [ ٩:٠۳ ب.ظ ] [ عطیه ]
خواستم دوباره بنویسم"من" دیدم "او"دارد نگاهم می کند. رویم نشد... قرار شد همه ی "من" هایم را به خود"او"بگویم...برای خود"او"بنویسم... دیدم قرار نیست جز برای "او" از "من" بگویم... ------------------------------------------------------------------------- سرم را انداختم پایین و صفحه ی ارسال مطلب جدید را بستم... باید یاد بگیرم...اینجا دفتر انشای اول دبستان نیست... که بنویسم:"من"در ابر تاب تاب بازی می کنم...."من"و مادرم به یک کبوتر دانه دادیم..."من"... ازین به بعد"من"ها را فقط"او" خواهد خواند... اگر یاد بگیرم... اگر نه باز باید بیایی اینجا و هی "من"های من را بخوانی... [ ۱۳۸٩/٧/۳٠ ] [ ۸:٠٩ ب.ظ ] [ عطیه ]
من نمی خوام چیزی بنویسم. یعنی اصلا حوصلشو ندارم.کلی ام کار دارم. ولی... چی می شه اگه همین جوری نظر بدی؟ در مورد این پست نظر ندی...در مورد کل پستام نظر بدی؟در مورد چیزی که می شه فهمید از این خط خطیا در مورد نویسنده ی این وبلاگ؟ در مورد...مثلا من چه جور آدمی به نظر میام؟ جدای از خودم... خط خطیام چه جوری ان؟ همین جوری نگو...راستشو بگو... نمی خوای اینا رو بگی...نگو... فقط همین جوری یه چیزی بگو کامنتام زیاد شه! [ ۱۳۸٩/٧/٢۳ ] [ ۸:٢٢ ب.ظ ] [ عطیه ]
یه روز میری سر قفسه کتابات.یه کتاب قدیمی می بینی که همیشه بوده ولی هیچ وقت نخوندیش.برش می داری و شروع می کنی به خوندن...خیلی خوشت میاد...تقریبا 4 صفحه می شه جمله هایی از کتاب که خیلی دوستشون داری و می نویسیشون تو دفتر اشعارو جملات مورد علاقت. میگذره... یه روز دیگه یه کتاب قدیمی دیگه ازهمون شاعر پیدا می کنی...می شینی و می خونیش...بازم خیلی خوشت میاد...کلی از شعراشو می نویسی تو همون دفتر...بعد میری اینترنت تا بیشتر بفهمی درمورد این شاعر...می گردی...وبلاگشو پیدا می کنی...ولی اخرین پست وبلاگ مال تقریبا 5-6 سال پیشه...چیز دندون گیر و جالبی ام توش پیدا نمیشه...یعنی زمین تا اسمون فرق داره با اون کتابایی که از شاعر مورد نظر خوندی...بازم می گردی...یهو می بینی یه جا نوشته اشعاری از مرحوم فلانی...جا می خوری!!!!با خودت می گی یه بار از یه شعرای یکی خوشمون اومدا...اینم که مرحوم شده!!!بگی نگی ناراحت می شی... میگذره... یه روز می ری کتاب فروشی برای خریدن کتابای دانشگاه...یه کتاب می بینی از یه نویسنده ای که تمام کتاباشو داری جز این یکی...پس کتابو می خری...وقتی می رسی خونه شروع می کنی به ورق زدن...بعد میری فهرست اسامی آخر کتاب.می بینی اسم همون شاعر مذکور هم هست...صفحه ی...میری همون صفحه...شروع می کنی به خوندن...فلانی عضو فلان گروه بوده...فلانی...جا میخوری...بیشتر از وقتی که فهمیده بودی مرده...آخه الان دیگه برای تو ام مرده...دیگه نمی تونی حال کنی با شعراش...با جمله هاش...حتی اونایی که قبلا خیلی دوستشون داشتی...قبلا دوست داشتی یه پست بذاری تو وبلاگت و چند تا از شعراشو بنویسی.یا چند تا جمله هاشو...ولی حالا دیگه نه...اون آدم کسی نبود که فکر می کردی...یعنی یه زمانی بوده...ولی عوض شده...مثل خیلیای دیگه...دیگه نمی خوای برگردی و شعراشو بخونی...هر چند اون شعرا مال وقتی بوده که هنوز عضو فلان گروه نبوده و فلان عقایدو نداشته...دست خودت نیست...دیگه نمی تونی...چون دیگه دوستش نداری... خوشبختانه یا متاسفانه وقتی از شخصیت و گرایشای یه نفر بدت بیاد دیگه نمی تونی از آثار هنریش خوشت بیاد...اصلا برای همین وقتی یه آهنگی از یه نفر میشنوی یا یه کتابی از یکی می خونی میری ته و توی افکارو عقاید و زندگیشو درمیاری تا بفهمی می شه با خیال راحت ازش خوشت بیاد یا نه...میشه با خیال راحت از جمله هاش اگه نویسنده باشه,شعراش اگه شاعر باشه,و ترانه ها و آهنگاش اگه خواننده باشه لابه لای نوشته هات استفاده کنی یانه... ----------------------------------------------------------------- پ ن:خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست.... [ ۱۳۸٩/٧/۱٥ ] [ ۱:٥٥ ب.ظ ] [ عطیه ]
دارم دیوونه می شم! فک کن هفته ی دیگه 2 قدمیت کنسرت خواننده مورد علاقت باشه بعد نتونی بری!!!!!!!!!!!!اونم تو این اوضاع که شدیدا به یه همچین چیزی احتیاج داری!!!!!! یکی حواس منو پرت کنه بش فکر نکنم!!!!!! آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من می خواستم برم!!!!!!!!!!!!!!! من اون کنسرتو میخوام!!!!!!! آخه چرا نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟ [ ۱۳۸٩/٧/۱۱ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/٧/٦ ] [ ۱۱:٢۱ ب.ظ ] [ عطیه ]
همون روز اول سرماخوردم و دستمال به دست رفتم دانشگاه.در حالی که 2 دقیقه یه بار عطسه می کردم.با دماغ قرمز!
ادامه مطلب [ ۱۳۸٩/٧/٢ ] [ ۳:٥٤ ب.ظ ] [ عطیه ]
--------------------------------------------------------- پ ن1:این ترانه...هم سرگذشت این چند سالمه...هم حرف این چند وقتم با خدا... دیدم هر جوری بخوام خودم بنویسمش آخرش به خوبی این نمی شه... پ ن2:اگه روی متنش کلیک کنی می تونی بشنویش.حتما گوشش کن.به قول نامعروف...شنیدن کی بود مانند خواندن! [ ۱۳۸٩/٦/۱٥ ] [ ۱٠:۱٥ ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/٥/٢۸ ] [ ۳:٢٢ ق.ظ ] [ عطیه ]
به زودی در این مکان یک... نه اشتباه شد انشالله به زودی در این مکان یک سفرنامه نصب خواهد شد. ---------------------------------------------------------------------------- پ ن١:خودتم می دونی که این حق من نبود...ولی صبر می کنم...چون تو اینطور خواستی...و هنوز امیدوارم ...چون خودت بهم امید دادی...همون روز عصر که که یه جای دور بودم...تنها بودم...گریه می کردم...فقط من بودم و قرآن تو...می دونی چه قدر خوشحال شدم وقتی اونو گفتی؟؟؟؟می دونی قلبم چه جوری شروع کرد به زدن؟؟؟؟؟ می دونی....معلومه که می دونی...چقدر احمقم من که بعضی وقتاخیال می کنم فقط خودم می دونم...ولی تو می دونی که همش خیاله...که می دونم که همه چیو می دونی...که نمی دونم.... پ ن٢:خیلی وقت پیش یه چیزایی به آخر پست قبل نه,پست قبلیش,اضافه کردم...نمی دونم کسی خوندشون یانه.... [ ۱۳۸٩/٥/۱٧ ] [ ۱٢:٤۳ ق.ظ ] [ عطیه ]
بعد از کنکور یه دفه اینقدر اتفاقات ریز و درشت و جور واجور افتاد که به کلم زد یه پست بذارم و بنویسمشون.ولی زیاد بودن...کی حالشو داشت!گذشت و گذشت و این اتفاقاتم هی زیاد شدن و هی ام بعضیاشو یادم رفت.تا رسید به امروز.نه...امشب!امشب بعد از حدودا 4 روز حسابی پر تلاطم...خواستم بنویسم...ولی باز دیدم زیاده...کی حالشو داره!!!ما که شدیم نمونه بارز یک عمل نکننده پشیمان به ضرب المثل کار امروز را به فردا مفکن...اینم روش! خلاصه اینکه آخرش این شد که بیام و فقط بگم که 2 هفته میریم سفر...یعنی نیستم...همین دیگه! ----------------------------------------------------------------------- پ ن:چرا این کامنتای بلاگفا باز نمی شه؟؟؟؟؟؟می خوام کامنت بذارم...نمی شه!می خوام ببینم این دوستانی که همیشه همون جا جواب کامنتامو میدن و قدم رنجه نمی فرمان بیان همین جا جواب بدن چی جوابمو دادن...نمی شه!آخه این چه روزگاریه؟؟؟ [ ۱۳۸٩/٥/٢ ] [ ٢:٥٩ ق.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/٤/۱٠ ] [ ٤:٥٠ ب.ظ ] [ عطیه ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : themzha ] | ||