قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد
نويسندگان

عجب!

یادمه چند سال پیش اینقدر برف و یخبندون می شد که اولای اسفند که برفا شروع می کردن به آب شدن کلی ذوق می کردیم!چه قدر حس عجیب و خوبی داشت که بعد از چند ماه ندیدن ذره ای گل و گیاه سبز اولین علفا و برگای سبزو می دیدم...همیشه یه اولین روزی بود که ازون روز هوا یه دفعه لطیف می شد!بهاری می شد!ولی تاقبلش سرد سرد بود...

.

اون وقت الان...حسرت برف و سرما به دلم مونده!الان حسرت به دلم مونده که مثل همون چندسالای پیش در حالی که از شدت بارش برف ته کوچه پیدا نیس نیم ساعت زیر برف راه برم و چند سانت برف بشینه روم!که تو نیم متر برف راه برم و برف بیاد تا نزدیک زانوام!که بخوابم تو برفا و به سکوت برف کوش کنم!که یه آدم برفی بسازیم با هم قد خودمون!که وقتی میایم تو خونه بدویم بریم کنار بخاری و اینقدر همون جا بشینیم که گرم بشیم!که گلوله برفی بازی کنیم و سنگر بندی کنیم و پناهگاه بسازیم !که اون قدر دور و برمون سفید باشه که چشامونو بزنه!

.

یادش به خیر یه زمانی کفش تابستونی و زمستونیمون جدا بود!الان با همون کفش تابستونم می شه تو زمستون راه رفت!

.

یادش به خیر شب می خوابیدیم صبح پا می شدیم می دیدیم 20 سانت برف اومده و مدرسه ها تعطیله!اون وقت تاظهر که هوا یه ذره گرم تر بشه باید خواهش می کردیم که مامان اجازه بده بریم بیرون برف بازی!تازه یه سال اینقد هوا سرد بود که نه می شد برف بازی کرد و نه اجازه می دادن!آخه تو سرمای منفی 30 هم برف دیگه قابلیت آدم برفی و گلوله شدن نداره از بس که یخ زدس هم اینکه اصولا نمی شه رفت بیرون!

.

یادش به خیر تو همون سرمای حتی کمتر از منفی 20 تعطیلمون نمی کردن و آفتاب نزده می رفتیم مدرسه!از خونه که می اومدم بیرون همه چی یخ زده بود!حتی هوا!تو هوا پر تیکه های یخ بود!همون زمهریر!

.

یادش به خیر هوا که یه ذره گرم می شد و برفای رو پشت بوم مدرسه آب می شد...بعد شب که دوباره سرد می شد یخ می زدن و قندیلای یه متری درست می شد.ما ام فرداش تو مدرسه از پنجره قندیلا رو می کندیم و باهاشون شمشیر بازی می کردیم!

.

یادش به خیر مردم که برفا رو از رو پشت بوم می ریختن تو کوچه کوه برف درست می شد و ما بچه هام عشق می کردیم با این کوها!سرسره بازی و تونل کندن و قس علی هذا!

.

یادش به خیر اینقد برف می اومد که دیگه نمی شد ماشینو از تو خونه دراورد!ماشینم تا وقتی هوا یه ذره گرم تر بشه تو حیاط می موندو باطریش می خوابید!

.

یادش به خیر باید همون شب اولی که برف می اومد بابا می رفتن برفای مسیرای حرکتیمونو پارو می کردن که اگه نمی کردن یا همون شب یخ می زد و دیگه نمی شد پاروش کرد یا ام فرداش پا خورده می شد و بعد یخ می زد و بعد دیگه هیچی!

.

یادش به خیر چه قدر غر می زدیم به جون شهرداری که نمیاد برفا تو کوچه ها رو جمع کنه!یا حداکثر میاد یه لایه روشو بر میداره بد تر لیزش می کنه!

.

کلا یاد برف به خیر!

الان یه جوری شده که اگه یه روز صبح از در خونه بیام بیرون و ببینم داره برف میاد در حالی که حتی 10 سانتم برف رو زمین باشه می زنم زیر گریه از شدت خوشحالی!

بعد اگه یکی ازم بپرسه چرا داری گریه می کنی می گم کارم از خنده گذشته است بدان می گریم!

[ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

می دونی عجیب ترین چیز در مورد زندگی چیه؟

اینه که با وجود این همه مشکل

بازم می خوایم به زندگی ادامه بدیم

بازم امید داریم

آره امید

امید عجیب ترین چیز زندگیه

....

-----------------------------------------------------------------------

پ ن :سَيَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا  (طلاق/7)

[ ۱۳٩٠/۱۱/٦ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

من امشب شاید سر به کوه و بیابون بذارم

به دو دلیل

اول به خاطر اینکه هر جا می خوام برم یه صفحه ی پیوندها به جاش میاد

دوم به خاطر این استادی که اعتراض به نمرشو فعال نمی کنه تو گلستان

 

دیگه ازین دلیلا ام دلیل کافی تر برا سر به کوه و بیابون گذاشتن وجود داره مگه؟

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

این روزها


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ ] [ ۳:٢٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

سرم که شلوغ می شه تازه یاد همه ی کارای عقب افتادم می افتم!تازه دلم تنگ می شه برای خونواده و دوستا!تازه شروع می کنم به هر روز و روزی چند ساعت اینترنتیدن!

 و حالا ام اصلا انگار نه انگار که مثلا این روزا روزای امتحاناس!اتفاقا برخلاف 99/99 درصد آدمایی که میشناسم در طول امتحانی پایان تراکم کارای غیر درسیم بیشتر می شه!امسالم حالا بعد 3 ماه کتاب نخوندن اصل سر همین شروع امتحانا شروع کردم به خوندن سه دیدار نادر ابراهیمی.

یعنی کلا بیشتر کتابایی که خوندم تو دوره ی همین پایان ترما بوده!و البته یه هفته قبل کنکور!و بیشتر نقاشیامم تو همین روزای امتحانی کشیدم اتفاقا.

البته ازون جا دقیقا تو همین روزا یاد همه ی کارای عقب افتادم می افتم منم موافقم با اینکه چه قد بده که دنیا تو یکی از همین روزا تموم بشه.و ضمنا به خاطر اینکه بهترین روزا همیشه روزای بعد امتحانان!روزای تابستون یا تعطیلی بین دو ترم یا حداقل روزای خلاصی از دست امتحانا.

--------------------------------------------------------

پ ن 1:کلا اضطراب ناشی از امتحانات مقوله ی بسی غریبیست برای من!

پ ن 2:بعد خوندن اینجا اینا رو یادم افتاد!

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٩ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

 

عاشق که می شوی همه چیز رنگ دیگری می گیرد

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/٤ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

صبح از حدود 5 دقیقه بعد از بیرون رفتنم از خونه به سیاق این 7-8 روز گذشته چشام شرو می کنه به سوختن و کم کم جلوی سرم ام درد می گیره.

البته بیشتر از روزای قبل.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۳ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

الان ساعت 1 و 50 دقیقه ی بامداد روز جمعه دوم دی ماه سال هزار و سیصد و نوده.هر کی اولین کامنتو بعد ازین لحظه بذاره 1000 امین کامنت این وبلاگو گذاشته!

حالا دیگه خود دانید!

[ ۱۳٩٠/۱٠/٢ ] [ ۱:٤۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

سجاده ام کجاست؟

می خواهم از همیشه ی این اضطراب برخیزم

این دل گرفتگی مدام شاید

تاثیر سایه ی من است

که این سان گستاخ و سنگوار

بین خدا و دلم ایستاده ام

                                          سجاده ام کجاست؟

"سلمان هراتی"

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱ ] [ ٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

این که نصفه شبی وقتی همه خوابند نشسته ام پشت میز پای لپ تاپ کشمش می خورم و آهنگ های اِرا گوش می کنم و پشت صحنه ی مدار صفر درجه دانلود می کنم و نوشته های 2 سال پیش لیلیت را می خوانم و در عین حال سعی  می کنم با وب کم لب تاب و چراغ مطالع ی روی میز یک عکس خوب از خودم بگیرم و اینکه با وجود لبخند رضایت اشک توی چشم های جمع شده به خاطرانواع و اقسام احساسات مختلف...

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/۱٠/۱ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

کاش یکی ام میومد فیلم ما رو می ساخت

کی می دونه ما چی کشیدیم

کی می دونه ما چی می کشیم

کی می دونه ما چی خواهیم کشید

----------------------------------------------

اصلا بهتر که هیچ کس نسازدش.خرابش می کنند.اگر بسازند که دیگه هیچ وقت هیچ کس نمی فهمد

که چی کشیدیم

چی می کشیم

چی خواهیم کشید

.....

همین که خدا خودش می دونه کافیه.کاملا کافی.

[ ۱۳٩٠/٩/۳٠ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

اومدم این صفحه رو باز کردم تا خودمو مجبور کنم به نوشتن.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

4 سال پیش یه سریالی می ذاشت.اسمش مدار صفر درجه بود.

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]
!

to post

or not to post

that is the question!

[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

من خسته شدم از این همه آدم هایی که اینقدر سرشان را شلوغ کرده اند!

این قدر شلوغ که نتوانند جواب اس ام اس بدهند حتی...

این قدر شلوغ که یادشان برود قرار بود زنگ بزنند و خودشان قرار بگذارند همدیگر را ببینیم...

این قدر شلوغ که نتوانند یک روز عصر بیایند با هم نیم ساعت...فقط نیم ساعت هات چاکلت بخوریم و گپ بزنیم..

این قدر شلوغ که از کنارم از رد بشوند و بعد من بمانم با یک دنیا سو تفاهمات که طرف نمی خواسته سلام کند یاشاید نفهمیده من بودم و آخرش هم به این نتیجه برسم که توی فکر بوده حتما...ندیده خب!

این قدر شلوغ که احساس کنم هر لحظه که دارم با طرف حرف می زنم در واقع دارم از هزار و یک کار واجب تر وازش می کنم!

این قدر شلوغ که سیصد چهارصد سال با هم حرف نزنیم تا اینکه وقتی یک روزی فراغتی حاصل شد و رو در رو شدیم دیگر یک کلمه حرف هم برای زدن نداشته باشیم؟

چرا بعضی ها اینقدر سرشان شلوغ شده واقعا؟که حتی برای رفیق شفیق سابقشان هم وقت ندارند؟

----------------------------------------------------------

پ ن:این نکته که آدم ها واقعا سرشان شلوغ است یا این فقط بهانه شان است...هنوز مبهم مانده برای من!

پ ن 2:ان بعض الظن اثم...

پ ن 3:لطفا یک نفر بیاید برای من توضیح بدهد و از این همه سو ظن برهاندم!که چه جوری آدم ها به این شدت سرشان شلوغ می شود؟؟؟؟؟ 

پ ن4:لطفا به خودتان نگیرید!تا جایی که اطلاع دارم مصادیق جملات فوق الذکر این قدر سرشان شلوغ است که دویست سیصد سالی می شود دیگر این جارا نمی خوانند!

[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

یعنی کار به جاهای باریک رسیده بد جور!

یعنی من نمی دونم چرا آدما بلد نیستن بشینن حرف بزنن 2 کلمه!

یعنی الان یه جوری شده که دیگه ترجیح می دم بزنم به رگ بی خیالی...

یعنی دیگه جمال همه رو عشق است!

یعنی چرا باید حال خوب این سالمو به خاطر این جور چیزای کم اهمیت بریزم به هم؟

یعنی کلا بد دردیه ها...هست...ولی به جز صبر کردن و زدن به بی خیالی راه دیگه ای نمی شناسم برا خلاصی ازش!

یعنی خدا همه رو به راه راست هدایت کنه لطفا!!

[ ۱۳٩٠/٩/٢٢ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]
نشسته ام سر قبری گریه می کنم که مرده تویش نیست...
چرا من هنوز اینقدر احمقانه در حسرت از دست دادن رفاقتی ام که وجود خارجی نداشته هیچ وقت...؟
[ ۱۳٩٠/٩/٥ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

ماهی تا از آب بیرون نیفتدنمی فهمد آب یعنی چه

 

[ ۱۳٩٠/٥/۱٩ ] [ ٦:٢٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

ماهی تا وقتی توی آب باشد نمی فهمد آب یعنی چه.

آدم تا وقتی سالم باشد نمی فهمد سلامتی یعنی چه.

آدم تا وقتی دور از خانواده نباشد نمی فهمد زندگی توی خانه پیش خانواده یعنی چه.

حکما حکمت هایی داشته 1 ماه مریضی شدید اول تابستان و 9 ماه دوری از خانواده که دور دومش هم البته 1 ماه دیگر شروع می شود.

ولی چیزی که بیشتر از همه الان می فهمم قدر این چیزهاست.

قدر سلامتی را بعد از هر بار سرماخوردگی و دل درد و سر درد و این چیزهای ساده و زود گذر هم می شود حس کرد.ولی بعد از 1 ماه بیماری سابقا کشنده!حکما عمق این حس خیلی خیلی بیشتر می شود.

قدر خانواده و خوشبختی ام را همیشه می دانستم.ولی بعد از این 9 ماه دوری و اشک و آه و تنهایی و دلتنگی و آشفتگی تازه می فهمم که قبلا هیچی نمی دانستم.تازه می فهمم قدر خانواده ام را.قدر زندگی در خانه ی خودم پیش همه ی کسانی که عمیقا دوستشان دارم را.

تازه خوشبختی ام را می فهمم.

هر سال یک عالمه حاجت و آرزو و دعای ریز  ریز داشتم که باید شب قدر کلی حواسم را جمع می کردم تا احیانا یکیشان از قلم نیفتد.

برای شب قدر امسال ولی

همه ی آن ریز ریز ها به اضافه ی سه چهار تا حاجت  خیلی خیلی بزرگ تر از حاجت های همیشه.یعنی دردهایی بزرگ تر از درد های همیشه.که فقط خدا می تواند درمانشان کند.

ولی با این وجود بهتر از هر سال شده ام.

با وجود مشکلات بزرگ تر از همیشه

چون قدر زندگی ام را تازه یک کم فهمیده ام.خیلی بیشتر از همیشه

حالم خوب است.بهتر از همیشه

از زندگی ام لذت می برم.بیشتر از همیشه

خانواده ام را دوست دارم.خیلی خیلی بیشتر از همیشه

قدر سلامتی خودم و اطرافیانم را می دانم.خیلی عمیق تر از همیشه

و آن حس خوبی که باید باشد تا آدم احساس خوشبختی کند,هست.پر رنگ تر از همیشه.

چه قدر خوب است آدم وقتی می نشیند سر سجاده اش برای دعا,هم اندازه ی دعاها,یا شاید بیشتر,شکر و الحمدلله داشته باشد برای گفتن.

خیلی ربطی به چیزهایی که آدم دارد ندارد.من همه ی چیزهایی که الان دارم قبلا هم داشتم.فقط الان قدرشان را بیشتر می فهمم.برای همین خیلی خوشبخت تر شده ام.حالم خیلی بهتر است.عمیق تر زندگی می کنم.

[ ۱۳٩٠/٥/۱۸ ] [ ٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

من با خودم در گیرم

شدید

[ ۱۳٩٠/٤/۳٠ ] [ ۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

چقدر کوتاه بینی

چقدر کوته فکری

دریچه نگاهت خیلی تنگه

خیلی

چقدر متعصب و تندی

چقدر فقط هر چی خودت فکر می کنی به نظرت درست میاد،

چقدر دنیات کوچیکه


.

.

.

این حرفارو زیاد شنیدیم

زیاد می شنویم

زیاد خواهیم شنید

---------------------------------------------------------------------------------

پ ن1:دبیرستان که بودیم یکی از بچه ها بود که هر وقت باهم بحث می کردیم اگه یکیمون می گفت خفه شو معنیش این بود که کم اورده.یه قرار داد بود برای اینکه هر وقت یکی کم اورد زودتر بکشه کنار بی اینکه مجبور شه صراحتا اقرار کنه به کم اوردن.خفه شو جمله ی قرار دادی بین ما دوتا بود.ولی تجربه داره ثابت می کنه خیلی از کسایی که کم می یارن و حرفی ندارن که بزنن بی این که خودشون بدونن همیشه یه چیزی تو مایه های همین جمله های بالا رو می گن.مثل همون قرار داد خفه شو.

پ ن2:با تشکر از یکی از کامنت گذاران برای خودکارهای آبی دخترانه که منویاد این قضیه ی تلخ انداخت!

[ ۱۳٩٠/۳/٢۳ ] [ ٤:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

خیلی غمگینانه است که کلی چیز داشته باشی برای نوشتن.بعد اینقدر ننویسی که همه اش یادت برود.مثل این می ماند که یک تکه از وجودت را عمداً یک جایی که دیگر بهش برنمی گردی جا بگذاری و بروی.

---------------------------------------------------------------------

فقط نمی دانم این عمداً  ِ لعنتی از کجا افتاد توی زندگی ام.

[ ۱۳٩٠/۳/٢٠ ] [ ۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

هر چه پیش تر می روم

بیش تر می فهمم

که آدم های جدید*

بلا استثنا

تاریخ انقضا دارند.

-----------------------------------

*:جدید یعنی خارج از دایره ی خانواده.لغت بهتری به ذهنم نرسید.

[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

همه ی مان حسابی خسته ایم.همه هم پلاستیک های سنگین پر از کتاب در دست.نشسته ایم روی گاردریل های وسط پیاده رو جلوی در 17که مورد استفاده ی اصلی اش هر چه بوده حالا تبدیل شده به صندلی.منتظریم سرگروهمان بیاید و بگوید باید چه کار کنیم.اتوبوس ها ان طرف خیابان ایستاده اند و به دلیلی که برای ما نامعلوم است نمی توانند بیاییند این طرف.وسط خیابان  هم فنس های بلندی هست که نمی گذارد ما برویم آن طرف.همه بلا استثنا غرغر می کنند.بالاخره سرو کله ی مسئول گروه پیدا می شود.ما هم همگی راه می افتیم دنبالش.به شدت سعی می کنم توی شلوغی گمش نکنم.ولی نمی شود.گم کردن یک نفر خیلی راحت تر از گم کردن چند نفر با هم است.بنابر این به جای مسئول گروه سعی می کنم 4 تا از دوستان همسفرم را دنبال کنم و گم نکنم.برای رد شدن از خیابان باید برویم توی زیرگذر ایستگاه مترو.ورودی زیر گذر بدجوری شلوغ است و سرعتمان می رسد به 5-6 قدم در دقیقه مثلا.هر چه پایین تر می رویم شلوغ تر می شود.و هوا گرم تر و اکسیژن کمتر.یک جایی که باید باز هم پایین تر برویم اینقدر شلوغ است که سرعت می شود 2-3 قدم در دقیقه و هر لحظه احساس می کنم ممکن است از شدت گرما و خستگی از حال بروم.هوا هم که نیست اصلا!آن زیر تقریبا با سرعت یک قدم در دقیقه جلو می رویم ومن هم زیر لب هی خداخدا می کنم که سالم بیرون بروم ازین جهنم!روی نوک پاهایم بلند می شوم تا ببینم این تونل مخوف کی به پایان می رسد.ولی تا چشم کار می کند آدم است و هیچ جا هم سقف تمام نمی شود.توی آن هیری ویری یک دختر که گویا مال دانشگاه خودمان است دارد با یک پسر تهرانی حرف می زندو حسابی حرفهایشان گل انداخته!بعدا می فهمم گویا شماره هم رد و بدل کرده اند همان جا!توی شرایطی که هوا برای نفس کشیدن کم می آمدو همه جای همه مان خیس خیس بود!بالاخره بعد از نیم ساعت می رسیم به پله ها!توی آن شرایط پله مترادف است با:رهایی...نجات...و زنده موندیم!وقتی می رسیم بالا چند تا نفس جانانه می کشم و دوباره می دوم تا بچه ها را گم نکنم.همه جای بدنم درد  می کند.دست ها و کتفم به خاطر سنگینی کتاب ها و بقیه ی جاها هم به خاطر چاییدن بعد از رهایی!وقتی میرسیم به اتوبوس انگار دنیا را بهمان داده باشند!پرده را می بندم و چادر و روسری ام را در می آورم و درچه ی کولر را تا ته باز می کنم.بعد هم 4 امین بطری آبم را که تقریبا پر است یکجا سر می کشم.بعد از 10 دقیقه ریکاوری تازه حال من جا می اید وپیشنهاد می دهم کتابهایمان را به هم نشان بدهیم.ولی دوستان هنوز حالشان خراب است و بسته ی پیشنهادی من را موکول می کننند به نیم ساعت بعد.

--------------------------------------------------------------------------------------------

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٢/٢٤ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

تصاویر محو می شوند...

درهراس از کشیده شدن...

کلمات ذوب میشوند...

در هراس از نوشته شدن...

در ذهن من...

              

پ ن:من به خودم مدیونم...به خاطر همه ی چیزهایی که باید می نوشتم و ننوشتم...

پ ن بی ربط:"your mind is the scene of the crime"...این جمله خیلی بیشتر از چیزی که نشان می دهد معنی دارد...

[ ۱۳٩٠/۱/٢٩ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

هر روز این روزهایم

پر است از تصویرهای گنگ

صداهای گنگ

خاطرات مبهمی که یادم نمی آید


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ ] [ ۳:٤٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

بگو چه کنم؟

و  این


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ ] [ ٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/۱٢/۸ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

این که اون نمی فهمه که من تنهام به اون ربطی نداره.

این که من نمی فهمم که اون تنها نیست هم به اون ربطی نداره.

همه ی اینا مشکل منه...خودم تنهایی...

[ ۱۳۸٩/۱٢/۸ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

کی  می توان

.

نرفتن

.

گیرم

.

پری نمانده

.

گیرم که

.

سوختیم و

.

خاکستری

.

نمانده

[ ۱۳۸٩/۱۱/۸ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

خوب و خوش و سلامت...

خدایا شکرت

شکرت خدا

الهی شکر

الحمدلله

صدهزار مرتبه شکر

خیلی ممنون خدایا

خوب و خوش و سلامت...

خدایا شکرت

شکرت خدا

الهی شکر

الحمدلله

صدهزار مرتبه شکر

خیلی ممنون خدایا

         

پ ن1:هیچ خوشم نیومد...استاد ریاضیمون اعتراض به نمره شو توی سایت فعال نکرد...یه نمره ی فاجعه ام بهم داده که معدلمو با سر کوبوند زمین...حالا که دیگه گذشته...ترجیح می دم فکر کنم اون نمره رو خودم گرفتم تا اینکه احیانا استاد اشتباه کرده...اینجوری تلخیش کمتره باور کن...

پ ن2:یه ترم گذشت!با همه روزای تلخ و شیرینش...این یه ترم شاید پر استرس ترین و پر هیجان ترین و پر تنش ترین و ...خلاصه پر از این قبیل ترین ها ی عمرم تاحالا بود.هنوز نمی تونم درمورد خوب یا بد بودنش قضاوت کنم...باید یه کم فاصله بگیرم بعد.یه کم باید بگذره...

پ ن3:توی ادامه مطلب

پ ن 4:این دوهفته از 19 دی تاحالا خیلی خوش گذشت تو خونه...خیلی...برای همینم وقت نشد بیام و آپ کنم...الانم نمی شه شرحشو بنویسم چون خیلی خیلی خیلی می شه...تازه می فهمم قدر این همه چیزیو که دارم....خوب و خوش و سلامت...تو خونه...پیش یه خونواده ی کامل...خوب و خوش و سلامت...خدایا شکرت!


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱۱/۱ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/۱٠/۱٠ ] [ ۳:٠٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

آدم وقتی خیلی دلش برف و بارون میخواد ولی به اندازه ی کافی ذوق ادبی نداره برای شعر گفتن مجبور می شه دست به همچین کارایی بزنه...این می شه که ورمی داره ترانه ی یکی از آهنگایی رو که شنیده به این روز در می آره)توی ادامه مطلبه)...این آدم یادش نیست شاعر ترانه ی اصلی اسمش چی بوده ولی اگه یه روز یادش بیاد حتما توی پ ن یه یادی ازش می کنه تا دیگه کارش سرقت ادبی نباشه...خدا اون یه آدمو ببخشه...اصلا این کار که سرقت ادبی نیست....اصلا این یه آدم اهل سرقت نیست...خدا رو خوش نمی آد...این یه آدم می گرده و هرچه زودتر اسم شاعر اصلی رو پیدا می کنه...این یه آدم از ته دلش دعا می کنه که بارون بیاد...برف بیاد...میگه ی خدایا هممونو ببخش...بارون...برف...خدایا!!!

           

پ ن ی خیلی مهم:هر چند من خیلی جدی نمی نویسم...ولی انتظار دارم کسی که میاد کامنت بذاره...نیاد نگاه کنه و بره...بالاخره آدم یه نظری داره در مورد هر چیزی...و جدی هم کامنت بذاره...البته گاهی اوقات فقط h(PG1)+ai قابل بخششه...!

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱٠/۳ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

تلخ باشم این مدلی می شوم

شیرین که باشم این مدلی...

آخرش تلخ و شیرینش یک مزه می دهد ...

--------------------------------------

پ ن١:هر چی گشتم لینک درست حسابی پیدا نکردم.دومی مستقیم نیست.اولی ام باید کلیک راست کنی و بزنی سیو تارگت از.

پ ن2:h(PG+1)+ai

[ ۱۳۸٩/٩/٢٧ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

 

دوسال پیش ناامید بودی...

پارسال زخم خورده...

امسال هم درد دوری...

اشک های اینوقت هایت خیلی وقت است خالص نیستند...

یک کم حواست را جمع کن لطفا...

بعید نیست خیلی راحت گمش کنی...

یک کم حواست را جمع کن لطفا...

[ ۱۳۸٩/٩/٢٢ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/٩/٢٢ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

هر سال...


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٩/۱٧ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

اینجا یه سری چرت و پرت هست...پیشاپیش معذرت می خوام اگه بعد خوندنش حس کردی وقتت تلف شده.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٩/۳ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

 

فاصله زیاد است و توان من اندک...

 

پروردگارا دستم را بگیر!

 

[ ۱۳۸٩/۸/٢۸ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

دلم خوش است به گل‌های باغ قالی‌ها
که چشم باران دارم زخشکسالی‌ها

به باد حادثه بالم اگر شکست، چه باک!
خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها!‌

چه غربتی است، عزیزان من کجا رفتند؟
تمام دورو برم پر زجای خالی‌ها

زلال بود و روان رود روبه دریایم
همین که ماندم مرداب شد زلالی‌ها

خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
که دل زدیم به دریای بی‌خیالی‌ها

"قیصر امین پور"

[ ۱۳۸٩/۸/٢٤ ] [ ۳:۱٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

"دلم"می خواد انصراف بدم و برم خونه...

"دلم"می خواد برم پیش دکتر و بگم این چیزای مسخره ای که به دندونام بسته رو باز کنه...

 

"عقلم" به "دلم"می گه خیلی خری به خدا!کاش یه کم عقل داشتی!!

[ ۱۳۸٩/۸/۱٥ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

قبلا فکر می کردم 3 تا وطن دارم!

حالا فهمیدم بی وطنم!

بی وطن!

-----------------------------------------------------------

پ ن 1:منظور از وطن خط های بالا وطن در ابعاد شهریه,نه کشور.

پ ن2:دیدی گفتم نمی تونم از "من" ننویسم!

[ ۱۳۸٩/۸/۱٥ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

خواستم دوباره بنویسم"من"

دیدم "او"دارد نگاهم می کند.

رویم نشد...

قرار شد همه ی "من" هایم را به خود"او"بگویم...برای خود"او"بنویسم...

دیدم قرار نیست جز برای "او" از "من" بگویم...

-------------------------------------------------------------------------

سرم را انداختم پایین و صفحه ی ارسال مطلب جدید را بستم...

باید یاد بگیرم...اینجا دفتر انشای اول دبستان نیست...

که بنویسم:"من"در ابر تاب تاب بازی می کنم...."من"و مادرم به یک کبوتر دانه دادیم..."من"...

ازین به بعد"من"ها را فقط"او" خواهد خواند...

اگر یاد بگیرم...

اگر نه باز باید بیایی اینجا و هی "من"های من را بخوانی...

[ ۱۳۸٩/٧/۳٠ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

من نمی خوام چیزی بنویسم.

یعنی اصلا حوصلشو ندارم.کلی ام کار دارم.

ولی...

چی می شه اگه همین جوری نظر بدی؟

در مورد این پست نظر ندی...در مورد کل پستام نظر بدی؟در مورد چیزی که می شه فهمید از این خط خطیا در مورد نویسنده ی این وبلاگ؟

در مورد...مثلا من چه جور آدمی به نظر میام؟

جدای از خودم...

خط خطیام چه جوری ان؟

همین جوری نگو...راستشو بگو...

نمی خوای اینا رو بگی...نگو...

فقط همین جوری یه چیزی بگو کامنتام زیاد شه!

[ ۱۳۸٩/٧/٢۳ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

یه روز میری سر قفسه کتابات.یه کتاب قدیمی می بینی که همیشه بوده ولی هیچ وقت نخوندیش.برش می داری و شروع می کنی به خوندن...خیلی خوشت میاد...تقریبا 4 صفحه می شه جمله هایی از کتاب که خیلی دوستشون داری و می نویسیشون تو دفتر اشعارو جملات مورد علاقت.

میگذره...

یه روز دیگه یه کتاب قدیمی دیگه ازهمون شاعر پیدا می کنی...می شینی و می خونیش...بازم خیلی خوشت میاد...کلی از شعراشو می نویسی تو همون دفتر...بعد میری اینترنت تا بیشتر بفهمی درمورد این شاعر...می گردی...وبلاگشو پیدا می کنی...ولی اخرین پست وبلاگ مال تقریبا 5-6 سال پیشه...چیز دندون گیر و جالبی ام توش پیدا نمیشه...یعنی زمین تا اسمون فرق داره با اون کتابایی که از شاعر مورد نظر خوندی...بازم می گردی...یهو می بینی یه جا نوشته اشعاری از مرحوم فلانی...جا می خوری!!!!با خودت می گی یه بار از یه شعرای یکی خوشمون اومدا...اینم که مرحوم شده!!!بگی نگی ناراحت می شی...

میگذره...

یه روز می ری کتاب فروشی برای خریدن کتابای دانشگاه...یه کتاب می بینی از یه نویسنده ای که تمام کتاباشو داری جز این یکی...پس کتابو می خری...وقتی می رسی خونه شروع  می کنی به ورق زدن...بعد میری فهرست اسامی آخر کتاب.می بینی اسم همون شاعر مذکور هم هست...صفحه ی...میری همون صفحه...شروع می کنی به خوندن...فلانی عضو فلان گروه بوده...فلانی...جا میخوری...بیشتر از وقتی که فهمیده بودی مرده...آخه الان دیگه برای تو ام مرده...دیگه نمی تونی حال کنی با شعراش...با جمله هاش...حتی اونایی که قبلا خیلی دوستشون داشتی...قبلا دوست داشتی یه پست بذاری تو وبلاگت و چند تا از شعراشو بنویسی.یا چند تا جمله هاشو...ولی حالا دیگه نه...اون آدم کسی نبود که فکر می کردی...یعنی یه زمانی بوده...ولی عوض شده...مثل خیلیای دیگه...دیگه نمی خوای برگردی و شعراشو بخونی...هر چند اون شعرا مال وقتی بوده که هنوز عضو فلان گروه نبوده و فلان عقایدو نداشته...دست خودت نیست...دیگه نمی تونی...چون دیگه دوستش نداری...

خوشبختانه یا متاسفانه وقتی از شخصیت و گرایشای یه نفر بدت بیاد دیگه نمی تونی از آثار هنریش خوشت بیاد...اصلا برای همین وقتی یه آهنگی از یه نفر میشنوی یا یه کتابی از یکی می خونی میری ته و توی افکارو عقاید و زندگیشو درمیاری تا بفهمی می شه با خیال راحت ازش خوشت بیاد یا نه...میشه با خیال راحت از جمله هاش اگه نویسنده باشه,شعراش اگه شاعر باشه,و ترانه ها و آهنگاش اگه خواننده باشه لابه لای نوشته هات استفاده کنی یانه...

-----------------------------------------------------------------

پ ن:خلاصم کن از عشقایی که گاهی هست و گاهی نیست....

[ ۱۳۸٩/٧/۱٥ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

دارم دیوونه می شم!

فک کن هفته ی دیگه 2 قدمیت کنسرت خواننده مورد علاقت باشه بعد نتونی بری!!!!!!!!!!!!اونم تو این اوضاع که شدیدا به یه همچین چیزی احتیاج داری!!!!!!

یکی حواس منو پرت کنه بش فکر نکنم!!!!!!

آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من می خواستم برم!!!!!!!!!!!!!!!

من اون کنسرتو میخوام!!!!!!!

آخه چرا نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳۸٩/٧/۱۱ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

روزای اول روزای گیجی بود...روزای سخت...روزای تنهایی...روزای بغض کردن ...


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٧/٦ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

همون روز اول سرماخوردم و دستمال به دست رفتم دانشگاه.در حالی که 2 دقیقه یه بار عطسه می کردم.با دماغ قرمز!

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٧/٢ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]
[ ۱۳۸٩/٦/۱٥ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

رمضان کریم...

خوشم میاد از آهنگش...یه بار بگو...رَمَضانُ کَریم...

عشق می کنم با معنیش...بهش فکر کن...رمضان کریم...

رمضان کریم...

١-

٢-...

٣-...

---------------------------------------------

پ ن:کلیک کنی بزرگ می شن.

 

[ ۱۳۸٩/٥/٢۸ ] [ ۳:٢٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

به زودی در این مکان یک...

نه

اشتباه شد

انشالله به زودی در این مکان یک سفرنامه نصب خواهد شد.

----------------------------------------------------------------------------

پ ن١:خودتم می دونی که این حق من نبود...ولی صبر می کنم...چون تو اینطور خواستی...و هنوز امیدوارم ...چون خودت بهم امید دادی...همون روز عصر که که یه جای دور بودم...تنها بودم...گریه می کردم...فقط من بودم و قرآن تو...می دونی چه قدر خوشحال شدم وقتی اونو گفتی؟؟؟؟می دونی قلبم چه جوری شروع کرد به زدن؟؟؟؟؟

می دونی....معلومه که می دونی...چقدر احمقم من که بعضی وقتاخیال می کنم فقط خودم می دونم...ولی تو می دونی که همش خیاله...که می دونم که همه چیو می دونی...که نمی دونم....

 پ ن٢:خیلی وقت پیش یه چیزایی به آخر پست قبل نه,پست قبلیش,اضافه کردم...نمی دونم کسی خوندشون یانه....

[ ۱۳۸٩/٥/۱٧ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

بعد از کنکور یه دفه اینقدر اتفاقات ریز و درشت و جور واجور افتاد که به کلم زد یه پست بذارم و بنویسمشون.ولی زیاد بودن...کی حالشو داشت!گذشت و گذشت و این اتفاقاتم هی زیاد شدن و هی ام بعضیاشو یادم رفت.تا رسید به امروز.نه...امشب!امشب بعد از حدودا 4 روز حسابی پر تلاطم...خواستم بنویسم...ولی باز دیدم زیاده...کی حالشو داره!!!ما که شدیم نمونه بارز یک عمل نکننده پشیمان به ضرب المثل کار امروز را به فردا مفکن...اینم روش!

خلاصه اینکه آخرش این شد که بیام و فقط بگم که 2 هفته میریم سفر...یعنی نیستم...همین دیگه!

-----------------------------------------------------------------------

پ ن:چرا این کامنتای بلاگفا باز نمی شه؟؟؟؟؟؟می خوام کامنت بذارم...نمی شه!می خوام ببینم این دوستانی که همیشه همون جا جواب کامنتامو میدن و قدم رنجه نمی فرمان بیان همین جا جواب بدن چی جوابمو دادن...نمی شه!آخه این چه روزگاریه؟؟؟

[ ۱۳۸٩/٥/٢ ] [ ٢:٥٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

Oh! my God! Can't...I can't understand it!

I failed....

&Now...

I'm not a conqueror...

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/٤/۱٠ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

خیلی دلم می خواست آپ کنم.یه آپ بلند بالا در مورد سالی که گذشت و سالی که میاد.ولی...نمی تونم.شاید به خاطر اینکه وقتشو ندارم.

------------------------------------- 

خدایا حالمو خوب کن...

-------------------------------------

آخر غربت دنیاس مگه نه؟    اول دوراهی آشنا شدن

-----------------------------------

این پست به دلایلی تغییر کرد.

[ ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

بکوشیم و فرجام کار آن بود     که فرمان و رای جهانبان بود

-----------------------------------------------------------------------------

پ ن1:بکوشیم علاوه بر معنای رایج به معنای بجنگیم نیز هست.

پ ن2:دقیقا نمی دونم تعداد هماوردامو.ولی فکر کنم 300-400 هزارتایی باید باشن.البته اگه سیاهی لشگرها و...بذاریم کنار فکر کنم یکی دوهزار تا بیشتر حریف جدی نمی مونن.جنگ سختیه.چون بین این همه که همه هم دارن می جنگن باید 15 ام بشم!البته قراره من فقط بکوشم و دیگه به نتیجش کاری نداشته باشم.بنابر این دلاورانه می کوشم!!!رتبم هر چی شدشد.

پ ن3:حتی اون موقعی هم که 4 سالم بود و بعد از دیدن فوتبالیستها بلوز شلوارک می پوشیدم و توپ می گرفتم دستم و به مامانم می گفتم:"مامان،مامان،من سوباسا ام!"،فکرشو نمی کردم که یه روزی همین فوتبالیست ها باعث بشه ساعت مطالعم برای کنکور بره بالا!!!!خدا خیرش بده!البته طبیعیه چون وقتی 4 سالم بود اصلا نمی دونیستم کنکور چیه!

پ ن4:برای موفقیت توی هر چیزی اول باید هیجانشو ببری بالا!این یه نصیحته!از طرف خودم برای خودم و هر کس دیگه ای که می خوندش.

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

تولد پیامبر نور و رحمت،ایمان ومعرفت،مهر و عطوفت و صلح و صداقت مبارک باد.

 

 

 

روی عکس ها کلیک کنید.

[ ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

امسال

برخلاف بیشتر کسانی که دیده ام

برخلاف خیلی ها

خیلی ها

نمی توانم خوشحال باشم

از اینکه

این روزها

این روزها

همین 7-8 روز

آخرین روزهاییست

که به مدرسه می روم

ازین به بعد

ناگهان بزرگ می شوم!

و کودکی ام به همین راحتی

تمام می شود

همین روزها

به همین سادگی

مدرسه تمام می شود

و تابستان هم که بیاید

18 سال از زندگی ام

به همین سادگی

 تمام می شود

و دوستی های دبیرستان

با بزرگ شدنمان

و با فاصله گرفتن فکرهایمان

و با رفتن یکی به فرانسه و

یکی به انگلیس و

یکی به تهران

ویکی به اصفهان

ناگهان

تمام می شود

و مدرسه ای که دوستش داشتم

و7 سال کلی از عمرم را توش گذراندم

و همکلاسی ها

که تازه حالا بعد 7 سال

احساس می کنم

برای بعضی شان دلم تنگ می شود

و همه ی سوراخ سمبه هایش

و کوه و چشمه و باد

و همه ی بچه بازیهایمان

و همهی خرده مشکلات مدرسه ای

به همین سادگی

 تمام می شوند

ولی برخلاف خیلی ها

نمی دانم چرا

نمی توانم خوشحال باشم

ازین که

تمام می شود

ولی مگر می شود روی پل ها ماند؟

پل هارا برای گذشتن ساخته اند

و مدرسه هم پلی بود که همین روزها

به همین سادگی

تمام می شود

تمام می شود

---------------------------------------------------------------

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش ازآن که باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

     چه قدر زود

              دیر می شود

قیصر امین پور

 

[ ۱۳۸۸/۱٢/۳ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

سَحَر آن است که خورشید بگوید....


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱۱/٦ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

تازگی خیلی خواب می بینم .خوابهای پریشان!!!

خواب می بینم که همین فرداکنکور دارم و هنوز هیچی نخوندم.خواب می بینم نشستم سر جلسه کنکور و دارم سوالا رو جواب می دم.سوالا تموم می شن.یه عالمه هم وقت اضافه میارم.می شینم و در و دیوارو نگاه می کنم و 5 دقیقه ی آخر یه دفه می فهمم که هنوز نصف دفترچه مونده.خواب می بینم رتبم به جای 15 شده 1500 و دارم های های گریه می کنم.خواب می بینم .....

خواب می بینم دارم بحث سیاسی می کنم و وسط بحث یهو کم میارم.خواب می بینم....

خواب می بینم همه ی کسایی رو که دوستشون دارم از دست دادم.یا خواب می بینم که دارم باهاشون دعوا می کنم.....

خیلی وقته خواب خوب ندیدم.یا حتی یه رویای صادقه!همه ی خواب هام پرن از روزمرگیام.

دلم لک زده برای یه خواب خوب. 

انگار حتی توی خواب هم بیدارم.یا شاید برعکس.

چه جوری می شه یه خواب خوب دید؟؟؟؟

[ ۱۳۸۸/۱٠/٢٩ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٩ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

ربَّنَا اَفْرغْ عَلَیْنا صَبراً وَتَوَفّنا مُسلِمینَ(اعراف 126)

بار الها!صبر و استقامت بر ما فرو ریز،و مارا مسلمان بمیران.

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ ] [ ۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

[ ۱۳۸۸/۱٠/۱٢ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

بسم رب الحسین

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/۱٠/۸ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

یا مالک یوم الدین


ادامه مطلب
[ ۱۳۸۸/٩/٢٩ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

م: هه هه هه.من جلیقه ی ضد گلوله پوشیدم. ا

پ: پس مغزتو نشونه می گیرم.کیو ا

م: کلاه ضد گلوله هم دارم.هه هه هه ا

پ: اگه داری پس چرا من نمی بینم؟اصلا اگه داری پس چرا مغزت پاشید تو صورت ع؟ ا

م: زیر مقنعمه.بعدشم اگه مغزم پاشیده بود موارد زیر اتفاق می افتاد که الان هیچ کدوم اتفاق نیافتادن. ا

1-ع جیغ می کشید 2-بقیه ی بچه ها و خانوم س هم جیغ می کشیدن 3-تو بلند بلند می خندیدی 4-من الان دیگه درحال نوشتن نبودم. ا

پ: تو الان مردی.همه ی اتفاقایی که گفتی هم افتاد ولی خودت چون مردی حالیت نیست. ا

م: خب پس اگه مردم،پس تو چه جوری می فهمی چی می گم؟ ا

پ: من نمی فهمم،تو فکر می کنی داری با من حرف می زنی.من دارم بلند بلند می خندم. ا

م: باشه،قبول،ولی یادت باشه تا چند دقیقه ی دیگه می آن می گیرنت می برن اعدامت می کنن. ا

پ: نه،من 18 سالم نشده. ا

م: دو سال دیگه اعدامت می کنن. ا

پ: نه،2سال می مونم تو زندان،وقتی بزرگ شدم ولم می کنن.(اصلاح می شم) ا

م :تا خانواده ی من رضایت ندن آزادت نمی کنن.ازون جا که اونا عمرا رضایت بدن،بعد از 2 سال اعدامت می کنن. ا

پ: نه خیر،من الان بچه ام و عقلم نمی رسه دارم چی کار می کنم.می برنم،اصلاحم می کنن،بعد آزادم می کنن تا زندگی سالمی رو ادامه بدم.به خانواده ی تو هم ربطی نداره،اونا دیه شون رو می گیرن. ا

م: اگه رضایت ندن،اعدامت می کنن.اگرم اعدامت نکنن من خودم حسابتو می رسم. ا

پ: تو مردی.یعنی دستت از دنیا کوتاس،چرا نمی فهمی؟ ا

م: دستم ازین دنیا کوتاس.از اون دنیا که کوتاه نیست. ا

پ: حالا تا اون دنیا ا

م: می رم اون جا پارتی بازی می کنم تا عزرائیل زودتر بیاد سراغت. ا

پ: 1-عزرائیل به حرف تو گوش نمی کنه 2-من به حرف عزرائیل گوش نمی کنم. ا

م: هه هه هه!1-عمرا اگه بتونی به حرف عزرائیل گوش نکنی 2-عزرائیل رفیق شفیق منه وگرنه اینقد زود نمی اومد سراغم برای همینم حتما به حرفم گوش می کنه. ا

پ: هه هه هه خواهیم دید.ها ها ها.  ا

م: خواهیم دید.هه هه هه ا

پ: سوسکت می کنم. ا

م: من که مردم،چه جوری می خوای سوسکم کنی؟ ا

پ: تو حالیت نیست. ا

م: تو که بیشتر حالیت نیست. ا

پ: این جمله ی آخرهم نشون دهنده ی همینه که تو حالیت نیست. ا

م: هه هه هه.تمام حرفاتو ضبط کردم.الان یه ضبط صوت تو جیب ع هست که داره همه ی حرفاتو ضبط می کنه.این کاغذ هم که هست.37 نفرهم شاهدتو کلاس هست.می دونی با این همه مدرک چه بلاهایی می تونم سرت بیارم. ا

پ: خوب مهم نیست،کیوم(تفنگم)40 تا تیر داره. ا

م:اگه آخرش خودتو نکشی همه می فهمن که تو همه ی بچه ها رو کشتی. ا

پ: اصلحه رو می دم دست تو،بعدخودم می گم من بیرون کلاس بودم اون روز. ا

م: باشه هرکاری دوست داری بکن.ولی دوربین مخفی توی کلاسو چی کار می کنی؟کاملا ضد گلوله و ضد انفجاره،هیچ جوری نمی تونی نابودش کنی،تازه از جاشم خبر نداری.هه هه هه. ا

پ: تو خیلی خیال پردازی،هاهاها. ا

م: هستم که هستم.به تو چه مربوطه؟؟ ا

پ: به من چه واقعا؟تو یه خیال پرداز مرده ی بی اهمیتی. ا

م: خیال پرداز مرده ی بی اهمیت؟؟؟ازین عبارت دقیقا چه منظوری داشتی؟ ا

پ: دیدی  حالیت نیست. ا

م: باشه،ولی تو بگو منظورت دقیقا چی بود؟این عبارت بیش از حد توهین آمیزه! ا

پ: تو مرده ای چون من کشتمت و بی اهمیتی چون مرده ای. ا

م: قسمت دوم جملت از بیخ و بن غلطه.چون من قبل ازین که بمیرم یه عالمه کتاب نوشتم که اگه مردم بخونن بیشتر از تمام کارایی که تو توی عمرت کردی و خواهی کرد،تاثیر دارن.بنابر این بی اهمیت نیستم چون به طور مستقیم دارم روی تفکر جهانی تاثیر می ذارم. ا

پ: تو خیلی خیال پردازی.ها ها ها. ا

---------------------------------------------------------------

پ ن:.........؟؟؟ ا

[ ۱۳۸۸/٩/٢٤ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

 

حافظ می گه:

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد

هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

 

داستان اینو مهسا می دونه.شاید یه روزی هم به بهاره گفتم.

ولی صرفا به این دلیل گذاشتمش که بعدا بیام بخونمش بخندم!

[ ۱۳۸۸/٩/٢ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

 

به خاطر معجزه ی امروز

به خاطر هشت هشت هشتاد و هشت

به خاطر میلاد هشتمین نور در هشتمین روز هشتمین ماه هشتمین سال هشتمین دهه ی این قرن...

به خاطر معجزه ای که قرار دادی تا امیدی باشد...

به خاطر اشک ها و امید ها و تپش قلب ها در این ثانیه ها....

به خاطر امیدم به این روز و به خاص بودنش و به هشت و هشت و هشت و هشت بودنش.....

به خاطر میلاد هشتمین پرتو نورت...

خدایا....

معجزه ای کن دراین روزهای عجیب زندگی ام.

...............................................................................

 

یا امامم عیدی این روز را با تمام وجود از تو چشم انتظارم...با تمام وجود...

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

[ ۱۳۸۸/۸/۸ ] [ ٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

همه ی ماه مهر یعنی همه ی چیزایی که توی ماه مهر نوشتم و پست نکردم.

همش که نه....

ولی چندتاش اینجاس....

یهو....همه باهم!

.................................................................................................

بهارش این جوری باشه ، نه امسال ، سال من نیست و
نمی دونی ، نمی دونی ، نمی دونی

(امیر پیرنهان)
.................................................................................................

یه بار توی تاریخ 6/3/88 گفتم:

در کدامین شهر               

               در کدامین روز                        

                           در کدامین لحظه

                                           راه را خواهم یافت؟

و هنوز که هنوزه این راهو پیدا نکردم.راهی که من باید برم.راهی که باید برم

The road I must take

راهی که منو به اون چیزی که می خوام می رسونه.به اون کسی که باید بشم.راهی که باید برم برای شدن و بودن و ماندن.

The way of the hero

خیلی به این فکر می کنم که راه چیه و کجاست.حتی گاهی فکر می کنم ورودی این راه خیلی وقت پیش بوده و من از جلوش رد شدم.فکر می کنم که شاید انتخابی که کردم درست نبوده.فکر می کنم که شاید راهو غلط اومدم و هیچ وقت به اون جایی که می خوام نمی رسم.به این چیزا فکر می کنم و وحشت می کنم.احساس می کنم که هنوز شروع نکرده شکست خوردم.احساس می کنم که باید تسلیم بشم.تسلیم سرنوشت.و منتظر بمونم تا ببینم چی پیش میاد ....ولی....تسلیم شدن راه من نیست.به خودم می گم تسلیم نشو...کم نیار...ادامه بده...

Don't give up

تسلیم نشو...از این جا به بعد راه توه... اینا رو به خودم می گم تا یاد آرزو هام بیفتم.آرزوهای دور و دراز و رویاهایی که مدت هاست رهاشون کردم...به یاد آرزوهام می افتم...آرزوهام...امیدهام...دعاهام...

Wish

و باز به این فکر می کنم که راه من چیه؟از کجا باید برم؟از کجا باید شروع کرد؟

از کجا باید شروع کرد؟

از کجا باید شروع کرد؟

........

پ ن:هر کدوم ازین لینکا یه آهنگن.اگه سرعت اینترنتتون کفاف می ده پیشنهاد می کنم دانلودشون کنید.

................................................................................................

 

I hate them....I hate all of them...all of them.......how a bad fate....

 

تنهایی مرثیه ی پایان ناپذیر انسان هاست....

تنهایی و عشق...

اما برای من...

تنهایی و نفرت....

نفرت از کسانی که ...

نامشان را نیز نتوانم بر زبان آوردن...و نوشتن....

می خواهم ببخشم...

می بخشم...

فراموش می کنم....

اما....

دوباره ...

خنجر خود را بر قلبم فرو می کنند....

حتی پس از سال ها....

دوباره می ایند و حرفی می زنند....

دوباره می ایند و کاری می کنند....

و دوباره زخم ها تازه می شوند...

و نفرت پایان نمی یابد....

تازه تر نیز می شود...

می خواهم ببخشم ...

می بخشم...

فراموش می کنم....

اما....

.................................................................................................

 

گریه نمی کنم ، نه اینکه خوبم
نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم
یک اتفاق نصفه نیمه ام که ، یهو میون زندگی افتادم

(حامد عسگری)

.................................................................................................

 

وقتی فاصله ها زیا می شن...زیاد...خیلی زیاد...

وقتی که  فکر ها دور می شن...دور ...خیلی دور...

وقتی که نفرت ها عمیق می شن...عمیق...خیلی عمیق...

.................................................................................................

 به پایان فکر نکن .. اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند  بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

(ناشناس)

.................................................................................................

 سال هاست که دیوار اتاقم خالیه....تقریبا از بعد اون موقعی که دیگه روی دیوار نقاشی نکشیدم....

 خیلی وقته دلم می خواد قلم مو و آبرنگ بردارم و این عکسو نقاشی کنم.در واقع این نقاشی رو یه بار بزرگ بکشمش و بزنم به دیوار اتاقم...

 بامبو

 .................................................................................................

سپیده که سر بزند در این بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید شبیه آنچه در بهار بوییدیم

پس  به نام زندگی هرگز مگو هرگز....

(پل الوار)

.....................................................................................

می خوام سکوت کنم....

سکوت...

و فقط تماشا کنم....

و فقط گوش کنم....

حرف هایم را یا فراموش می کنم....

یا می ریزم یک جایی ته دلم تا کم کم بپزد....

و فقط نگاه میکنم...

وفقط گوش می کنم....

سکوت....

سکوت...

سکوت....

 

[ ۱۳۸۸/۸/٢ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می​رود

من مانده​ام مهجور از او بیچاره و رنجور ازاو

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

او می​رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

با آن همه بیداد او وین عهد بی​بنیاد او

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

شب تا سحر می​نغنوم و اندرز کس می​نشنوم

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

 صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

 در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

 سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی​وفا

 

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می​رود

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می​رود

پنهان نمی​ماند که خون بر آستانم می​رود

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می​رود

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می​رود

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می​رود

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می​رود

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می​رود

وین ره نه قاصد می​روم کز کف عنانم می​رود

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می​رود

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می​رود

من خودبه چشم خویشتن دیدم که جانم می​رود

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می​رود

سعدی

---------------------------------------------------------

برای آن چیزهایی یا آن کسانی که می روند...اکنون می روند...

[ ۱۳۸۸/٦/٢٦ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ]

حرف هایم همه برای نگفتن است...

همه...همه...

برای نگفتن...

حرف ها....

 

حرف هایی که اشک می شوند بر چشمان روشنم به فردا

حرف هایی که آتش می شوند بر قلب گرفته ام ز دیروز

حرف هایی که برای نگفتن اند

حرف های ناگفته و ناگفتنی...

 

حرف هایم همه برای نگفتن است...

 

حرف هایم اشک می شوندو آتش و حسرت...

بغض می شوند و لبخند می شوند و فکرت...

درد می شوند و عشق،داغ می شوند و نفرت...

 

معجزه می شوند و آب می شوند بردل سوخته از ظلمت...بر دل سوخته ازحسرت...

 

فریاد می شوند ...سکوت می شوند...می مانند...می میرند....

اشک می شوند...آتش می شوند...آب می شوند...سکوت می شوند....

سکوت می شوند...

سکوت می شوند...

سکوت می شوند...

----------------------------------------------------

 

حرف هایم همه برای نگفتن است....روزی می رسد که گفتنی شوند؟؟؟؟که گفته شوند؟؟؟؟

یا برای همیشه....

حرف هایم همه برای نگفتن است؟؟؟؟؟

[ ۱۳۸۸/٥/٢٦ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
خطاطي نستعليق آنلاين