قصه ی سادگی گم شده مون...
نسیم تازه بر فراز کوهستان هنوز می وزد 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

آخرین پست وبلاگم را در مذمت آدم های ساکت نوشته ام و بعد خودم سکوت پیشه کرده ام! چه تناقض مضحکی!

-----------------------------------------------------------------

روزها و هفته و هفته ها و ماه هاست که "هیچ" ننوشته ام. نه حتی کلمه ای برای خودم به رسم قبل ترها که هرگوشه کناری از هرجایی که بشود چیزی مکتوب کرد اثری هم از من بود.

مثل بغض های فروخورده، مثل آب های پشت سد، کلمات نانوشته هم روز به روز و ماه به ماه و سال به سال بر هم انباشته می شوند. دست بی رحم فراموشی کم از آن ها به یغما نمی برد ولی بالاخره زمانی می رسد که کلمات آن قدر انباشته شوند که از قفس تنگشان به ستوه  آیند و طغیان کنند. کلماتی که رسولانند. رسولان افکار و خیالات و تجربیات و الهامات و هر آن چه که زیسته یا دانسته ام.

"نوشتن"، این کار سهل و ممتنع، آن قدر رهایش کرده ام که برایم غولی بشود کاملا لایق اجتناب. ولی قابل اجتناب هم؟نه...من که ندانم گریزگاه! هرچه قدر هم پنهان شوم باز سراغم می آید و مبارز می طلبد. مبارز؟ وقتی این همه وقت رهایش کرده ام حتما وحشی شده و دیگر رام نیست. این یار غار و رفیق عزیز برای خودش غولی شده که رام کردن و شکستن طلسمش مبارزه می طلبد.

همین سه پاراگراف را خوب است چه قدر طول کشیده باشم تا بنویسم؟ خیلی!

باید از کجا شروع کنم؟ نمی دانم!

[ ۱۳٩٥/٩/٤ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

ما آدم های منطقی، ما آدم های عاقل، ما آدم های صبور، ما آدم های آگاه، ما آدم های با بصیرت... اصلا فرض کن هر چی خوبی توی دنیاست داریم.

فرض کن ما هر چی باید می فهمیدیم فهمیدیم و هر چی باید می دیدیم دیدیم، فرض کن خیال خودمان را با اینکه "ما که می دونیم چه خبره" راحت کردیم.

فرض کن سعی کردیم کار و بار خودمان را درست کنیم و تقوای الهی پیشه کنیم و مواظب بودیم دست از پا خطا نکنیم و حق و ناحق نکنیم، فرض کن فکر کردیم شده ایم آدم های خوب داستان.

خب؟ بعد؟

چیزهایی که فهمیدیم را کجا گفتیم؟ کجا در برابر نادرستی هایی که دیدیم یکصدا شدیم و جلویش را گرفتیم؟ کجا به جای ادعا کردن عمل کردیم؟

ما آدم های جامه ی خواب بر خود پیچیده1... ما آدم های ساکت... ما هیچ وقت آدم خوب های داستان نمی شویم! ما مومن های بی دین2...ما آدم های بی تفاوت...ما که می بینم ولی هیچ کار نمی کنیم3...ما که دست به کار هیچ تغییری نمی شویم4...ما هیچ وقت آدم خوب های داستان نمی شویم!

ما آدم های ساکت...ما آدم های ساکت...ما آدم های ساکت...ما آدم های ساکت رستگار نمی شویم!

----------------------------------------------------------------------------------------

1- یا ایها المدثر، قم فانذر:آیات 1و2 سوره مدثر

2-الإمامُ الصّادقُ علیه السلام : قالَ النَّبیُّ صلى الله علیه و آله : إنَّ اللّه َ عَزَّ و جلَّ لَیُبْغِضُ المُؤْمِنَ الضَّعیفَ الّذی لا دِینَ لَهُ ، فقیلَ لَهُ : و ما المُؤْمِنُ الّذی لا دِینَ لَهُ ؟ قالَ : الّذی لا یَنهى عَنِ المُنکَرِ . .امام صادق علیه السلام : پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فرمود : خداوند عزّ و جلّ از مؤمن ضعیفى که دین ندارد نفرت دارد. عرض شد: مؤمنى که دین ندارد کیست؟ فرمود: کسى که نهى از منکر نمى کند. الکافی : ۵/۵۹/۱۵.

3-رسولُ اللّه ِ صلى الله علیه و آله : إنَّ النّاسَ إذا رأوُا الظّالِمَ فلَم یأخُذوا عَلى یَدَیهِ ، أوشَکَ أن یَعُمَّهُمُ اللّه ُ بِعِقابٍ مِنهُ . پیامبر خدا صلى الله علیه و آله : اگر مردم، ستمگر را ببینند و دستش را [از انجام ظلم] نگیرند، زود باشد که خداوند کیفر خود را شامل همه آنان کند. کنز العمّال : ۵۵۷۵ ، أقول : فی معناه أحادیث کثیرة، راجع : کنز العمّال : ۳/۶۶ إلى آخر الباب.

4-أنّ رسولَ اللّه ِ صلى الله علیه و آله قالَ : لا تَزالُ «لا إلهَ إلاّ اللّه ُ» تَنفَعُ مَن قالَها ، و تَرُدُّ عَنهُمُ العَذابَ و النِّقمَةَ ، ما لَم یَستَخِفّوا بِحَقِّها . قالوا : یا رَسولَ اللّه ِ ، و ما الاستِخفافُ بِحَقِّها ؟ قالَ : یَظهَرُ العَمَلُ بِمَعاصی اللّه ِ ، فلا یُنکَرُ ، و لا یُغَیَّرُ .  الترغیب و الترهیب : پیامبر خدا صلى الله علیه و آله فرمود: کلمه لا إله إلاّ اللّه پیوسته براى گویندگان آن سودمند است و عذاب و خشم الهى را از آنها دور مى سازد به شرط این که حقّ آن را سبک نشمارند. عرض کردند: اى رسول خدا! سبک شمردن حق آن چیست؟ فرمود: عمل به معاصى خدا آشکار شود و کسى اعتراض نکند و در صدد تغییرش برنیاید. الترغیب و الترهیب : ۳/۲۳۱/۲۳

[ ۱۳٩٥/٤/۱٠ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

تو با خدای خود انداز و کار دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

 

[ ۱۳٩٥/۳/٢۸ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

one night I was on a bus on the road. it was after some hard days. I was sad, angry, feeling lonely,afraid of future and so on...after two hours of listening to secret garden musics and thinking I was gettng calm slowly. I was watching out the window.watching darkness of night and what ever could be seen from  surrounding landscape. at the middle of the way suddenly some distant twinkling lights cought my attention...they were very familiar to me...more than most other things...far away twinkling lights in the night roads... may be it was one of my earliest memories in the life...I liked it. I thought and wonderd...that...I am doughter of travel...child of the roads...so I can't get tired! I can't surrender! I can't give up! I have to go on! from some where to another...from some day to another... I have to go on without surrender or getting tired...this is my sort of life. may be it is not easy and convenient. perhaps my goals are not easily accessible but I can't change it because it is something deep and old in my existence...traveling and withstanding its difficulties is as earliest as myself in my life...

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢ ] [ ٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

گاهی برای به دست آوردن یه چیزایی توی زندگی باید جنگید

و گاهی اولین کسی که برای جنگیدن باهاش رودر رو می شی خودتی

.

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٧ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یه کسایی یا یه چیزایی توی زندگی هستن که همیشه بودن ولی از یه جایی به بعد بیشتر دیده می شن و مهم تر می شن. اون موقع ست که آرزو می کنی کاش زودتر کشفشون کرده بودی. اون موقع ست که آرزو می کنی کاش هنوزم به قدر کافی از عمر داشتنشون باقی مونده باشه. اون موقع ست که عاشقشون می شی. اون موقع ست که چشماتو باز می کنی تا همه ی چیزای خوب اینچنینی رو زودتر کشف کنی. اون موقع ست که قدر چیزای خوبی رو که داری می دونی. اون موقع ست که همه چیزو قشنگ تر می بینی.

 

[ ۱۳٩٤/۱٠/٦ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٤/٩/۱٦ ] [ ۸:٥۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

قبلا به این باور رسیده بودم که توی روند زندگی همه چیز به سمت فروپاشی و انهدام پیش می ره. هیچ چیزی بهتر نمی شه و اوضاع روز به روز بدتر و بدتر می شه. فانی بودن ذاتی این دنیا منو به این باور رسونده بود. دیدن فرسایش ها و از دست دادن ها و پشت سر گذاشتن ها. تا اینکه یه روز، روزی که حتی دقیقا یادم نمیاد چه روزی بود، با دیدن یه فیلم یه فکری از ذهنم رد شد. اینکه آدم هایی که به ظهور منجی اعتقاد ندارن چطور در مورد آینده ی دنیا فکر می کنن؟ دنیا روز به روز به سمت تباهی و نابودی پیش می ره. انسان ها بلاهایی سر خودشون و سیاره شون میارن که قابل تصور نیست. و هیچ چیز جلوی این روندو نمی گیره. همه چیز فقط روز به روز بدتر و بد تر می شه... ولی مگه واقعیت اینه؟ ایمان و باورهای قلبیم بهم گفتن نه! من به کسی که روند رو به تباهی دنیا رو متوقف می کنه و انسان ها رو نجات می ده باور داشتم ولی توی زندگی خودم سعی می کردم همه ی معادلاتو بدون در نظر گرفتن این پارامتر حل کنم. فکر کردم شاید به زندگی خودمم باید همین طور نگاه کنم. این طور که هر چند اگه همه چیز بخواد همین طور پیش بره زندگی روز به روز سخت تر و بدتر می شه، ولی باید باور داشته باشم که زندگی من هم به حال خودش رها نشده. مثل ظهور منجی ای که انسان ها رو از قهقرایی که توش گرفتار شدن نجات می ده، توی زندگی منم خدا یه جاهایی خارج از محاسبات ماها روند رو تغییر می ده و نجاتم می ده.

اینا رو بعد ازین که به ته خط رسیدم فهمیدم. بعد ازین که برای اولین بار توی زندگیم تموم شدم و زیر بار بحرانی که گرفتارش شده بود شکستم. بحرانی که یه روزه به وجود نیومده بود، مثل ترک های روی یه سد که به تدریج به وجود میان، ولی دست آخر سد ناگهانی می شکنه. برای منم همچین اتفاقی افتاد. ولی بعد دیدم کم کم این شکستگی داره التیام پیدا می کنه. بعضی چیزا تغییر کردن و بعضی چیزا رو هم فراموش کردم. بعضی از زخم ها هم هنوز هستن و نمی دونم کی قراره بهتر بشن. ولی یه دفعه توجهم به این جلب شد که هرچند همه چیز در حال تغییره ولی لزوما در حال بدتر شدن نیست. توی یه نقطه هایی خدا منجی های کوچیک و بزرگی می فرسته توی زندگیم تا ظهور کنن و روند رو به تباهی رو تغییر بدن. و وقتی به گذشته نگاه کردم دیدم همیشه همین طور بوده. میون تاریک ترین جاهای زندگی همیشه نقطه های روشنی وجود داشتن که شاید همون موقع نمی فهمیدمشون. و توی تند ترین سراشیبی های رو به سقوط همیشه دستی بود که اوضاعو تغییر می داد و شیب منفی زندگیمو عوض می کرد.این فکرا زمانی وارد ذهنم شدن که با برآوردم از گذشته و حال، بدترین تصورها رو برای آینده داشتم و قلبم داشت توی تاریکی نبودن امید خفه می شد. یعنی وقتی که ضعف ایمانم داشت نور امیدو خاموش می کرد، یه دفعه یه جرقه، یه منجی، از طرف همون کسی که باید بیشتر ازین ها بهش ایمان می داشتم باعث شد نگاهم تغییر کنه و چراغ امید توی قلبم روشن بمونه.

----------------------------------------------------------------------

پ ن1: بعد از بیشتر از سه ماه بیشتر ازینا برای نوشتن داشتم، ولی گاهی حرف نزدن آدمو کم حرف می کنه. یکی از بی شمار جاهایی توی زندگی که فیدبک مثبت وجود داره.

پ ن2: یه سری به لیست پیوندهای وبلاگم زدم، اکثرا مدت هاست که دیگه نیستن. وبلاگا بدجوری خلوت و سوت و کور شدن. ولی با این حال می خوام هنوزم اینجا رو داشته باشم. نوشتن بدون مخاطب ام حال و هوای خاص خودشو داره.

پ ن3: خدایا! به هر معجزه ای، هر منجی ای، هر خیری که بهم بروسونی شدیدا محتاجم.

 

[ ۱۳٩٤/۸/۱٢ ] [ ۳:۱٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

این که چند وقته کمتر این جا می نویسم به خاطر اینه که تصمیم گرفتم از خوبیا و خوشیا و شادیا بنویسم، ولی خوشیا قبل ازین که فرصت کنم بنویسمشون می گذرن! غم و شادی جهان هر دو عجیب در گذرند ولی نمی دونم چرا انگار سختیا و غصه ها یهویی میان و کلی وقت طول می کشه تا بگذرن ولی خوشیا کلی وقت طول می کشه تا سرو کله شون پیدا بشه و بعدم سریع می گذرن! 

انگار هر چه قدرکه این دنیا پوست کلفت ترم می کنه بازم فایده ای نداره...

دلم برای خوشیا و شادیایی که بهم گذشت می سوزه که اینطور توی دود و سیاهی ناراحتیا گم می شن و شاید فراموششون کنم حتی...

دلم می خواست حداقل اینقدری فرصت داشتم که جایی ثبتشون کنم...

کاش غم و غصه ها هم به همون سرعت خوشیا می گذشتند...

[ ۱۳٩٤/٥/۳ ] [ ٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

1- my pillow has five layers of pillowcase.

2- I try to save all of my chats and messages.

3- one time when I was a child, I tried to use a whiteboard as an electronic board (because metals are conductive!), but it didn't work.

4- I use to count things. and the "thing" changes time by time. for example counting all the shadows in the street when I was a child. and now counting stairs and steps.

5- it's two days that I'm thinking about the fifth statment but I have no idea!please tell me if you know any crazy thing about me that I don't remember!

[ ۱۳٩٤/٤/۱ ] [ ٥:٥٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نه فراغت نشستن نه شکیب رخت بستن
نه مقام ایستادن نه گریزگاه دارم

نه اگر همی‌نشینم نظری کند به رحمت
نه اگر همی‌گریزم دگری پناه دارم

 

سعدی

[ ۱۳٩٤/۳/٢۱ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بیچارگی آدمی که راهی جز مردن نداره ولی حتی مردنشم دست خودش نیست

[ ۱۳٩٤/۳/۱۸ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

دارم تمام تلاشمو می کنم که وسط راه یهو کم نیارم. که راه خودمو برم و کاری به حواشی نداشته باشم. دارم تمام تلاشمو می کنم که به هیچ بغضی اجازه ی شکستن ندم. دارم تمام تلاشمو می کنم که از خونه بیام بیرون، سوار تاکسی بشم، پیاده روی کنم ولی به هیچ کدوم از هزار و یه چیز اعصاب خوردکنی که می بینم اهمیت ندم. دارم تلاشمو می کنم که رفت و آمدای الکی و بی نتیجه و به در بسته خوردنا از تصمیمم منصرفم نکنه. دارم سعی می کنم از ایده آلام کوتاه بیام چون گزینه های روی میزم محدود تر از اینه که بتونم انتخابی داشته باشم. دارم سعی می کنم این همه وقتی که تلف می شه رو ندیده بگیرم. دارم سعی می کنم غصه ی تلاشای بی ثمر و فرصتای از دست رفته مو نخورم. دارم سعی می کنم از خونه بیام بیرون و با وجود همه ی شرایط عجیب غریب و نادرستی که می بینم، دیوونه نشم. دارم سعی می کنم حرفای بی ربط و مسخره ای که از دور و نزدیک، غریبه و آشنا، می شنوم  رو نشنیده بگیرم. فقط دارم سعی می کنم کم نیارم. اینقدر این تلاش برای کم نیاوردن و مصمم موندن داره تمام انرژی مو می گیره که هیچ کار دیگه ای نمی تونم بکنم.

.

.

.

[ ۱۳٩٤/۳/۱٠ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

ﺍﻣﺸﺐ ﺷﺐ ﻋﯿﺪﻩ، ﻋﯿﺪﻣﺒﻌﺚ. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﯿﺸ‌‌ﺘﺮ ﺍﺯﯾﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﻣﺸﺐ ﯾﻪ ﮐﺎﺭ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺭﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺗﻤﻮﻡ ﮐﺮﺩﻡ. ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺤﺘﻮﺍﯾﺶ ﻧﺒﻮﺩ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﭘﺴﺶ ﺑﺮﻧﻤﯽ ﺍﻭﻣﺪﻡ!

ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﯼ ﺧﺎﺻﯽ ﺑﻮﺩ، ﻭﻣﺜﻞ ﺍﺯﺍﻭﻝ ﺳﺎﻝ ۹۴ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻋﺪﺩ" ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ "

ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ"ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻫﺎ"

ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ

ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﻪ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺗﺒﻠﺖ ﺗﺎﯾﭗ ﮐﺮﺩﻥ ﺳﺨﺘﻪ ﻭ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺗﺸﺨﯿﺺ ﺩﺳﺖ ﺧﻄﺶ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﻨﺪﻩ ﻭﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺻﺒﺮ ﮐﻨﻢ, ﺿﻤﻦ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﻪ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺍﻡ ﺧﻨﮓ ﻩ!

ﭼﻪ ﻗﺪﺭﻡ ﻫﻮﺍ ﮔﺮﻣﻪ!

--------------------------------------

ﭖ ﻥ: ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺖ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﺴﺖ ﻫﺎﯼ ﺯﻫﺮﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺶ ﺷﺪﻩ؟! : ﺩﯼ

[ ۱۳٩٤/٢/٢٦ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

پناه بر خدا از بلاتکلیفی و ابهام

[ ۱۳٩٤/٢/۱٤ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نوشته بود کاری انجام بده که خوشحالت کنه، رفتم تو فکر...

این جمله درسته؟

اون دوره ای که مجله خون بودم زیاد می خوندم از آدمایی که حتی کار یا رشته تحصیلی شونو به کلی عوض می کردن فقط چون تو رشته ی قبلی حالشون خوب نبوده، خوشحال نبودن...

الان توی شرایطی ام که بعضی از کارایی که از نظر عقل خیلی ام خوبن، با احساساتم و خوب بودن حالم در تناقضن. مثلا این که تجربه ی بیست ساله ی زندگی کردن توی شهری که دوستش ندارم بهم ثابت کرده که تو این شهر هرچی از خونه بیرون نرم حالم بهتر می مونه. حالا بنا به دلایلی خاک دامن گیر غربت، زنجیرشو از گردنم بر نمی داره و فعلا باید اینجا بمونم چون خانواده و خونه زندگیم اینجاس. و  تصمیم گرفتم برای رسیدن به چیزی که واقعا می خوام صبر کنم و یه سال دیگه ام خونه بمونم. خب متعاقب این تصمیم اولین پیشنهادی که بهم می شه اینه که این مدتو برم سر کار. چه از طرف خانواده چه از طرف دوستان. از نظر عقلی و منطقی سرکار رفتن گزینه ی مناسبیه. برای همین حتی خودمم بهش فکر می کنم. ولی بعد، یه دفعه که تجربه ی همه ی حال های بد و ناراحتیای بیرون از خونه تو این شهر از فکرم رد می شه، مردد می شم. آیا واقعا باید برم سر کار تو فضایی که دوست ندارم؟ کنار آدمایی که دوست ندارم؟ تو دانشگاهی که دوست ندارم؟ تو شهری که دوست ندارم؟ همین دوست نداشتن، همین حس خوب نداشتن، همین ناراحت بودنه اینقدر حس قوی ایه که حتی من که همیشه سعی کردم احساسمو له کنم و با عقلم تصمیم بگیرمو هم به زانو در میاره. راست می گن که می گن تنفر از عشق و علاقه قدرتش بیشتره. وقتی پای تناقض عقل با خواسته های دلم در میون باشه، عقل راحت تر برنده می شه تا الان که پای تناقض بین عقل و نخواستن دلم وسطه. این همه حس بد من نسبت به این شهر برای کسی قابل درک نیس و از نظر همه فقط یه حس بی منطقه. این که نمی خوام اینجا کار کنم یا ازدواج کنم اینقدر از نظر همه احساسی و الکی بود که خودمم به خودم شک کردم. تصمیم گرفتم منطقی باشم و حداقل این یه سال و خورده ای رو سر هر کاری که شد برم. بلکه بتونم با احساساتم مقابله کنم و عوضش یه تجربه ی کاری به دست بیارم. کلی با خودم فکر کردم تا تونستم خودمو راضی کنم که این کار به نفعمه و بهتره که قوی باشم و تحت تاثیر محیط کاری که ازش خوشم نمیاد قرار نگیرم و فقط روی خود کار تمرکز کنم. ولی این جمله رو که خوندم یه دفعه فروریختم! کاری رو انجام بده که خوشحالت می کنه! این کاری که من براش تصمیم گرفتم خوشحالم می کنه؟ ابدا! تجربه ی بیست سال گذشته می گه هیچ خبری از حال خوب توی این کار نیست...

نمی دونم باید چی کار کنم!

--------------------------------------------------------------------

پ ن: امروز که تو دانشکده دور هم بودیم باید عکس می گرفتیم! چرا من اون موقع حواسم نبود که حالا پشیمون بشم ازین که عکس نگرفتیم؟!

[ ۱۳٩٤/٢/٥ ] [ ٩:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

رو به رو شدن با حقیقت خیلی سخته.

دوباره برگشتم به رویه ی رویا پردازی و خیالبافی.

به این که حواسم خودمو پرت کنم تا به تلخی قضیه فکر نکنم.

دیشب یک ساعت تمام داشتم در مورد چیزی که امکان نداره اتفاق بیفته خیال پردازی می کردم با تمام جزئیات. خیال شیرینی بود! چرا خیلی وقت بود دست ازین خیال پردازیا برداشته بودم؟!

----------------------------------------------------------------------------

پ ن 1: دلم می خواست می شد یه کوله پشتی بزرگی بندازم رو دوشم و برم سفر. اول کل ایرانو بگردم بعدشم کشورای دیگه. یه جورِ بی خیال و فارغ از همه ی مسائل و مشکلات.

پ ن2: تا حالا سه تا شکست بزرگ تو زندگیم اتفاق افتاده. اولی ذاتا تاثیر مستقیم چندانی روی زندگیم نداشت ولی تا یه سال تحت تاثیرات غیر مستقیمش بودم. دومی ذاتا تاثیر مستقیم زیادی می تونست داشته باشه ولی به دلایلی تاثیرات مستقیمش حذف شد و فقط حدود دو سه سال تاثیرات غیر مستقیم ازش باقی موند. سومی از همه بدتر بود. یه شکست با تاثیرات مستقیم مهم و سنگین و گریز ناپذیر و تاثیرات غیر مستقیمی که معلوم نیست تا کی ادامه داشته باشه... نمی فهمم چرا توی مهم ترین جاها باید به بدترین نحو شکست بخورم؟! و چرا هر چی بیشتر تلاش می کنم مفتضحانه تر شکست می خورم؟!

[ ۱۳٩٤/۱/٢٥ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آدرس وبلاگم به فارسی می شه یک حقیقت. این یعنی این کلمه برام چیز مهمی بوده و بهترین چیزی بوده که موقع ساختن این وبلاگ به ذهنم رسیده.

ولی دیروز با یه تلنگر فهمیدم که خیلی وقته دارم از حقیقت زندگیم فاصله می گیرم. به جای مواجه شدن با حقایق زندگیم، کتمانشون می کنم و ازشون فرار می کنم.

امروز چیز وحشتناک تری فهمیدم. اینکه خیلی وقتا اصلا حقیقتو نمی دونم. حقیقت شرایط زندگیمو، حقیقت آدمای دور و برم، حقیقت چیزایی که می بینم، چیزایی که می شنوم. هیچی از حقیقت نمی دونم...

---------------------------------------------------------------

 

638

00:49:26,840 --> 00:49:29,340

توی دریایی از بهانه ها

...و سوءتفاهما

 

639

00:49:29,340 --> 00:49:31,770

من احساس شادی و خوشحالی می کردم

 

640

00:49:36,260 --> 00:49:38,720

حتی با این که اون خوشحالی

...فقط یه دروغ بود

 

641

00:49:39,090 --> 00:49:41,910

فکر کردم می تونم اون قدر استدلال بیارم

تا تبدیل به حقیقت بشه

 

642

00:49:45,350 --> 00:49:49,860

فکر می کردم اگه به اندازه ی کافی استدلال بیارم

اون رویاها تبدیل به حقیقت می شن

 

643

00:49:53,560 --> 00:49:56,160

ولی مهم نبود که چه قدر گوش ها و

چشم هامو بستم

 

644

00:49:56,160 --> 00:49:58,180

و مهم نبود که چه قدر

...استدلال آوردم

 

645

00:49:58,850 --> 00:50:02,790

حقیقت همون جایی که بود

باقی موند

 

646

00:50:17,220 --> 00:50:19,550

حالا وقتشه که از اون رویاها

بیدار شم

 

647

00:50:20,210 --> 00:50:22,960

مهم نیست که حقیقت چه قدر ترسناک و

...سنگین باشه

 

648

00:50:23,410 --> 00:50:25,840

.حالا وقت رو به رو شدن با حقیقته

 

[ ۱۳٩٤/۱/۱۳ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

1- قبل ازین که حرفی بزنید و وعده ای به کسی بدید همه ی جوانبشو بسنجید تا مجبور نشید بعدا بزنید زیرش.در غیر این صورت اون کسی که بهش وعده داده بودید ممکنه کم کم دیوونه بشه.

2- به کسی که می خواد مستقل باشه و به هیچ کس متکی نباشه، امر و نهی نکنید. در غیر این صورت  اون کسی که شخصیت مستقلی داره ممکنه کم کم دیوونه بشه.

3- ارزش آدما به مدتشون نیست. اگه یه بار توی زندگیتون به کسی گفتید که اگه می دونستم قراره بمونی روی دوستی باهات سرمایه گذاری می کردم، اون وقت فقط یه دقیقه فکرکنید که طرف چه حسی پیدا کرده. اگه کسی زیاد با این حرف یا مصداقای عملی غیر کلامیش مواجه بشه ممکنه کم کم دیوونه بشه.

4- از روی ظواهر امر قضاوت نکنید. اگه موقعیت جوریه که مجبور به قضاوتید سعی کنید بیشتر بفهمید و همه ی جوانبو ببینید بعد قضاوت کنید. کسی که مورد قضاوتای نادرست قرار بگیره ممکنه کم کم دیوونه بشه.

5- حواستون به آدمای اطرافتون باشه و نشونه های افکار و احساسات و شرایطشونو نادیده نگیرید. از روی کوچیک ترین نشونه ها می شه چیزای زیادی فهمید. اطرافیان کسایی که فقط درون خودشونو می بینن و بیرون از خودشونو نمی بینن ممکنه کم کم دیوونه بشن.

6- آدما رو به ندونستن یا نفهمیدن یا نتونستن متهم نکنید. چون در صورت متهم شدن یا مجبور می شن خودشونو اثبات کنن یا ام به کل می کشن کنار و در هر صورت کم کم دیوونه می شن.

7- هر حرف تلخی، هر رفتار غلطی، هر بی انصافی ای، هر تقصیری، خلاصه هر چیزی رو می شه از یه زاویه ی دیگه دید و بخشید. تا اونجایی که می شه  و حقی ناحق نمی شه،به هر دلیلی ببخشید. هم آدمایی که نمی بخشن هم آدمایی که بخشیده نمی شن ممکنه کم کم دیوونه بشن.

----------------------------------------------------------

پ ن 1:چون می خواستم هفت تا باشه مجبورم هشتمی رو توی پی نوشت بیارم!

به محض اینکه متوجه اشتباهی شدید بدون معطلی اون روند اشتباهو متوقف کنید. اشتباه رو قبول کنید و تا می شه زودتر اصلاحش کنید. وقت کمه...

پ ن2: اولین مخاطب همه ی سطور بالا خودمم. گفتم اینجا ام بنویسم شاید به درد یکی دیگه ام بخوره.

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٢ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

He will compensate

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۸ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

برنامه ریزی برای آینده رو دوست دارم. اینکه به یه سفر از مدت ها قبل فکر کنیم و براش برنامه ریزی کنیم. همون قدر که اتفاقات خوب یهویی و غافلگیر کننده خوبن، برنامه های خوب از مدت ها قبل دونسته شده ام خوبن.

خوبی بلیط هواپیما و اتوبوس اینه که می تونی یهویی تصمیم بگیری پاشی بری بلیت بخری به مقصد مورد نظر و همون وقت هر جا می خوای بری. و البته ماشین شخصی ام که همین طوره تقریبا. کاملا مناسب برای خوشی های ناگهانی و غافلگیر کننده ی از مدت ها قبل برنامه ریزی نشده.

و خوبی بلیط قطار اینه که باید از کلی وقت قبل شاید حتی نزدیک به دوماه قبل بهش فکر کنی و برنامه بریزی. توی یه روز خاص با کلی هول ازینکه نکنه جا گیرمون نیاد بری بلیت بخری و بعد تمام مدت باقیمونده تا روز سفرو با خیال خوش اون سفر طی کنی. با فکر کردن به یه نقطه ی روشن دوست داشتنی توی آینده.

عید همیشه یه ناحیه ی روشن بوده برام توی آینده. روشنی ای که می شد به امیدش زمستونای سختو زنده موند و گذروند. این روشنی وقتی بیشتر می شد که از مدت ها قبل براش برنامه ام  ریخته باشیم. و امسال هم همین طوره...با این تفاوت که سفر عید امسال با سال های پیش فرق داره.

یک ماه و هفت روز از تاریخ صدور بلیت گذشته و فقط ده روز دیگه به تاریخ حرکت روی بلیت مونده. نقطه ی روشنی که روز به روز نزدیک تر می شه... و من که هر چی می شه می گم طوری نیست، همین چند روز دیگه قراره بریم اونجا. قراره دلتنگیای دو سال و نیم جبران بشن. قراره دوباره بشینیم رو در رو کلی حرف بزنیم. از همه چی از همه جا. قول و قرارا رو تازه کنیم. غم و غصه ها رو سبک کنیم. تیرگی ها رو روشن کنیم. قراره بریم پیش امام رئوف و شفا بگیریم و از نو شروع کنیم و برگردیم. با همه ی  نور و روشنایی که به قلب زائراشون هدیه می دن برگردیم...

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۳ ] [ ۳:۳٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

می دونید که دارچین پوست تنه ی یه درخته. که البته ما همیشه پودر شده شو می خریم. ولی تیکه های پودر نشده ی پوست درخت دارچین رو هم می شه خرید. یه بار این تیکه ها رو بریزید توی هاون و سعی کنید خودتون پودرش کنید. اولین چیزی که به فکرتون می رسه اینه که فایده نداره. چطور ممکنه اینا با هاون پودر بشن؟ اگه نا امید نشید و بازم به کوبیدن و سابیدن ادامه بدید کم کم گرد نرم و یه دست ولی خیلی کمی که کوشه ی هاون جمع می شه رو می بینید. پس واقعا تاثیر داره! ولی یه خورده وقت بعد که دستتون درد گرفت و مقدار اون گرد چندان بیشتر نشد احتمالا فکر می کنید که چه قدر این وسیله برای این کار ناکارآمد و کم بازدهه. اگه به دلایلی حدود دو ساعت به این کار ادامه بدید تا تقریبا به اندازه ی یه ته نعلبکی گرد دارچین به دست بیاد اون وقت می فهمید صبر کردن و ادامه دادن و صبر کردن و ادامه دادن و صبر کردن و ادامه دادن یعنی چی.

***

درد یا بیماری ای که مدتی طول بکشه به طرز عجیبی روی زندگی تاثیر می ذاره. حتی اگه جدی و خطرناک ام نباشه (خدا نکنه که باشه!). هر چی که باشه مثلا یه تب نسبتا شدید یا مثلا گردن درد و بی حس شدن دست، وقتی طولانی می شه و هیچ جوری و با هیچ دارو و درمانی بهتر نمی شه، وقتی روند طبیعی زندگی رو مختل می کنه، آدمو به یه جور استیصال می رسونه. استیصالی که باعث می شه هر مشکل یا مسئله ی دیگه ای به حاشیه بره و کم رنگ بشه. طولانی شدن اون مشکل باعث می شه در حالی که هیچ نتیجه ای نمی بینی به روند درمان و همچنین دعا کردن ادامه بدی در حالی که حس می کنی انگار هیچ تاثیری ندارن. صبر می کنی و ادامه می دی. چون چاره ای جز امیدوار بودن به خدا نداری. وقتی بعد از یه مدت بهتر می شی و از مهلکه جون سالم به در می بری یه دفعه می بینی آدم متفاوتی شدی که می تونه صبر کنه و تحمل کنه و ادامه بده. انگار توی اون مدت داشتن روی پوستت یه زره از صبر و تحمل می دوختن...

***

فاصله های مکانی و زمانی با انسان ها یا مکان ها یا وقایع مطلوب، مثل یه سمباده ی  زبر یا حتی سوهان می مونه. بسته به زبری سوهان و همین طور زبری خود آدم، این فاصله ها هم می تونن خیلی تاثیر گذار باشن. فاصله هایی که انگار می افتن به جون یه سنگ زبر و خشن تا از توش شکل و شمایل "صبوری" رو در بیارن. شمایل آدمی که فاصله ها از پا نمیندازنش چون اراده ی حق رو می پذیره و صبر می کنه و ادامه می ده...

***

یه جا شنیدم از خدا نخواید بهتون صبر بده! چون صبر بر اثر تحمل ابتلائات به وجود میاد و خدا همینجوری یهویی یه گوله صبر نمیندازه وسط دلتون! شنیدم به جاش از خدا بخواید بهتون سعه ی صدر و شرح صدر بده. حضرت علی(ع) در توصیف کسانی که سعه ی  صدر دارند گفتند: «عَظُمَ الخَالقُ فی انفُسهِم فَصَغُرَ ما دونَهُ فی اعیُنهِم... فی الزَلازِل وقُورُ، و فِی المَکارِه صَبُورُ، و فَی الرَّخاءِ شَکُورُ. لا یَحیِفُ عَلی مَن یُبغضُ، و لا یَاثُمُ فِیمَن یُحِبُ. »
خالق و آفریدگار در روح و جانشان بزرگ جلوه کرده [به همین سبب] غیر خدا در نظرشان کوچک است... در شداید و مشکلات خونسرد و آرام و در برابر ناگواریها شکیبا و بردبار، و در موقع نعمت و راحتی شکرگزار است. نسبت به کسی که با او دشمنی دارد ستم نمی کند و به خاطر دوستی با کسی مرتکب گناه نمی شود.(1)

یعنی سعه ی صدر و شرح صدر یه چیزیه کامل تر از صبر انگار! ولی راه به دست اوردنش چیه؟

" در روایتی آمده است: « سُئِلَ رسولُ الله (ص) عَن شَرحِ الصَّدرِ ما هو؟» از پیغمبر اکرم سوال شد که شرح صدر چیست؟ « فَقال: نورٌ یَقذِفُهُ اللهُ فی قَلبِ المؤمِنِ فَیَشرَحُ صَدرَهُ وَ یَنفَسِحُ» ؛ پیغمبر فرمود: ابتدا نوری از جانب خدا در قلب مؤمن وارد می شود و بعد قلب توسعه پیدا می کند. پس شرح صدر، بعد از فتح قلب است. باید ابتدا در خانه ی دل، به روی معارف الهیّه باز شود تا بعد از ورود این معارف قلب توسعه پیدا کند."(2)

------------------------------------------------------------------------------------

(1) نهج البلاغه، خطبه ی 193

(2) رسائل بندگی (رساله ی اول: دفتر دل)

* بیت عنوان از مولوی

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٠ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

I think there's a hole in my heart: the hope vacancy

 a vast and agonizing vacancy that I can't fill it any more

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱۸ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

راضی ام از خودم.

چون هفته ی پیش وایسادم بین دو نفر و نذاشتم فاجعه ی پارسال تکرار بشه. حالا حتی اگه مجبور باشم قیمت سنگینی ام براش بپردازم.

چون دیروز وایسادم جلوی خودم و بر خلاف سال های پیش نذاشتم اون حرفایی که تو دلم بودو به کسی بزنم. حالا حتی اگه مجبور باشم ماه ها و سال ها ام نقش بازی کنم.

چون دارم کم کم یاد می گیرم سپر باشم.کم کم یاد می گیرم از اطرافیانم در مقابل خیلی چیزا و از همه مهم تر در مقابل خودم محافظت کنم.

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٧ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

I'm just very excited! very excited! I'm going to the battle next week...and I will fight! it's a real combat... I...I may be defeated...may be killed... faild... frustrated... but now I don't want to think about failure at all! it's a seriously dangerous battle but I want to think that I'm insuperable. I was getting ready for this battle from some months ago. I did somethings that I had never done before, so I achieved somethings I didn't have before. this months were unbelievably hard and unbelievably graceful! it was graceful and great becouse I could be home after all that hard years of not being home! my english is not good so I can't explain it in a comprehandable way...actually being home and being near parents is something to feel, not something to read! and it was hard becouse our home is a nice island in a dirty city. I had nowhere to go. no friends. no relatives. no sisters. and even I couldn't use my usual hobbies and distractions becouse I had to study. so I had many boring days that I could do nothing before I learn to handle this situation. I'm addicted to travelling so I tried to travel every two or three weeks like the past. I needed that short trips becouse I need to see my friends and my relatives and I need to walk in the streets of my city and watching it's beauties. that short trips took my time and my corporal energy so much but gave me spiritual energy for keep on studing. let's talk about studing. I can't say that I had never experienced it before but I can say that my expriences in this case was too little. it was something new and I liked it! it was so intresting to learn and to solve! of course I had bad days that I couldn't solve any problem and I thought I can learn nothing. I thought all of my efforts are ineffective and I will fail undoubtedly. in the invasion of desperation just one thing was effective and saved me from destroying: trusting in God. in past months I had experienced weakening strong volitions, resolving of difficulties and breaking up decisions in little but so many situations. and I think they were for reminding me that I should trust just in God. just God. and  trusting in God calmed me down  immediately. so I'm not stressed now. I'm just very excited! it's a critical point in my life. very critical! I studied as much as I could and now I need your prayers becouse my brain and my knowledge is completly unreliable. actually every thing is unreliable except God.

---------------------------------------------------------------------------------

ps1: please listen to the soundtrack that is playing. I writed this text when I was listening to it. its name is New Beginnings. and I think if I win in the next week's battle I will have good new beginnings.

ps2: don't forget to pray for me!

[ ۱۳٩۳/۱۱/٧ ] [ ٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هیچ وقت به کسی که به خاطر بی شعور بودنش از زندگیتون بیرونش کردین، فرصت دوباره برای برگشتن یا حتی پلکیدن اطراف زندگیتون ندین.

چون متاسفانه یه بی شعور همیشه بی شعور باقی مونه.

-------------------------------------------------------------------------

این کلمه ی بی شعور اینجا اصلا فحش نیست البته. اگه بشناسیدم می دونین که مودب تر ازین حرفام. منظورم معنی واقعی کلمه س. یعنی موجودی فاقد درک و شعور و عقل و فهم و...هرچی

[ ۱۳٩۳/۱۱/٦ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

می خواستم برای یه مدت طولانی هیچی ننویسم اینجا. اونقدر که یکی یا دو تا یا حتی چند نفر بیان بگن کجایی و چرا نمی نویسی! ولی خوندن کل آرشیو وبلاگم به صورت یه جا باعث شد نظرم عوض بشه. با دیدن اینکه چه قدر هر پستی می تونه یه رد پا از یه دورانی از زندگیم باشه و باعث بشه در آینده بتونم مسیری که پشت سر گذاشتمو به خاطر بیارم. و البته یه کار جنجال برانگیز دیگه م که عبارت بود از خوندن کل آرشیو وبلاگ ندا ام بی تاثیر نبود! ضمن اینکه چند وقتی سعی کردم طبق اون جمله ای که می گه دور خودت یه دیوار تنهایی بکش تا ببینی کی می شکندش( یا یه همچین چیزی! یادم نمیاد دقیق) عمل کنم. باید بگم جمله ی چرتیه! هیچ وقت بهش عمل نکنید! خیلی مسخره س ولی همه فکر می کنن شما عمدا این دیوارو کشیدین در نتیجه سراغتون نمیان! حتی خودمم وقتی ببینم کسی مدتیه نیست به این نتیجه می رسم که حتما خودش نمی خواد باشه! خلاصه اینکه به این نتیجه رسیدم فرصت دو روزه ی زندگی اون قدری نیست که به این امتحان کردنای بی مزه بگذره! همون جور که پول پول میاره، فاصله فاصله میاره! محبت محبت میاره! حرف حرف میاره! اعتماد اعتماد میاره! اگه یه جای حلقه ی این فیدبک مثبتو بشکنیم، ممکنه خیلی چیزای خوب به سرعت از دست برن!

همه ی اینا مقدمه ی این بود که تصمیمم برای ننوشتن رو بشکنم و یه یه چیز کمی تا قسمتی بامزه (البته برای خودم! نمی دونم برای بقیه ام جالبه یا نه؟) رو بنویسم.

توی ادامه ی مطلب البته

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن: این هفته توی اتوبوس اینقدر گرم بود و اینقدر اتوبوس تکون داشت که از شدت کلافگی و گرما داشت حالم بد نمی شد و خوابمم نمی برد! رفتم سراغ آهنگای توی تبلتم و secret garden ها رو که تا حالا گوش نکرده بودم پلی کردم. فوق العاده بودن! مثل آب روی آتیش تو اون شرایط. بعدا انشالله جای دیگه ای مفصل در موردش خواهم نوشت. وقتی رسیدیم رفتم دراز کشیدم تا حالم بهتر بشه. باباجانم تعجب کرده بودن. می گفتن عطیه که دائم السفره برای چی اینجوری شده پس؟! خودمم تجب کردم! یا اتوبوسا خیلی بد شدن یا من رسما دارم پیر می شم دیگه!:(

فعلا پیشنهاد می کنم این دوتا رو بشنوید:  این و این

خیلی دوستشون دارم.


ادامه ی مطلب
[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ] [ ٥:٠۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل یه مدار با شرایط اولیه غیر صفر. تا یه جایی بدون هیچ ورودی خاصی خروجی داره ولی معمولا شرایط اولیه به سرعت میرا می شن (هر چند ممکنه این شرایط اولیه یه سری تاثیرات دائمی مثلا روی فرکانس های طبیعی بذارن). ولی به هر حال شرایط اولیه میرا می شن و از یه جایی به بعد دیگه تا یه ورودی درست حسابی ندی خروجی نمی گیری.

خب تا این جای کار درسته. من یه شرایط اولیه ای داشتم که باعث می شد بدون اینکه ورودی چندانی به سیستم بدم خروجی قابل قبولی داشته باشم. و اینم قبول دارم که دیگه اون وضعیت قابل ادامه دادن نیست و الان دیگه سیستمم برای خروجی قابل قبول یه عالمه ورودی نیاز داره.

ولی غیر خطی بودن سیستمو نمی فهمم. اینو نمی فهمم که چرا هرچقدر ورودی رو زیاد می کنم، خروجی از جاش تکون نمی خوره! تا جایی که می دونم این مدار قرار نیست به این زودی  بره به اشباع! شرایط بایاس ایراد خاصی ندارن و اصولا همه ی تقویت کننده ها باید فعال باشن. ولی نیستن! دارم بیشترین ورودی کل تاریخ سیستمو بهش می دم ولی خروجی حتی یه درصدم از جاش تکون نخورده! امروز هیچ فرقی با دوماه پیش یا دوسال پیش نداره!

خب من هیچ جوری نمی تونم این سیستم غیر خطی بی حافظه ی فوق میرای مزخرفو تحلیل کنم! الان دیگه فرصت چندانی باقی نمونده و نمی دونم مثلا وقتی طی این همه وقت سیستم هیچ پاسخی نداده حالا یهو می خواد سر این یه ذره وقت چه تغییری بکنه دقیقا؟

-------------------------------------------------------------------------------------

شاید در حال انتگرال گرفتن روی مسیر بسته ای ام که هیچ نقطه ی شاخصی توش نداره. آخرش قراره برسم به صفر ولی هنوز باورم نشده و دارم نقطه به نقطه روی مسیر جلو می رم تا شاید بلکه یه جایی به یه عددی برسم! خیلی ترسناکه!

شاید یه توزیع بار نامتقارنم که به یه جایی در بی نهایت با پتانسیل صفر تبعید شده و دیگه شعاع هیچ میدانی بهش نمی رسه تا بهش نیرو وارد کنه... اون قدر دور که دیگه امید رسیدن هیچ بارقه ای از انرژیم به هیچ جریان یا باری نیست...بی اثر و بی تاثیر...

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هنوز دقیقا نفهمیده ام کدام یکی نا امیدکننده تر است: مخاطب نداشتن یا مخاطب نبودن؟

------------------------------------------------------------

پ ن: (به دلیل احتمال برداشت غلط حذف شد)

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

پست قبلی یه چیزی بود که خیلی دلم می خواست چار نفر بیان درست حسابی نظر بدن ولی خب ندادن! در نتیجه من هنوزم منتظر کامنت برای قبلی هستم هر چند دارم یه چیز جدید می نویسم!

اول اینکه دیروز حد فاصل بین ظهر تا شب خیلی خوش گذشت. بنده برای بار اول و دوستان برای چندمین بار! توی جشن فارغ التحصیلی (دانش آموختگی می گن بهش جدیدا) شرکت کردیم و کلی عکس با همدیگه و همچنین با ستون! ها انداختیم. بعدا وقتی داشتم عکسا رو به بقیه نشون می دادم همه می پرسیدن اینا ام همکلاسیاتن؟ و من می گفتم نه اینا دوستامن! و خب تقریبا هیچ عکسی تو جشن با همکلاسیام ندارم (یه عکس دسته جمعی گرفتیم الیته ولی من ندارمش). کلا اگه یه روانشناس در جریان قرار بگیره احتمالا می تونه یه مشکل روانی اسم و رسم دار برام پیدا کنه از اینکه همه ی دوستام از خودم بزرگ ترن و یه سری ویژگی های مشترک دارن که من فاقدشون می باشم.

دوم اینکه نکته ی بارز این یه ماهه ی اخیر زندگیم رخدادهای غیرمنتظره و غلط در اومدن پیش بینیا و به هم خوردن برنامه ها بوده که البته ترجیح می دم این قضیه رو بیشتر ازین باز نکنم چون شامل اتفاقات زیادی می شه که مجال گفتنش نیست اینجا. و دیروز ام ازین قضیه مستثنا نبود.  ولی امروز یه اتفاق غیر منتظره ی دیگه افتاد که باعث شد بفهمم چیزی که مدت ها روش کار کردم تا سرکوبش کنم هنوز وجود داره! اینکه با آدمایی که اصلا نمیشناسم درگیر شم و دعوا کنم و داد بزنم حتی! (نمی دونستین؟) . قبلا این اتفاق خیلی می افتاد. توی اتوبوس. توی تاکسی. توی خیابون. توی مدرسه. خیلی وقت بود که سعی می کردم در هر شرایطی آرامش خودمو حفظ کنم و مهربون باشم و اهمیت ندم و درگیر نشم و احیانا داد نزنم! و خب البته بیشتر ازون سعی می کردم از آدما و موقعیتایی که باعث می شن اونجوری بشم اجتناب کنم. ولی خب بعضیاشون اجتناب ناپذیرن و امروز بعد از مدت ها چیزی که فکر می کردم برای همیشه سرکوب شده خودشو نشون داد و باعث شد با یه راننده تاکسی ِ آ...بووووووووق دعوام بشه و داد بزنم و بیچاره اون بچه ی کوچولویی که وقتی پیاده شدم فهمیدم داشته می دیده! و این یعنی من هنوزم همون آدمی ام که با همه دعوا داره!

سوم اینکه الان فقط یه ماه مونده به کنکور. و صادقانه برای اولین بار دارم از یه چیز مشخص می ترسم...

چهارم اینکه خیلی حرف زدم. بسه دیگه.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٠ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

واقعیتش اینه که اول دو قسمت اول از فصل سه رو یکی بهم داد و دیدم و بعد رفتم کلشو دانلود کردم و نشستم از اول به ترتیب دیدم. برای همینم قسمت سوم فصل دو می دونستم قرار نیست کسی بمیره. ولی حتی این دونستن ام چیزی از تاثیر گذاریش کم نمی کرد! آخرای قسمت سوم وقتی داستان به اتهامات ساختگی و بی اعتمادی همه و خودکشی به خاطر زنده موندن دوستا می رسه واقعا تاثیر گذاره. حتی اگه بدونی اینا همش نه تنها فیلمه بلکه حتی توی فیلم هم فیلمه! و همه چیز داره طبق نقشه پیش می ره! فکر کنم بین نه قسمت سریال، اول قسمت آخر فصل دو و بعدم قسمت اول و سوم فصل سه رو از همه بیشتر دیده باشم. ترکیب موسقی متن و ماجراهای در حال وقوع و همه چی... عالیه! یه شخصیت فوق العاده باحال که طی شیش قسمت حسابی درگیرش شدی و بعد حالا در حالی که گریه می کنه با یه تماس تلفنی آخرین پیغامشو می ذاره. گوشیو میندازه کنار(مخصوصا این صحنه رو خیلی دوست دارم!) و می پره پایین! حتی وقتی اول قسمت بعدو دیده باشی ام واقعا تاثیرگذاره!

راستش عاشق این موقعیت ام! حتی قبل از دیدن این سریال عاشق این موقعیت بودم و یکی از داستانای مورد علاقه م توی خیال پردازیام این بود (و هست!) که طی یه ماجرای خیلی تاثیر گذار، همه (البته هیچ وقت دلم نیومد خانواده م ام جزو این همه قرار بدم. خانواده فرق دارن. حتی توی سریال ام خانواده ش می دونستن!) فکر کنن مُردم و بعد یهو بعد از چند وقت با یه بازگشت دیوانه وار و کمی بامزه برگردم در حالی که توی این مدت به خاطر یه سری مسائل خیلی خفن مجبور بودم مخفی بمونم!

و یکی از تیکه های جالب ماجرا ام اینه که در جریان برخوردا و حرفای اطرافیان توی مدتی که فکر می کنن من مردم قرار بگیرم! یه جورایی مثل سکانس آخر قسمت سوم فصل دوم!:دی واقعا خیلی دوست دارم بدونم دوستا و آشناها و فامیل بعد ازین که طی یه ماجرای تاثیرگذار می میرم چی در موردم می گن! خب هرچند یه عده شون ممکنه مثل قسمت اول فصل سه بعد ازین که بفهمن زنده ام بیان و تا می خورم منو بزنن ولی بازم تجربه ی جالبیه به نظرم!

خب از خیالات بیایم بیرون! واقعیت اینه که این اتفاق متاسفانه هیچ وقت نمی افته! ولی من واقعا دوست دارم بدونم وقتی بمیرم آدما سر قبرم، توی فکرشون، توی صحبت با هم دیگه یا توی وبلاگشون چی در موردم می گن! صادقانه!

 -------------------------------------------------------------------------

پ ن: بعد ازین که بمیرم(از نوع واقعی) یا این حرفا هیچ وقت به گوشم نمی رسه یا حتی اگه برسه ام بعید می دونم فایده یا تاثیری  داشته باشه. ولی الان اگه بدونم خیلی فایده داره! می شه یه پست کامل در مورد فایده هاش نوشت! ضمن اینکه الان برای دونستنشون کنجکاوم در حالی که بعید می دونم بعد از مردن دیگه حواسم به این چیزا باشه!

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٥ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امروز دو سه بار از روی عصبانیت و از شدت استیصال گفتم خدا نگذره ازین خاله خانباجیایی که می شینن دو تا خونواده رو که هیچ ربطی به هم ندارن معرفی می کنن برای ازدواج. که باعث این همه دردسر و بحث و تنش و اعصاب خوردی و گریه زاری و وقت تلف شدن می شن.

یه ذره که آروم شدم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد دیدم چه دعای بدی کردم. از خدا معذرت خواستم و گفتم خدایا از گناهای همه مون بگذر! من کی باشم که بگم از فلانی بگذر یا نگذر؟

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1:نمی دونم به خاطر درد شدید عضلات کمرم بعد از ورزش و اینکه نمی تونستم پشت میز بشینم بود یا به خاطر اون ماجرای بالا. به هر حال امروز هیچی درس نخوندم و کلی شاکی شدم از دست خودم که اینقدر راحت تحت تاثیر شرایط و اتفاقات قرار می گیرم و از مسیرم منحرف می شم! درخت بید رو دوست دارم ولی خب آدم نباید بیدی باشه که به این بادا بلرزه!

پ ن بی ریط: علی رغم اینکه خیلی قشنگن و خیلی ام طرفدار دارن، نمی تونم با این مجسمه های willow tree ارتباط برقرار کنم. چون آدماش صورت ندارن. چشم ندارن. و این خیلی ترسناکه!

[ ۱۳٩۳/٩/٢٦ ] [ ۳:٤٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

این روزا که تلوزیون پشت سر هم تبلیغات یه سری مرکزخریدهای بزرگ که چند جای کشور ساخته می شن رو نشون می ده، هر دفعه به این فکر می کنم که ای کاش فرد یا افرادی که همچین سرمایه ای دارن، روی یه کاری سرمایه گذاری می کردن که یه فایده ای داشته باشه. یه کار تولیدی مثلا. وگرنه مرکز خریدی که توش جنسای وارداتی (و نه تولید داخل) به مشتریای ایرانی (و نه توریست خارجی) فروخته می شه که هیچ فایده ای برای کشور و مردم کشور نداره.

[ ۱۳٩۳/٩/٢٤ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

اما چه قدر دلخوشی خواب ها کم است...

[ ۱۳٩۳/٩/٢٠ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

پارسال همین موقعا توی برگ ریزون پاییز بود که که مهمون خونه مون شد. و حدود یه سال پیشمون موند. تا امروز صبح که دیدیم همون طور که نشسته چشماشو بسته و خیلی آروم و بی سرو صدا برای همیشه از پیشمون رفته...

اوایل حالش زیاد خوب نبود. حسابی زخم خورده بود و برای همین حتی به ما ام اعتماد نداشت. ولی خب جای دیگه ای ام نمی تونست بره. ما ام دیدم سرپناه دیگه ای نداره برای همین یکی از اتاقای خونه رو دادیم بهش. امیدوار بودیم زودتر حالش خوب بشه و بتونه بره دنبال زندگی خودش. ولی خب یه کم که گذشت دیدیم ضربه ای که بهش خورده کاری تر ازین حرفا بوده و شاید مجبور بشه تا آخر عمرش همین جا بمونه.

احساس ما بهش دوست داشتن همراه با دلسوزی بود. براش ناراحت بودیم که اینجوری تنها و پرشکسته شده. اونم بعد چند وقت کم کم بهمون اعتماد کرد. از تابستون به این طرف دیگه خودشو قایم نمی کرد و گاهی می اومد یه دوری تو خونه می زد. یه ذره جلوی آفتاب می نشست و دوباره بر می گشت سر جاش.

گاهی وقتا آواز می خوند. ولی خیلی کم. راه رفتنش خیلی قشنگ بود. دوست داشتم وقتایی که تو خونه راه می ره یواشکی بشینم و نگاش کنم. سرگرمیش این بود که اول بپره روی یه گلدون کوتاه. بعد یه گلدون بلند تر. و بعد گلدون بزرگ مورد علاقه ش. اگه وقت استراحتش بود که همون جا می نشست. اگه نه می پرید روی شاخه های آویزون نزدیک زمین و یه کم تاب می خورد. و بعد می پرید پایین و دوباره می رفت سراغ گلدون کوچیک. گاهی وقتا با مامان می نشستیم و همین کاراشو بی سروصدا نگاه می کردیم.  خیلی کم آب و غذا بود. همین که ظرف آبش پر باشه و خورده نونا و برنجای سرمیزو براش بریزیم بسش بود. وقتایی که آبش تموم می شد یا وقتایی که دلش می خواست بیاد بیرون و در پاسیو بسته بود، می اومد پشت شیشه و هی ازین ور به اون راه می رفت. ما ام درو براش باز می کردیم یا براش آب می ذاشتیم.

یه بار بابا یکی مثل خودشو توی حیاط دیدن که بی حال افتاده بوده. اونم اوردن پیش این یکی تا بلکه حالش خوب بشه. من اون روز خونه نبودم ولی می گن گوگودی ما خیلی خوشحال بوده ازین اینکه بعد از مدت ها تنهایی حالا یکی مثل خودش پیششه. حسابی دورش گشته بوده و فکر کنم شب تا صبح یه دل سیر با هم حرف زده بودن. فردا صبحش داداشم می بینه اون مهمون یه شبه مرده و می ره که برش داره. ولی گوگودی میاد بالای سرش و پراشو باز می کنه بالای سرش و نمی ذاره. آخر گوگودی رو می گیردش و نگهش می داره تا بشه خواهرم جنازه ی اون یکی یاکریم بیچاره رو ببره بیرون. بیچاره یاکریممون خیلی تنها بود!

بچه های تو کوچه با تیر زده بودنش. بابا پیداش کردن و اوردنش خونه. بال راستش بدجوری شکسته بود جوری که حتی بعد از خوب شدن دیگه نمی تونست پرواز کنه. امروز که مرد فکر کنم بعد از یه سال دوباره تونست پرواز کنه! به داداشم نگفتیم که مرده. اگه می گفتیم ناراحت می شد. بهش گفتیم بالاخره خوب شد و پرواز کرد و رفت.

--------------------------------------------------------------------

پ ن1: این عکس و این عکس از شادروان "گوگودی" یاکریم مرحممون :)

پ ن 2: خیلی وقت بود می خواستم اینجا یه چیزی در موردش بنویسم. تا بالاخره امروز که مرد اینکارو کردم. لطفا درس عبرت بگیرید و وقتی قراره از کسی یا چیزی بنویسید نذارید برای وقتی که دیگه از دست رفته!

[ ۱۳٩۳/٩/۱٢ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

من اینو تازه امروز دیدم!

آقا واقعا من با اعتماد به سقف تعیین تکلیف می کنم برای بقیه؟ بعد اون وقت بقیه ام حساب می برن؟!!!!

داریم همچی چیزی؟؟؟!!!

[ ۱۳٩۳/٩/۳ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

رادیو آزار داره

رادیو آزار داره که توی این شرایط یهو بی هوا شروع می کنه این شعرو می خونه...

آخه چرا باید تو اون شرایط یهو رادیو شروع کنه اینا رو بگه؟ چون آزار داره!

خانوم گوینده شروع می کنه می خونه...ناگزیر از سفرم بی سر وسامان چون باد. به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد. کوچ تا چند؟مگر می شود از خویش گریخت. بال تنها غم غربت به پرستوها داد. این که مردم نشناسند تو را غربت نیست. غربت آن است که یاران ببرندت از یاد...

خب حالا که چی؟نمی شد تو اون موقعیت من این چیزا رو نشنوم؟ خودمم می دونستم اینا رو. چه نیازی بود به یادآوریش تو اون زمان خاص؟

رادیو واقعا آزار داره!

[ ۱۳٩۳/٩/۳ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

پنج سال  ازون موقع می گذره که می خواستم نامه شو پاره کنم. پنج سال ازون موقعی که تصمیم گرفتم برای همیشه ازش فاصله بگیرم.

اون تصمیم پنج سال پیش یه دفعه ای عملی نشد. یه دوستی 6 ساله یه روزه تموم نمی شه. ولی الان با قطعیت می تونم بگم دوساله هیچ گونه رابطه ای باهاش نداشتم. حتی در حد یه اس ام اس تبریک عید که معمولا برای همه می فرستم.

بعد از پنج سال ازون تصمیم و بعد از دوسال که هیچ حرفی با هم نزدیم، الان که کلی دوستای خوب دارم، الان که دیگه مثل اون روزگارا توی تنهایی عجیب نداشتن حتی یه رفیق نیستم، الان که دیگه اون آدم حتی یه گوشه ی خیلی دور از زندگیم ام نیست، حتی الان توی این شرایط آهنگ پاورلس لینکین پارک رو وقتی برای اولین بار می شنوم حس می کنم دارم برای اون می خونم و اشکم در میاد.

بعضی آدما همین طور که از زندگیت رد می شن و می رن یه خش بزرگ ام روش میندازن. اینقدر که بعد از این همه وقت با فکر کردن بهشون یه مخلوط عجیبی از نفرت و حسرت سراغت بیاد.

-------------------------------------------------------------------------------

همیشه به این فکر می کردم که اگه روزی مقابل هم قرار بگیریم و یکیمون مجبور بشه اون یکی رو از میدون به در کنه چه وضعیتی از آب درمیاد. فقط امیدوارم هیچ وقت این اتفاق نیفته. هیچ وقت.

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه دوستی ای رو که به دشمنی تبدیل بشه...

پ ن 20-9-93: الان که داشتم تاریخچه ی چتامو نگاه می کردم دیدم آخرین بار یه سال پیش با هم حرف زدیم. نمی دونم چرا فکر می کردم دو ساله. و تعجب کردم ازین که حتی تا یه سال پیش نتونسته بودم ولش کنم!

[ ۱۳٩۳/۸/٢٥ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

چند روزیست وارد صفحه ی نت وایبز (یک عدد فیدخوان) که می شم نزدیک به هزار تا عنوان خبر نخوانده را یک جا mark all as read می زنم و خلاص! خبر هایی از چند تا سایت خبری و تحلیلی که قبلا هر روز عناوین همه را می دیدم و حداقل چهل پنجاه تایشان را هم باز می کردم و با جزئیات می خواندم!

مهم تر از زمانی که با مارک آل از رید زدن اخبار برایم آزاد می شود، فکر و اعصاب و روانی ست که راحت می شود! حداقل تا 3 ماه دیگر که کنکورم را بدهم دنیا بدون اینکه من از اخبار اعصاب خورد کنش مطلع شوم تحمل کند تا شاید بعد ازین 3 ماه برگردم و دوباره اخبار جورواجورش را بخوانم!

-------------------------------------------------------------------------------

پ ن: تغییر دادن سبک زندگی و عادت ها کار خیلی سختیه که این روزا دارم به خاطرش با خودم می جنگم! اینقدر اشتباهاتی که بهشون عادت کردم زیادن که حس می کنم دارم یه تنه می زنم به یه لشگر!

[ ۱۳٩۳/۸/٢٠ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

اولش برایم جذابند و برای همین شروع می کنم به خواندن. وبلاگ هایی که یک نفر خاطراتش را می نویسد می گویم. خاطرات زندگی یا محل کار یا هر چی. ولی معمولا بعد از خواندن چند تا پست می بندمشان. فرقی نمی کند خاطرات خوب باشد یا بد. بعد از چند تا پست حالم بد می شود. چرا؟ چون من از هیچ چیز زندگی دوست و فامیلم خبر ندارم بعد دارم اینجوری در جریان زندگی کسی که اصلا نمی شناسم قرار می گیرم! این تضاد بین ندانستن چیزی که می خواهم بدانم و دانستن چیزی که نیازی به دانستنش ندارم حالم را بد می کند.

دلم می خواهد هر هفته زنگ بزنم به تک تک دختر عموها و دختر دایی ها و دختر خاله و دوستان و حتی خواهر هایم،یکی یک ساعت حرف بزنم و بفهمم چی توی زندگی و فکر هرکدام می گذرد ولی مناسبات مسخره ای که بینمان است حکم می کند هیچ وقت چنین جنایتی مرتکب نشوم. هیچ کدام هم وبلاگی که مرتب تویش از خودشان و زندگیشان بنویسند ندارند. بعد خب من که توی خانه نشسته ام و هیچ خبر درست و حسابی ای حتی از خواهرهایم ندارم، شروع می کنم به گشتن توی اینترنت و احوالات آدم هایی که هیچ ربطی به من ندارند را می خوانم.

فکر کنم همه ی آدم ها نیاز به دانستن نظرات و تجربه های همدیگر از وجوه مختلف زندگی دارند و بعضی ها هم علاقه دارند این نظرات و تجربیات را با دیگران در میان بگذارند. که اگر این طور نبود وبلاگ ها به وجود نمی آمدند. ولی خب خواندن نظرات و تجربیات دیگرانی که نمی شناسمشان، هر چند خیلی هم مفید باشد و مشعوف کننده، همیشه یادم می آورد که چه قدر از آدم هایی که باید بهشان نزدیک باشم دورم. این قدر که نه من از احوال آن ها خبر دارم نه آن ها از احوال من. نه آن ها هیچ وقت روی من حساب می کنند، نه من هیچ وقت می توانم رویشان حساب کنم. نه آن ها به من کمک می کنند نه من به آن ها. این قدر که برای غریبه ها طبیعتا غریبه باشم و برای آشنایان هم متاسفانه... غریبه!

[ ۱۳٩۳/٧/٢٩ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یک نگاه به پست های وبلاگم می اندازم. می بینم تقریبا هیچ اثری از دین و مذهب ندارند. هیچ اثری از عقاید و باورهایم اینجا نیست و به فکر افتادم که چرا؟!

دبیرستانی بودم که وبلاگ نوشتن را شروع کردم. آن موقع هیچ وقت جرئت ابراز عقایدم را در جمع دوستان نداشتم. دوره ی راهنمایی متهم شده بودم به ربات بودن، چون دوستان می گفتند تو مثل یک ربات از قبل برنامه ریزی شده فکر و عمل می کنی. در حالی که اگر کمتر از آن ها تحت تاثیر خانواده نبودم بیشتر هم نبودم. فقط مشکل این بود که فکر و عمل مذهبی تحجر محسوب می شد و غیر مذهبی بودن یا افکار التقاطی و ساز مخالف زدن، روشنفکری.

خب توی شرایطی که مذهبی بودن ارزش نبود و من هم آن قدر قوی نبودم که در هر شرایطی روی عقایدم پا فشاری کنم، نوشتنم این مدلی شد. جوری که هیچ کس ناراحت نشود. هیچ کس مخالفت نکند. هیچ بحثی در نگیرد. اینجوری هم خودم راحت تر بودم هم دوستداران بیشتری داشتم! الان گاهی که نوشته های بعضی ازین همکلاسی ها را این جا و آن جا می خوانم می بینم خیلی بیشتر از چیزی که آن زمان فکر می کردم فاصله داریم حتی! و همیشه بیهوده می خواستیم به هم نزدیک بمانیم!

ولی الان رسیده ام به نقطه ای که دلم بخواهد دوستانی داشته باشم که راحت با هم از دغدغه های دینی و فرهنگی سیاسی مان حرف بزنیم. توی این حرف زدن ها دنبال بهتر شدن و بیشتر فهمیدن باشیم. یک دوستی که بشود اسمش را گذاشت خواهری دینی. همیشه این قدر در روابطم با آدم ها سکولار بودم و این قدر آدم ها را نمی شود از روی ظاهرشان شناخت، که توی کتابفروشی یا نمایشگاه رفتن با بعضی دوستان یا در سر زدن به صفحاتشان در شبکه های اجتماعی و وبلاگستان ها تازه می فهمیدم که حدود مبانی فکری و اعتقادی شان چیست.

شکر خدا سال های دانشگاه زمین تا آسمان با دوران مدرسه فرق داشت و شرایط خیلی خیلی بهتر بود ولی همان موقع اینقدر به خاطر نظرات و اعتقاداتم حرف های درشت و آزار دهنده شنیدم و له شدم که اثرش تا الان همراهم بماند و الان دیگر جرئت اظهار نظر نداشته باشم. جدای از این ترس، فرصت عطش مطالعه ی دوران نوجوانی را به جای خواندن چهارتا کتاب درست و حسابی به خواندن چلچراغ و امثالهم گذراندم. اگر آن موقع یا حتی سال های بعدش هدفمند مطالعه کرده بودم الان وضعم این نبود. مثلا یک بار خواب دیدم دارم ولایت فقیه را به زبان انگلیسی(!) برای یک غیر مسلمان اثبات می کنم در حالی که در واقعیت هیچ وقت کمتر از اینش را هم نکرده ام چون نه جرئتش را داشته ام نه علمش را! در واقعیت هیچ وقت نه از عقیده ای دفاع کرده ام و نه عقیده ای را نقد کرده ام. در واقعیت هیچ وقت اظهارنظر نکرده ام و الان دیگر دارد حالم به هم می خورد از این موجودیت بی اثر و بی شهامت.

این قدر در مورد چیزهای مهم حرف نزده ام که نمی دانم چه جوری می شود در موردشان حرف زد! این قدر از عقایدم دفاع نکرده ام که نمی دانم چه جوری باید ازشان دفاع کرد! این قدر توی حرف ها و نوشته هایم اثری از اعتقاداتم نبوده که نمی دانم چه جوری باید درستشان کنم!

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن 1:اهل رواداری نیستیم. هیچ وقت هم نبوده‌ایم. تاریخ‌مان هیچ وقت به خودش رواداری ندیده. حتی تاریخ اندیشه‌مان. تا یکی ساز مخالف می‌زند، می‌نوازیمش. همین باعث می‌شود آدم‌ها خودشان نباشند. حتی در همین وبلاگ‌ها و شبکه‌های اجتماعی، یک نقاب «من خیلی آدم گل و دوست داشتنی‌ای هستم» می‌زنند به صورت‌شان و هی از چیزهایی می‌نویسند که متفق‌القول مورد تایید دیگران است. دیگران هم هی به‌به‌شان می‌کنند و به خاطر اینکه طرف از هیچ خطی بیرون نزده و هیچ کادری را نشکسته، هی برایش سوت و کف می‌زنند. ولی امان از وقتی که کسی پیدا شود که خودش باشد و کمی چارچوب‌ها را دستکاری کند. آن وقت است که اگر فحشش هم ندهیم، لااقل هر طور شده به نحوی آزارش می‌دهیم تا زهرمان را ریخته باشیم. پائین بودن آستانۀ رواداری‌ آسیب دارد. باعث می‌شود آدم‌های متفاوت و جسوری که می‌خواهند خودشان باشند، خسته و درمانده و گوشه‌گیر شوند و راه خلاقیت که با جسارت توأم است بسته شود. راه خلاقیت که بسته شد، جلوی حرف‌های نو را که گرفتیم، به گِل می‌نشینیم. نمی‌رویم جلو. درجا می‌زنیم. می‌شویم همینی که الان هستیم... بگذریم. در این زمینه حرف بسیار است و من هنوز از ضربات قبلی دوستان، لِه!

پ ن 2: پی نوشت اولی عینا کپی شده از جیغ و جار حروف

پ ن3: هر چند الان معتقدم آدم باید اینقدر قوی باشد که حتی جرئت طرد شدن و برچسب خوردن و محکوم شدن به خاطر باورهایش را هم داشته باشد، ولی پای عمل که می رسد ترجیح می دهم همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود و کسی از کسی دلگیر نشود.

پ ن 4: شرک خفی که معرف حضورتان هست. الان حس می کنم دچار سکولاریسم خفی شده ام! به حرف می گویم دین از هیچ یک از وجوه زندگی جدا نیست ولی در عمل سعی می کنم نوشته ها و حرف هایم در جمع، تا حد امکان از خدا و دین اثری نداشته باشد!

پ ن5: این که آدم هیچ نظری نداشته باشد از این که جرئت اظهارش را نداشته باشد خیلی بدترست. گاهی می ترسم نکند دارم می روم به سمت بی نظری و خودم حواسم نیست! این که گذاره ی همیشه درستمان به جای حرف خدا، نظر خودمان باشد هم خیلی خیلی بدتر.

پ ن6:این پستو یه بار کامل نوشتم و بعد ازین که دکمه ی انتشارو زدم با صفحه ی ورود مجدد مواجه شدم و دیدم حواسم نبوده خیلی وقته صفحه بازه و هیچیش هم ذخیره نشده! خیلی سخت بود که یادم بیاد قبلا چیا نوشته بودم و چه جوری نوشته بودم! یه بخشیش ام یادم نیومد اصلا!

[ ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ۳:۳٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

نظر خودم را می نویسم. این نظر ممکن است درست باشد یا غلط باشد. ولی خب به نظرم خیلی از زن ها و دختر ها دچار یک جور سوء تفاهم شده اند در مورد بعضی چیزها!

همه قبول داریم که بعضی چیزها با طبع دخترانه مان جور می آید و بعضی چیزها نه. و آن جایی که جور شدن باشد آرامش بیشتری هست. ولی گاهی بعضی چیزها را اشتباه می گیریم! هنرمند بودن و زیبایی آفریدن را با مشغول شدن به ظواهر اشتباه می گیریم. به جای اینکه  هنر و ایده داشته باشیم برای بهتر کردن زندگی خودمان و اطرافیان، می رویم دنبال مد و آرایش و نگرانی های مسخره در مورد سرو شکلمان. بعد تازه با این مشغولیات فکر می کنیم خیلی خانوم شده ایم غافل از این که روز به روز از هویت اصلیمان دورتر می شویم. همیشه خیاطی دوست داشتم و گهگاهی هم برای پیدا کردن ایده چرخی بین سایت ها می زنم. و این میان گاهی وبلاگ هایی هستند که واقعا حال آدم را بد می کنند. مثلا وبلاگی که خیلی هم بازدید کننده داشت و در نظر اول با توجه به عنوانش به نظرم جالب آمد. ولی هرچه بیشتر خواندم بیشتر دلم سوخت برای زن ها و دخترهایی که اینقدر زیاد و به هر قیمتی می خواهند فقط خوشگل باشند! خوب دیده شوند و به خاطر ظاهرشان مورد تایید دیگران قرار بگیرند! بعد هم با خودشان فکر می کنند هرچه بیشتر به خودشان برسند و ظاهر بهتری داشته باشند خانوم ترند!

گاهی اینقدر غرق در ظواهر  و در بند نظر دیگران و مشغول به اجسام  شدیم که یادمان رفت روح مردانه و زنانه ندارد! شاید طبع زنانه با آرایش کردن اندکی سر کیف بیاید  ولی روحمان چه؟ روحمان را فراموش کردیم و به جای خواندن و فکر کردن و یادگرفتن رفتیم سراغ  نمایش دادن و تو چشم کردن و مقایسه کردن. توی گرانی ها هیچ وقت از لباس و لوازم آرایشمان به بهانه ی طبع ظریف و لطیف دخترانه! کم نگذاشتیم ولی به بهانه ی همین گرانی کتاب را به کل از خریدهایمان گذاشتیم کنار. این که توی خانه یک بوفه گذاشتیم با چه شکوه و جلالی و خانوم بودنمان را با ظرف و ظروف کریستال فراوان جدید و برق انداخته مان نشان فک و فامیل دادیم هیچ، هر وقت رفتیم جایی که دکوری هایشان جدید نبود یا هر روز برق انداخته نشده بود کلی حرف پشت سر خانوم خانه زدیم.

غذای اشتباهی به خورد طبع لطیفمان دادیم و ذائقه اش را خراب کردیم. به جای این که با لذت فهم و تدبر در معانی و حقایق سیرش کنیم، با ظواهر کم اهمیت سرش را گرم کردیم.

موقعی که خواستیم برای ازدواج آماده شویم به جای اینکه رشد کنیم، اخلاقمان را بهتر کنیم، به سلامتی جسم و روحمان هم زمان توجه کنیم و مهارت های زندگی کردن را یاد بگیریم، رفتیم دنبال خوشگل تر شدن. هنوز هم وقتی به حرف های زن میانسالی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود و مثلا نصیحتم می کرد فکر می کنم خنده ام می گیرد. خنده ی تلخ. می گفت اینقدر خودتو توی چادر نپیچ اینجوری هیچ وقت نمی تونی ازدواج کنی! و تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل!

حتی در تشخیص کارهای مردانه هم به نظرم بعضی چیزها را اشتباه گرفتیم. خیلی هایمان هیچ وقت دل به ریاضی و فیزیک و منطق و مسئله حل کردن ندادیم چون فکر کردیم دخترانه نیستند و فقط به درد مردهای مهندس سیبیل کلفت می خورند! در حالی که همین مسئله ها را اگر با دل و جان حل کرده بودیم و تفکر منطقی را یاد گرفته بودیم، توی جریان زندگی هم خیلی منطقی تر برخورد می کردیم و هوشمندانه تر مسائل را حل می کردیم. لذت حل مسئله مردانه و زنانه ندارد که! مسئله هم که همه جای زندگی هست. ایده زدن و راه حل پیدا کردن. ما فقط با ترس الکی و فرار از ریاضی و منطق فرصت تمرین کردن و بهتر شدن را از دست دادیم.

نمی دانم این همه اشتباه توی شناخت مصادیق چیزهایی که با دختربودنمان جور باشد از کجا آمده. کسی این ها را عمدا اشتباهی یادمان داده یا خودمان غفلت کردیم و اشتباه فهمیدیم؟! به نظرم اینکه دختر بودن را با سطحی بودن اشتباه بگیریم همانقدر مسخره است که مثلا پسر بودن را با لات و قلدر بودن!

توی این دنیای وانفسا، حداقل یک زن مسلمان نباید به بهانه ی لطیف ماندن، ضعیف بشود!

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن: این متن خیلی ناقص و خامه. به بزرگی خودتون ببخشید. یه فکری بود که رد شد و این اثر ازش موند. مثالای خیلی بیشتری می شه آورد از چیزایی که به عنوان دخترونه و زنونه بودن سرمونو باهاشون گرم کردیم در حالی که کارای اصلیمون زمین موندن! و چیزای مفیدی که با سوء تفاهم لطیف نبودن و دخترونه نبودن ازشون دور موندیم در حالی که برامون لازم بودن! خوشحال می شم نظراتتونو در راستای تکمیل بحث یا حتی ردش بدونم!

پ پ ن: نظرات تکمیلی زیر باز نشر پست در لینک زن

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

خیلی حس خوبی داره. تمام کتابام، تمام کاغذام، تمام وسایلم، تمام لباسام، همه و همه همین جان. توی همین اتاق. دم دستم. جلوی چشمم. هر کدومو بخوام فقط کافیه برم سراغش. چهارسال بود که هر تیکه شون یه جا بود. ولی الان همشون یه جا کنار همند. و البته معلوم نیست تا کی همین جور بمونه. یه سال؟ کمتر از یه سال؟

کاش می شد یه روزی ام همه ی آدمای زندگیم، که الان هر کدوم یه جایی ان، همه می اومدن یه جا نزدیک هم. نزدیکم. جلوی چشمم. هر کسو می خواستم ببینم راحت می رفتم و می دیدم. به اندازه ی کل عمرم آدمای زندگیم هر کدوم یه جا بودن و نمی دونم اصلن روزی می رسه که حداقل اونایی که بیشتر دلم براشون تنگ می شه یه جا نزدیک هم و نزدیک من باشن؟

------------------------------------------------------------------------------

پ ن: گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست.......در و دیوار گواهی بدهد کاری هست!

[ ۱۳٩۳/٧/۱۳ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وقتی یه دوره تموم می شه، فقط بدی ها و ناخوشی هاش نیستن که تموم می شن. تمام خوبی ها و خوشی هاش ام تموم می شن.

فکر کنم برای همین بود که بر خلاف انتظارم، بعد از دفاع پروژه و تموم شدن دوره ی کارشناسی، نتونستم آهنگ وبلاگمو عوض کنم و اون آهنگ شادی که از قبل انتخاب کرده بودمو براش بذارم.

[ ۱۳٩۳/٧/٤ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

برامون دعا کنید لطفا

لطفا

لطفا

لطفا

[ ۱۳٩۳/٦/۳۱ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

زندگی آدما گاهی اینقدر با هم فرق داره که جای هیچ مقایسه ای نمی مونه. ولی خب این مقایسه کردن درد بدیه که گاهی دست از سر بعضیا بر نمی داره... و همین مقایسه کردناس که خود اون آدم و همین طور اطرافیانشو بیچاره می کنه...

---------------------------------------------

کسی می دونه داروی این درد چیه؟

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

در شبیه سازی یه سیستم توی سیمولینک متلب و دیدن خروجی های مدار روی اسکوپ و اسپکتروم آنالایزر لذتی هست که توی هیچ چیز دیگه ای نیست!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٧ ] [ ٤:٠٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

1- دیروز توی خونه فهمیدم گاهی اوقات دیدگاه یه نفر راجع به یه قضیه ای می تونه اینقدر آزار دهنده باشه که آدم تا چند روز هر وقت یادش بیاد بخواد بره بمیره. مخصوصا اگه اون دیدگاه متعلق به یه آدم نزدیک و عزیز ام باشه.

2- امروز توی دانشگاه فهمیدم با بعضی از آدما همیشه باید از موضع بالاتر بودن بر خورد کرد. آدمایی که وقتی مشکلتو می بینن به جای درک و کمک کردن، مسخره و تحقیر می کنن. جلوی این آدما تواضع معنی نداره. کمک خواستن معنی نداره. همیشه باید بهتر و قوی تر باشی.

3- امروز توی دانشگاه فهمیدم دیگه نمی تونم تنهایی برم گردش و خرید، حتی اگه به شدت حوصله م سر رفته باشه. مثل اون سالی که هر روز بستنی می خوردم و بعد تا چندین سال از بستنی بدم میومد. این چند سال اون قدر تنهایی بیرون رفتم که دلم می خواد تو خونه بمونم بپوسم ولی تنهایی نرم بیرون!

4- دیروز توی خونه فهمیدم آدمایی که دور و برمون می بینیم چه قدر روی دیدگاهامون نسبت به مسائل تاثیر می ذارن. پس از اون جا که محدودیت های زمانی و مکانی و... اجازه نمی ده با آدمای بیشتری آشنا بشیم تا دیدگاهامون گسترش پیدا کنه، بهتره هیچ وقت از استقرا برای تحلیل مسائل انسانی استفاده نکنیم. یادمون بمونه همه چیز اینی نیست که ما می بینیم. خیلیا یه جور دیگه ان. تجربه خیلی مفیده ولی مشکل اینجاست که تجربه های ما هر قدر هم زیاد باشه محدوده!

5- دیروز توی خونه فهمیدم چقدر دردناکه مجبور به انجام کاری باشی در حالی که باهاش مخالفی فقط به خاطر این که یه دختری. فقط به خاطر اینکه همراه خانواده ت نیستی. فقط به خاطر ترس یکی دیگه از حرف و حدیثای یکیای دیگه.

6- امروز توی دانشگاه فهمیدم شاید اگه دختر نبودم خیلی خیلی خیلی خوشبخت تر بودم.

----------------------------------------------------------------------

پ ن 1: موارد 2 و 3 کاملا بی ارتباط با بقیه ی موارد هستند. ولی بقیه ی موارد می توانند به هم مرتبط باشند.

پ ن2: اگه اینقدر علاقه به نگه داشتن چیزای باارزشم نداشتم این وبلاگو بعد از سیو کردن آرشیوش منهدم می کردم. از نظر فنی وبلاگی که نه بازدید کننده داره و نه کامنت باید منهدم بشه.

[ ۱۳٩۳/٦/۱۱ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

آدم وقتی یه تصمیمی می گیره،باید روی تصمیمش بمونه. شک نکنه. دودل  نشه. وا نده.

ولی من همچین آدمی نیستم. همه ام بهم می گن که به اندازه کافی قاطعیت ندارم...

نمی دونم چه جوری باید باشم که قاطع باشم. که به تصمیمام پایبند بمونم. نمی دونم این یه چیزیه که تو شخصیت آدمه یا چیزیه که باید به دستش بیارم؟ اگه به دست آوردنیه چرا با وجود خواستنش نتونستم؟

------------------------------------------------------------------------------------

پ ن بی ربط: می خوام بکشم کنار. از اینکه قرار نیست کسی چیزی بهم بگه و حتما باید با پرسیدن و خواهش کردن خبرا رو بشنوم خسته شدم. می خوام بکشم کنار و دیگه هیچ سوالی نپرسم. فکر کنم اینجوری بهتر باشه.

[ ۱۳٩۳/٦/٦ ] [ ٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

همیشه شغل هایی مثل پزشکی و دندانپزشکی و امثالهم یک جذابیت خیلی پررنگ برایم داشتند: ارتباط با انسان ها

اینکه آدم های مختلف و قصه هایشان راببینی، مستقیما برایشان مفید باشی و احیانا در برخورد با این آدم ها ماجراهایی هم پیش بیاید.

برای همین هم مدتی شده رفته ام توی فکر که ببینم من با یک رشته ی مهندسی (که در آن حتی با یک لپ تاپ پشت میز می شود کار کرد) چه طور می توانم مستقیما با آدم ها در ارتباط باشم و احیانا یک فایده ای بهشان برسانم؟

---------------------------------------------------------------------------

پ ن: عنوان مطلب را بر عکس هم می شود خواند. به عنوان تنها جوابی که تا حالا برای سوال بالا پیدا کردم...

[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هفته ی پیش


ادامه ی مطلب
[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

بعد از سه تا پست ناراحت پشت سر هم دیدم دارم از تابستون به این خوبی یه رد غمگین و ناشکرانه به جا می ذارم که اصلا خوب نیست! برای همین با اینکه تعداد نظرات پستای قبلی هیچ کدوم به حد نصابی که معمولا منتظرش می مونم تا پست بعدی رو بذارم نرسیده می خوام بازم بنویسم! ولی این دفعه یه جور دیگه...

به نظرم هیچ خوشبختی ای بیشتر ازین نیست که هر روز خانواده تو ببینی، باهاشون حرف بزنی، کنارشون نفس بکشی و هر لحظه ای که بخوای بتونی بری کنارشون. این خوشبختی تکمیل ام می شه وقتی این خانواده سالم و خوشحال ام باشن. به نظرم من الان این خوشبختی رو دارم پس دیگه جای هیچ گله ای نیست. باید برم کلی اسغفار کنم بابت گله و شکایتام به خدا وقتی این همه نعمتایی بهم داده که نه لیاقتشو داشتم و نه از پس شکرش بر میام! همیشه توجیه خودم جلوی خدا موقع این گله گذاریا اینه که یه بچه ی کوچیم هر چه قدرم زندگی خوب و خوشبخت و کاملی داشته باشه وقتی بخوره زمین و دردش بیاد می زنه زیر گریه. بعد مثلا حالا این ناراحتیای گاه گاه به خاطر اینه که مثل اون بچه دردم اومده نه چیز دیگه ای...

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل این آدمایی که توی فیلما نشون می ده بعد از سال ها زندگی توی یه جزیره ی دورافتاده بر می گردن و به نظرشون همه چیز عجیب غریبه و نمی تونن درست ارتباط برقرار کنن با آدما و مناسبات و شرایط و وقایع. همچین حسی دارم موقع دیدن فامیل و دوستا بعد از مدت ها خونه بودن. انگار توی همین مدت کوتاه دنیا و آدماش خیلی پیچیده تر شدن در حالی که من توی آرامش جزیره ی کوچیکمون همون جوری ساده مونده باشم...

---------------------------------------------------------------------------------

پ ن ی بی ربط: می دونم که حق ندارم هیچ توقعی از هیچ کسی داشته باشم ولی عصبانی شدنم دست خودم نیست وقتی به همه ی آدمایی فکر می کنم که برامون عزیزن ولی این همه سال هیچ وقت نخواستن یا نتونستن که ذره ای از بار این تنهاییا رو کم کنن، حتی توی شرایط بحرانی... همه اینقدر سرشون شلوغه که هیچ وقت فکر نمی کنن شاید یه عده توی یه جزیره ی دورافتاده همیشه چشم به راه باشن...

[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

گاهی اوقات توی زندگی مجبور می شی تصمیمایی بگیری که غلط نیستن. بهترین یا شاید تنها انتخاب موجودن. ولی نمی تونی یه عمر وایسی و دلایل درست بودنشو برای همه توضیح بدی. در حالی که کسی که دلایلتو بدونه بهت حق می ده ولی کسی که ندونه بهت حق نمی ده. سه تا راه داری. یا اصل اون تصمیمو برای همیشه یه راز نگه داری، یا بدون پنهان کردن چیزی بی تفاوت به حق دادن یا ندادن آدما زندگی کنی، یا ام همیشه در حال توضیح دادن باشی.

خیلی دلم می خواست آدمی بودم که می تونستم راه دومو انتخاب کنم. ولی توی تمام موقعیتای پیش اومده یا راه اولو انتخاب کردم یا راه سوم. در حالی که هم راه اول هم راه سوم از درون آدمو خورد می کنه. هم نگه داشتن یه راز خیلی سخته هم توضیح دادن و قانع کردن همه.

-----------------------------------------------

متنفرم از تصمیمایی که این جوری آدمو برای همیشه تحت فشار نگه می دارن...

متنفرم از شرایطی که آدمو به این تصمیما می رسونن...

متنفرم از این که گاهی حس می کنم واقعا دیگه هیچ راه خلاصی نیست...

----------------------------------------------------------------------------------

پ ن: از نزدیک ترین تصمیم این جوریم به امروزم 7-8 ماه می گذره و از قبلی تر هاش چندین سال... ولی اینقدر همه چیز ادامه دار و بی راه رهاییه که حتی فکر کردن بهشون و نوشتن این سطور بالا هم ناراحت کننده بود...

[ ۱۳٩۳/٥/۱۳ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

 

خیلی دلم می خواست این چند روز تعطیلی عید با خوبی و خوشی یه مسافرتی می رفتیم و فامیلامونو می دیدیم... تازه کلی ام فکرشو کرده بودم که وقتی رفتیم اونجا چی بپوشم! ولی نشد...چون ما کس و کار و فامیل نداریم... یعنی داریم ولی از بس دوریم از هم می شه فرض کرد که نداریم!

---------------------------------------------------------

نگو شرط دوام دوستی دوری ست باور کن

همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

http://bayanbox.ir/id/1354584636320681778?info

[ ۱۳٩۳/٥/٩ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

در واقع همه چیز از اون جا شروع شد که دیدم این وبلاگای بلاگ بیان چه قد ترتمیز و خوشگلن و بیشتر شکل سایتن تا وبلاگ. در نتیجه منم دلم خواست. در نتیجه رفتم اون جا یه وبلاگ جدید ایجاد کردم که در رابطه با یه چیزایی کلا متفاوت از اینجا توش بنویسم. ولی قبل ازین که چیزی توی اون وبلاگ جدید بنویسم فهمیدم می شه همین وبلاگم به کلی انتقال بدم به اون جا یا به قول خودشون مهاجرت کنم! در نتیجه این کارو کردم. ولی مشکل این بود که این قالب وبلاگمو خیلی دوست دارم در حالی که اونجا هیچ قالبی که به این وبلاگ بخوره نبود. در نتیجه یه فکر احمقانه به سرم زد! این که در حالی که تا حالا هیچ کد قالبی رو ذره ای ویرایشم نکردم، برم و کد css یکی از قالبای موجود در اونجا رو تغییر بدم تا شکل این قالب بشه...گرفتن این تصمیم همانا و ریختن 5 ساعت وقت گرانمایه به پای این کار همان.

نتیجه ی کار هم شد این

ولی خب آخرش حس کردم اون قدر خوب نشد که به کل این جا رو ول کنم و برم اون جا!

در نتیجه تصمیم گرفتم فقط مثل این سایتای معروف که دامنه شونو با همه ی پسوندا ثبت می کنن، اونجا ام یه نسخه ی دیگه مشابه همین جا باشه.

و اما اون یکی وبلاگ جدید! هر وقت تعداد پستاش به پنج تا رسید آدرسشو می دم خدمتتون!

---------------------------------------------------------------------------

پ ن1: بعضی وقتا که یه کار فوق العاده مهم مثل پروژه کارشناسی داشته باشی ناگهان تصمیم می گیری بهترین ساعت های یه روز یه کار فوق العاده غیر مهم مثل ویرایش کد وبلاگ انجام بدی... اونم زمانی که کلا همون چند ساعت خیلی محدود از روز اون قدر انرژی داری که بشینی سر پروژه... خودت می دونی دیوانگی محضه ولی متاسفانه راه درمان این دیوانگی رو بلد نیستی!

پ ن2: آخه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!!!

پ ن3: دعا کنید خدا عقل بده بهم! حداقل اونقدری که این پروژه رو به موقع و به خوبی و خوشی و سلامتی تموم کنم!

پ ن4: ولی خداییش این بلاگ بیان خیلی محشره! تا حالا کار ایرانی توی این حوزه به این حد حرفه ای و باحال ندیده بودم!

[ ۱۳٩۳/٥/۱ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

توی روابط خانوادگی، روابط دوستانه، روابط اجتماعی، کلا همه ی روابط، صبر کردن چیز بی نهایت مفیدیه!

معمولا بیشتر سوءتفاهمات بعد از یه مدت* برطرف می شن...پس بهتره آدم صبر کنه و همون موقع واکنشی نشون نده که بعدا پشیمون بشه.

و البته صبر کردن همچین کار آسونی ام نیس!

------------------------------------------------------------------------

پ ن1: می گن بی خبری خوش خبریه... ولی برای من صبر کردن توی بی خبری از آدما یکی از کارای خیلی سخته! یعنی اگر خبر داشته باشم از حال و روزشون، مسلما می تونم درک کنم و درست رفتار کنم ولی وقتایی که خبر نداشته باشم همش توی برزخ بین صبر کردن یا واکنشای عجیب غریب نشون دادن گیر می افتم!

پ ن2: امروز تصمیم داشتم یکی از همون واکنشا رو نشون بدم. ولی با خودم گفتم باید صبر کنم. کمتر از پنج دقیقه بعد اتفاقی افتاد که هزار بار خدا رو شکر کردم برای اینکه صبر کردم و واکنشی نشون ندادم!

*: این یه مدت خیلی رنج وسیعی داره البته! مورد داشتیم در حد چند سال!

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هرچی چهارسال پیش باشوروهیجان وصف ناپذیر این بازی های جام جهانی رو می دیدم،عوضش امسال اولین بازی ای که نشستم ببینم بازی شصت و یکم جام بود! دومیشم شصت و دوم. سومیشم می شه فینال!

هعی! چه شب ها که با وجود صدای جیغ و فریاد ملت حاضر در سالن تلوزیون، نشستم توی سالن مطالعه درس خوندم. آخرشم نمره هام شد همین افتضاحات کنونی... فک کنم بهتر بود می رفتم فوتبال می دیدم!حداقل غصه نمی خوردم من که این همه خوندم پس چرا اینجوری شد! صاف صاف می گفتم عوض درس خوندن نشسته بودم فوتبال می دیدم!

ولی خداییش نمی دونم امسال جام جهانی واقعا خیلی بی مزه بود یا من یه چیزیم شده که ازون وضعیت چهارسال پیش رسیدم به وضعیت امسال؟!

---------------------------------------------------------------------------

چهارسال...خداییش یه عمره واسه خودش! که هیچم به چشم به هم زدنی نگذشت...!

[ ۱۳٩۳/٤/٢٠ ] [ ٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٤/۱٢ ] [ ٦:٤۱ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

فقط بعضی از اتفاقاتن که بعد از افتادنشون کاملا خوشحال یا کاملا ناراحت می شی... خیلی از اتفاقات هستن که بعدش حتی خودتم نمی دونی چه حسی داری. یه اتفاقاتی مثل چیزایی که الان در جریانن...

مثلا امتحانای آخرین ترمو می دی و میای خونه. خوشحالی که تابستون شروع شده. که اومدی خونه پیش خانواده. که امسال برای خونه بودن فقط تا شهریور وقت نداری و لازم نیست اول مهر دوباره بری. ناراحتی از این که امتحانا رو اینقدر وحشتناک بد دادی. از این که حالا سخت تر از قبل دوستاتو می بینی. آخرش نمی فهمی خوشحالی یا ناراحت ازین که چهارسال خوبی و بدی رو پشت سر گذاشتی.

مثلا خواهرت کنکورشو می ده. خوشحالی که بالاخره کنکورشو داد. که بالاخره می تونید با هم کلی آتیش بسوزونید. که بالاخره این سالو پشت سر گذاشت. ناراحتی که اینقدر ناراحته. که اونجوری که باید می شده نشده. که دو روزه هی گریه می کنه. یاد حال خیلی بد خودت بعد از کنکور می افتی...

مثلا یکی از دوستات ازدواج می کنه. خوشحالی که  شریک و همراه زندگیشو پیدا کرده. که بالاخره قراره دلشو اهلی کنه و متاهل بشه. که انشالله متعاقب این تاهل هزار جور خیر و برکت میاد تو زندگیش. ناراحتی که مجبوری ازین به بعد با احتیاط تر سراغشو بگیری چون می دونی احتمالا هزار جور گرفتاری و مشغولیت داره.

----------------------------------------------------------------------------

بعضی چیزا ام هستن که کاملا خوشحال کننده ن. مثلا اینکه ماه رمضون شروع شده و از امروز دسته جمعی روزه می گیریم!

همگی التماس دعا!

[ ۱۳٩۳/٤/۸ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

تازگی بخش خسته ی درونم شروع کرده به اظهار نظر درباره ی همه چیز. کلا از همه ی کارهای من خسته شده و دارد اعتراض می کند. از این همه سرزنش و تحقیر و احساس شکست که هر روز نثار خودم می کنم خسته شده. از اضطراب و تنشی که خودم برای خودم درست کرده ام خسته شده. از این همه جنگیدن با وقایع موجود. از این همه تلاش برای نگه داشتن چیزهایی که دارم از دست می دهم. از این همه تلاش برای تغییر دادن نظر و رفتار بعضی آدم ها در مورد بعضی چیزها. از این همه اشتباه روی اشتباه که حالا شده کوه اشتباهات. از بی برنامگی و بی هدفی. از پشت گوش انداختن ها و فراموش کردن ها. از این همه تقصیر که افتاده گردنم. از اینکه مثل اسفند روی آتش شده ام و هیچ جا بند نمی شوم.

 

این که همه ی تقصیر همه ی این خستگی ها گردن خود خودم باشد خیلی دردناک ست و برای همین گاهی سعی می کنم بخشی اش را بیندازم گردن شرایط یا آدم های دیگر. ولی خودم هم می دانم که این ها همه ش فرافکنی ست و حتی اگر جایی قربانی شرایط بدی شده باشم هم در واقع خودم خودم را توی آن شرایط انداخته ام.

 

خودم که از خودم خسته می شود دیگر نمی دانم باید چه کار کرد. نه می شود کسی را سرزنش کرد نه می شود از دست کسی یا چیزی عصبانی بود نه می شود رفت یقه ی کسی را گرفت و ازش جواب خواست نه هیچ کار دیگری. مثل مشکلات خانوادگی می ماند. مثل بی پناهی کسی که پشتوانه و تکیه گاهش خانواده اش باشند و بعد توی خانواده هم همه چیز بریزد به هم و دعوا بشود مثلا.

دورانی شده که هیچ کس حتی خودم طرفدار خودم نیست...حتی "تنها با خود برجا ماندم" را هم نمی شود زیر لب زمزمه کرد...چون الان خودم هم دیگر طرف من نیست... تنها بی خود...

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٩ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مثل اینکه کم کم باید واقعا جمع کنم و برم

دوستان...نمی خواین تا نرفتم یه گودبای پارتی برام بگیرین؟!!

------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: با لحن آخرین درخواست یه مجبور به رفتن بخونید لطفا!

پ ن2: چه گودبای پارتی بگیرین چه نگیرین باید تابستون دسته جمعی بیاین خونه مون. من این همه سال این راهو رفتم و اومدم هیچی نشد. شما ام هیچیتون نمی شه اگه خدا بخواد!

پ ن3: چه بیاید خونه مون چه نیاید توی هیچ کدوم از ماه ها و سال های آینده نباید وقتی من خل می شم و سراغتونو نمی گیرم فکر کنید سرم شلوغه یا حتی نمی خوام سراغتونو بگیرم! شاید فقط دوباره توی یکی ازون loop های مسخره گیر افتاده باشم. یکی که می افته تو آب حتی اگه شنا بلد باشه ام ممکنه غرق بشه. هیچ وقت نباید به توانایی شنا کردن کسی که افتاده تو آب اعتماد کرد.

پ ن4: مث این می مونه که تازه با یکی سر صحبتو باز کرده باشی بعد یهو برسی و مجبور شی پیاده شی. نه این مثال خوبی نبود. بیشتر مثه اینه که تازه با یکی سر صحبتو باز کرده باشی، تو همین مدت کوتاه کلی ام چیز ازش گرفته باشی، بعد یهو برسی به ایستگاه و در حالی که بهش بدهکاری پیاده شی...

پ ن4: بیشتر از یه ساعته دارم این پستو هی می نویسم و پاک می کنم و پس و پیش می کنم. از یه طرف نباید خیلی مهربون و احساسی باشه چون دوست ندارم اینجور آدمی به نظر بیام. از یه طرفم بالاخره باید یه جوری حرفمو بزنم. حتی آدمایی که احساسی نیستن ام یه وقتایی با عقلشون به این نتیجه می رسن که باید یه جوری احساسشونو بروز بدن. مخصوصا وقتی بدهکار باشن.

پ ن5: هر کی حس می کنه مخاطب این پسته موظفه کامنت بذاره! هر کی کامنت نذاره خر است! حتی شما دوست عزیز!

 پ ن 6: از یه طرف می ترسم یکی که مخاطبم نبوده حس خود مخاطب پنداری پیدا کنه از یه طرفم می ترسم یکی که مخاطبم بوده حس خود مخاطب نبودن پنداری پیدا کنه... چی کار کنم خب؟!

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٠ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

وقتی کنار آدمی که از خودت بدتره باشی، به نظر دیگران بهتر از چیزی که هستی میای. وقتی کنار آدمی که از خودت بهتره باشی، به نظر دیگران بدتر از چیزی که هستی میای. توی حالت اول یه چیز مجازی رو به دست میاری: نظر دیگران و توی حالت دوم یه چیز حقیقی رو: داشتن یه همراه بهتر

--------------------------------------------------------------------------------

پ ن1: الان مزیت دومو ترجیح می دم و یه ذره برام باور اینکه کسی مزیت اولو به دومی ترجیح بده سخت بود وقتی از بعضیا می شنیدم دوست دارن همسر آینده شون جوری باشه که همه بگن عروس از دوماد سره!

ولی خب یه ذره که رجوع کردم به درون خودم دیدم تا چند سال پیش همیشه تو دوستیام دنبال حالتی بودم که من اون آدم بهتر باشم... حتی یادمه دبیرستان که بودم و کم کم شروع کردم به مثلا دوست شدن با آدمایی که به نظرم بهتر بودن، هدف اصلیم یه جورایی همون بهتر دیده شدن بود ولی این دفعه به یه وسیله ی دیگه...البته اصلا قصد توهین به کسایی که می خوان بهتر دیده بشن (نه اینکه واقعا بهتر بشن!) رو ندارم ولی الان که فکرشو می کنم انصافا ازین نظر  آدم مزخرفی بودم توی اون دوران!

پ ن2:البته حالت سومی ام هست که بهتر و بدتری وجود نداشته باشه...نمی دونم...شاید بعدا که بزرگ شدم نظرم تغییر کنه و به این نتیجه برسم که آدم باید با یکی مث خودش بپره!

[ ۱۳٩۳/۳/۱۸ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

I'm in my silent and lonely mode,making no phone call,sending no sms,eating lounch with nobody,starting no chat,and even not answering to the recieved calls...

and this mode make people misundrestanding about me...couse they don't know this is a loop with positive feedback...that when I feel lonely and sad ,instead of doing something to geting out of it, I make myself more lonely and sad!

like now...it's a long time-about fifty and some days- that I've not been home and even started to seeing my family members in my dreams becouse I missed them...exactly in this time I don't answer their phone calls becouse I can't speak...

or...it's last days of university and it makes me feel sad becouse it means I will be far away from my friends for an unknown long time...I will miss my friends so much but now...instead of spending more time with them and planing for any clambake, I try to stay away from them Unconsciously...I need them, but acting like a psycho,I'm spending the few remaining days with out them

.

.

.

I know I'm a bad doughter,a bad sister and a bad friend...I'm so sorry

 

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

هنوز دقیقا نمی دونم به اندازه ی کافی توانایی ندارم، یا به اندازه ی کافی تلاش نمی کنم.

به هر حال در هر دو صورت برای خودم آدم نفرت انگیزی ام که توی هیچ کدوم از چیزایی که باید خوب باشه خوب نیست...

من نفرت انگیزی که روز به روز بیشتر سقوط می کنه و شکست می خوره...

[ ۱۳٩۳/۱/۳٠ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

امروز سر کلاس یه درسی که دوستش دارم و داشتم خیلی با علاقه گوش می کردم در جواب یکی از سوالای استاد یه جواب غلطو با اعتماد به نفس و صدای بلند اعلام نمودم! بعدش ناگهان چنان حالم گرفته شد ازین که یه بارم که اومدم بگم غلط گفتم و حالا استاد چی فکر می کنه در مورد من و اینا که دلم می خواست همون لحظه کف کلاس سوراخ شه و من بیفتم طبقه ی پایینی بلکه با بیشترین سرعت ممکن از توی کلاس محو بشم!

دیگه اگه بمیرمم سر کلاس به سوالای استادا جواب نمی دم!

الان اعتماد به نفسم در حد سقوط از آبشار نیاگارا سقوط کرده! دیگه ام کاریش نمی شه کرد!

[ ۱۳٩۳/۱/٢٤ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

کجا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا برم؟

[ ۱۳٩۳/۱/٢۳ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]


خوشم میاد از خانواده مون که سرما ام که می خوریم با هم می خوریم! حتی با وجود سیصد چارصد پونصد کیلومتر فاصله! در این حد دل به دل راه داره ها!

------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن1:البته از لحاظ علمی ویروس سرماخوردگی چند روز قبل از شروع علائم وارد بدن می شه که اون چند روز قبل در حد متر و سانتی و متر بوده فاصله ها. ولی خب من با علمیش کار ندارم!

پ ن2:اون پست قبل مال قبل از شروع سال جدید بود. الان اگه بخوام در مورد عید امسال ما بنویسم چیزای خیلی بهتری دارم که بنویسم. دیگه شرایط به اون وحشتناکی که اونجا نوشتم ام نبود به خدا!

پ ن3:تجربه ثابت کرده آخرین فاز عملکرد هر ویروس و میکروبی  در بدن بنده همانا فاز طلبکاری ست که پس از اندکی بهتر شدن از عالم و آدم طلبکار می شوم که به هنگام بیماری مواظب بنده نبودند و هیچ کاری برایم نکردند و آب دستم ندادند و ازین دست داستان ها. از تمام اطرافیان ازین بابت معذرت می خواهم و به اطلاع می رسانم که دست خودم نیست و تقصیر عوامل بیماری زا و همچنین عوارض داروهای مصرفی ست که همچین اخلاق مزخرفی پیدا می کنم این دم آخری!

پ ن 4: بی نهایت عاشق این غیرمنتظره بودن هوای این موقع سالم. یهو سرد می شه برف میاد. یهو گرم میشه می پزیم از گرما...کلا اگه اخبار هواشناسی گوش نده آدم هر روز سورپرایز می شه کلی خوش می گذره!

[ ۱۳٩۳/۱/۱٩ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

مسافرت نروید، تلوزیون نبینید، مهمان نداشته باشد، مهمانی نروید، در طول مدت خانه تکانی اصلا خانه نباشید، اتاقتان را حتی مرتب هم نکنید چه رسد به تمیزکردن، خرید نروید و بگویید همه چیز دارم، سفره هفت سین نیندازید،به فکر امتحان های بعد از تعطیلات باشید، از صبح تا شب به دعواها و بحث های بقیه گوش کنید و اینقدر منطقی فکر کنید که به خاص بودن لحظه ی تحویل سال هم اعتقاد نداشته باشید.

اینجوری آخرین شب سال دلتان هوای عیدهای خوش و خرم سال های قبل را می کند و یک هو یادتان می آید قبل تر ها چه قدر خوشبخت تر بودید... فقط هر چه سریع تر یک جوری حواس خودتان را پرت کنید چون به تازگی گریه کردن را برای خودتان غدغن کرده اید و خوب نیست به این زودی زیر قولتان بزنید.

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]

یکی از بدترین کارهایی که طی طول دوران عمرم یاد گرفتم و انجام دادم صفحه آرایی بود. اینکه نوشته ها  و عکسای دیگرانو بچینم کنار هم و سرو شکل مجله مثلا بدم بهش. ساعت ها وقتمو پای این کار مزخرف تلف کنم و بعدشم منتظر بمونم تا یکی بگه خوبه و یکی بگه بده.

بین کارهایی که الان انجام می دم این یکی تنها موردیه هیچ هدفی ازش ندارم. هیچ انگیزه ای براش ندارم. هیچ علاقه ای هم بهش ندارم. ولی دوباره و دوباره و دوباره مجبور به انجام دادنش می شم! در حالی که همه ی کارای مورد علاقه م زمین موندن...

نمی دونم تاوان کدوم گناهمو دارم پس می دم با این کار اجباری بی معنی و مزخرف!

[ ۱۳٩٢/۱٢/۱٥ ] [ ٧:٥٦ ‎ب.ظ ] [ عطیه ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ناگزیر از سفرم... بی سر و سامان چون باد...
امکانات وب